اسیران اشرف

این صدای مادر بود…

دم دمای تیغ آفتاب، با پژواک صدای ملتسمانه ای که در فضای خوابگاه و قرارگاه پراکنده، هراسان و مشوش از خواب می پرم. پلک هایم را تا آخر باز می کنم. گوش هایم را تیز می گردانم کنار پنجره، صدا، واضح و شفاف تر می شود. در اطراف، بچه ها هنوز در خوابند و تک توکی از میان ردیف تخت ها در رفت و آمد هستند. قرارگاه هنوز بیدار نشده و تا بیدار باش دقایقی مانده است. روی تخت می نشینم و از سر کنجکاوی و نگرانی سرم را میان زانوهایم می گذارم و به صدایی که از بلندگوهای بیرون قرارگاه می آید، گوش می دهم. دیشب توی نشست مطرح شده بود گروهی تحت عنوان خانواده های اعضای اشرف در ورودی یک قرارگاه اشرف تجمع کرده اند. گفته بودند اینها را وزارت اطلاعات برای درهم شکستن مقاومت ما به اینجا فرستاده است. از قول مسعود گفته شد با اینها مرز داریم. خیلی هم مرز داریم. تا آنجا که به هر قیمتی باید شرشان را از اطراف قرارگاه کم کنیم. بچه های نشست، احساس متفاوتی نشان داده بودند. عده ای موضوع را جدی گرفتند و قول دادند هر کاری از دست شان بر بیاید انجام خواهند داد. عده بیشتری ساکت ماندند و منفعلانه فقط نگاه کردند. بعد از نشست و در خوابگاه مدام در فکر بودم. یعنی باید باور کنم که اینها همه فرستادگان و عوامل وزارت اطلاعات رژیم هستند. از آخرین باری که مادر و پدرم را دیده بودم بیش از بیست و چند سال می گذشت. هر چه فکر کردم خرده سال اش بیادم نیامد. تا نیمه های شب بیدار مانده بودم. تازه از خستگی و پریشانی خوابم برده بود که با صدای پژواک بلندگوها در قرارگاه از خواب پریدم. بعد از آن سراسیمگی و هیجان روی تخت نشسته و با خودم کلنجار می روم، با دقت به صدا گوش می دهم. در اطراف من چند نفر بیدار شده و آنها هم دستپاچه و مضطرب گوش به صداهای بیرون داده اند. صدای پیرزن هنوز به گوش می رسد و هر لحظه مرا با خود درگیر می کند. علیرغم خستگی و خواب آلودگی اما عمیق و تاثیرگذار است. گویش و لهجه صدا هر لحظه بر کنجکاوی من می افزاید. ترجیع بند صدا و جملات، نام رضا را تکرار می کند. با پسوندهای عزیزم، پسرم، دلبندم، جگرگوشه ام، نازنین ام و… و بعد تکیه روی کلام مادر. این بار به سمت پنجره می روم و گوش هایم را تیز می کنم. صدا کمی شفافت تر می شود. حالا می توانم از لابلای کلمات درهم و منقطع و صدای خسته و گرفته نام رضا و مادر و جملات شکسته و درهمی را تشخیص بدهم که با تاکید روی اسم رضا با این مضمون بگوش می رسد؛ رضا جان، صدای مرا می شنوی، من هستم مادرت، رضا دلبندم چیزی زیادی از تو نمی خواهم، فقط می خواهم ترا پیش از مردن یک بار دیگر ببینیم. رضا عزیزم پدرت از دوری تو دق کرد؛ (صدا رفته رفته ضعیف تر می شود) در پس بغضی که راه گلو را می گیرد می توانم این جمله را از لابلای واژه های منقطع و لرزان پیرزن بشنوم؛ رضا… عزیز دل مادر… فقط می خواهم پیش از مردنم ترا ببینم… نمی خواهم مثل پدرت آرزو به دل بمیرم… "صدا به مرور خش دار و خشک و بعد خاموش می شود." تنم می لرزد. چشمهایم سیاهی می روند و سرم دور بر می دارد. به خودم نهیب زدم نه… نه…، نه من این رضا هستم ونه این مادر رضا، مادر من؟!… به خودم امید می دهم؛ اینجا پر از رضا است، یکی اش همین بغل تختی، یکی دیگر مسئول خودم، یکی دیگر بچه محله خودمان که چند سال پیش در یکی از قرارگاه ها با او آشنا شدم، یکی… و همینطور مثل برق اسم دهها رضا را در ذهنم مرور می کنم. حتی نام چند نفر را که می دانم رضا اسم مستعارشان است. گذشته از این ها این رضا پدرش فوت کرده، حداقل این را می دانم که پدرم زنده است. دوباره بخودم نهیب می زنم؛ اگر پدر مرده باشد و من خبر نشده باشم، چی؟! دوباره به خودم دلداری می دهم؛ نمی شود که تشکیلات خبر مرگ پدرم را نداده باشد؟!! دوباره بخودم دلداری می دهم؛ مگه مسئول نشست دیشب نگفت اینها از طرف وزارت اطلاعات هستند؟! اگه اینطورباشدکه…! دوباره دچار تضاد می شوم؛ یعنی یک پیر زن خودش را به وزارت اطلاعات رژیم فروخته است؟!! دوباره این سؤال برایم مطرح می شود؛ چقدر این نتیجه گیری می تواند واقعی باشد؟!! صدا کاملاً قطع شده و لحظه ای بعد صدای دیگری که همراه با استحکام و تحکم است از طریق بلندگوی دستی در فضا می پیچد. آفتاب کم کم دارد بالا می آید. بچه ها بیدار شده و مشغول آنکارد هستند. نای تکان خوردن ندارم. تردید و دلواپسی مثل خوره به جانم افتاده است. آن همه دلایلی که برای توهم خود ردیف می کنم، در مقابل هر بار تداعی صدایی که مرا به نام می خواند فرو می ریزد و جای آن همه شک و دلیل را ایمان قلبی بر حضور کسی در چند صدمتری من گواهی می دهد. از تخت پائین می آیم و به سرعت خودم را به کنار پنجره و نزدیک ترین فاصله با صدا می رسانم. به انتهای بلوار منتهی به ورودی قرارگاه خیره می شوم. سربازان عراقی مانع دید هستند. اما می شود از لابلای ردیف سربازان و آن سوی نرده ها و در بزرگ قرارگاه مردها و زن هایی را دید که در حال تکاپو هستند. صدای اطراف هر ازچند گاهی عوض می شود و هر بار کسی از طریق بلندگو نام یکی از بچه های اشرف را صدا می زند و ملتمسانه می خواهد که او را ببیند. حس ناشناخته ای انگار مرا مجبور می کند تا به انتظار بایستم و این صداها را مرور کنم. می ایستم و تک تک نام ها و فامیلی که از بلندگوی دستی برده می شود، مرور می کنم. همه آشنا هستند. کم و بیش حتی می توانم چهره هر کدام شان را در ذهنم مجسم و مرور کنم. رفته رفته باورم می شود اینها غریبه نیستند. در پس صدای غمگینانه هر کدام شان انگار دردی جانکاه ریشه کرده. هوا لحظه به لحظه گرم و گرم تر می شود. دور و برم را بچه ها احاطه کرده اند. به اکراه و بعضی هم با میل و اراده خطاب به جمعیت چند صدمتری خود فریاد می زنند؛ مزدور برو گمشو، مزدور برو گمشو. بی اعتنا به آنها فقط انتظار می کشم. نمی دانم برای چه. اما انگار چیزی از درونم نهیت می زند صبر کن. صبر می کنم. مستأصل و نگران و منتظر به ورودی قرارگاه نگاه می کنم. این طرف صدای مرگ بر… در گوشم می پیچد و آن طرف صداهایی که بیشتر به ناله و التماس شبیه است. در لابلای کلمات نامفهومی که از بلندگوی دستی پخش می شود، نام رضا مرا بر جای خود میخکوب می کند. صداهای اطراف نمی گذارند درست بشنوم. کمی از صف بچه ها دور می شوم و به نقطه نسبتاً خلوتی می روم. گوشهایم را تیز می کنم. صدای خسته پیرزنی نام مرا می خواند و نفس نفس زنان جملاتی را با توش و توان نداشته و بطرز نامفهوم و گنگی بیان می کند. تلاش می کنم از کلمات متقاطع و پراکنده ای که به گوشم می رسد جملاتی بسازم. هر چند موفق نمی شوم، اما می توانم این کلمات را در میان هیاهو و صداهای گنگ و نامفهوم او بازخوانی کنم؛ " رضا مادر… طاقتم طاق شده… تنها هستم… چشمانم… را نمی بیند. آرزویی… می خواهم… ببینم. مادر هستم…… دق کرد و مرد… دیر خواهد شد… دیر. افسوس و حسرت… خورد. مادر بدون… تو نمی رود تا.. زمان… مادر… خواهد ماند." نمی دانم صدا قطع شد یا انگار گوش هایم کپ شدند. هیچ صدایی نمی شنوم. حتی صداهای چند قدمی را. فقط تعدادی مشت های گره خورده در فضا را می بینم دهان های کف کرده ای که نمی شنوم چه می گویند و نمی دانم چه می خواهند. زانوهایم سست شده است. قلبم فرو می ریزد. لبهایم می لرزند. پلک هایم را روی هم می گذارم. قطرات اشک از روی گونه هایم سر می خورند. با خودم نجوا می کنم؛ این صدای مادر بود… این صدای مادر بود… و از میان جمع عبور می کنم.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا