اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت شانزدهم

بازرسی پنهانی از کمد شخصی اعضای فرقه مجاهدین
مدتی بود بچه ها می گفتند که کمد فردی ما دست کاری شده و یکی سراغ وسایلمان رفته. در نشست های نیرویی و تشکیلاتی هم مستمر خود مسئولین مجاهدین این موضوع را مطرح می کردند که بچه ها چرا این کار را می کنید. هر چی نیاز دارید بگویید و… به افراد جدیدالورود شک می کردند و خلاصه فلش اتهام را به سمت آن ها می بردند. یکی دو بار هم سرکمد من رفته بودند. کمد من قفل داشت و از روی نشانه ای که گذاشته بودم، می فهمیدم که یکی به قفل ور رفته و در کمد را تکان داده تا این که یک بار دیدم قفل کمدم که قفل آویز بود شکسته و وسایلم دست کاری شده. خیلی از این موضوع عصبی و ناراحت شده و نزد فرمانده، حمید، رفتم و گفتم اگر او را گرفتم دست و پایش را می شکنم. او هم سعی داشت مرا آرام کند. با چند نفر از بچه ها تصمیم گرفتیم که این مسئله را حل کنیم. از آن جایی که اکثرا سراغ کمد افراد با سابقه می رفتند به این نتیجه رسیدیم که این خط را خود مجاهدین داده اند. قرار شد برایش کمین بگذاریم. بعد حدس زدیم زمانی او این کار را می کند که آسایشگاه ها خلوت است. سپس زمان ناهار و شام که همه در سالن غذاخوری هستند. حدس زدیم زمان شام باید برایش مناسب تر باشد. شب اول در قسمتی مخفی شدیم خبری نشد. شب دوم دیدیم که مسعود جواد زاده که از فرمانده یگان های آن زمان قرارگاه 7 بود و اهل رشت بود آمد و مستقیم سراغ کمد بهزاد علیشاهی رفت. از بدشانسی این بدبخت، آن شب من و بهزاد کمین گذاشته بودیم هنگامی که شروع به چک وسایل کرد، آمدیم و او را گرفتیم. کاری به سرش آوردیم که هی می گفت: به خدا غلط کردم. منظوری نداشتم کسی مرا نفرستاده من خودم کنجکاو شده بودم و با این عبارت خودش را لو داد.. آمدیم و به همه در سطح قرارگاه اعلام کردیم که دزد قرارگاه 7 را که سر کمد بچه ها می رفت دیشب گرفتیم. مسعود جوادزاده بود. او هم فرمانده ی یگان بود و کلی تحت مسئول داشت. بعد وجیهه ما را و به طور خاص بهزاد را صدا کرد و با تشویش بهش می گفت من این داستان را پیگیری می کنم. خلاصه از بالا تا پایین شان به غلط کردن افتادند و ما هم به خاطر این که بزنیم تو سر سازمان هی روی این مسئله متمرکز می شدیم که خود سازمان به مسعود خط داده که کمد ما را چک کند که مثلاً پولی یا نقشه ای برای فرار پنهان نکرده باشیم. خلاصه افتضاح به بار آوردند و دیگه واقعاً آخرین ذرات اعتمادی که مجاهدین پیش بچه ها داشتند از بین رفت. بعد به خاطر این که از این فرصت حداکثر استفاده را بکنیم به همه بچه ها تو همه لایه های عضو M جدید و قدیم و همه خط دادیم که گزارش بنویسید و از این کار مسعود جواد زاده به عنوان یک کادر قدیمی و مسئول ابراز انزجار کنید و بگویید بی اعتماد شدیم و اکثراً همین کار را کردند و خلاصه داستان را حسابی بزرگ کردیم و زدیم تو سرشون. بعد هم خودمان به خاطر این که حال مسعود را بیشتر بگیریم، می رفتیم سراغش و می گفتیم مسعود این چه کاری بود که کردی؟ ببین چه گندی به مناسبات سازمان زدی؟
بهزاد هم که اتفاقاً در سر فصل 30 ژوئن از مجاهدین فرارکرد و نزد آمریکایی ها رفت و بعد به ایران آمد و آبرو و حیثیت مسعود جواد زاده نامرد را برد. واقعاً خوب بلایی سرش آورد و خلاصه یکی از کارهای ضد انسانی دیگر یکه مجاهدین با نفرات خودشان می کردند همین بود. وقتی به کسی شک می کردند می رفتند و دزدکی کمد فردی اش را چک می کردند که مثلاً از مجموعه وسایلی که فرد در کمدش دارد آیا قصد فرار دارد یا چی؟ مثلاً در کمد کسی اگر نقشه و قطب نما یا پول یا وسایل این چنینی باشد می فهمیدند که این نفر تدارک فرار می بیند و دیگر بیشتر تحت نظر می گرفتندش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا