مرور رده

اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات شهرام بهادری – قسمت دوم

آشنایی اولیه با سازمان در قطار بعد از ما هم نفرات دیگری بودند که حرکت کردیم و در بغداد از قطار پیاده شدیم که دیدیم دو تا ماشین لندکروز آمدند دنبالمون که ما را سوار کردند و در تاریکی شب به محلی رفتیم که بعدا گفتند اینجا اشرف است. ما 4 نفر…

خاطرات شهرام بهادری – قسمت اول

بیکاری در ایران و تصمیم غلط من شهرام بهادری گرگری متولد 1360 در شهرستان هادیشهر (گرگر) آذربایجان شرقی می باشم. من در خانواده ای بزرگ شدم که چهار برادر و شش خواهر بودیم و شرایط زندگی سخت بود و من تازه خدمت سربازی ام را تمام کرده بودم. در…

خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت یازدهم

زندان مجاهدین ، مرا بیدار کرد … صبح روز بعد ، اولین روزم را در زندان مجاهدین ، آغاز کردم . هنوز از شوک بازجوئی دیشب در نیامده بودم . به سمت در رفته و تلاش کردم در را بازکنم که یادم افتاد دیشب درب را قفل کردند و رفتند . پنجره با آهن های…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت دهم

چهره کریه مجاهدین را در زندانهایشان دیدم… نورچشمی ها و آقا زاده ها ، اکثریت جمعی را تشکیل می دادند که از پذیرش به ارتش رفتند ، عده ای دیگرهم بصورت فله ای در زندان های انفرادی اشرف ، به بند کشیده شدند . اگر تا آنروزدر مورد بعضی از موارد ،…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت نهم

محمد رجوی و میلیشیاها آمدند … در مناسبات اشرف ، به بچه های سازمانی ، میلیشا می گفتند . سازمان به دستور مسعود رجوی ، در یک اقدام هماهنگ و گسترده ، میلیشیاهائی ( میلیشیا قبلابه شبه نظامیانی اطلاق می شد که در فاز سیاسی در تهران از نیروهای…

خاطرات شهرود بهادری – قسمت 7 و پایانی

بعد از چند روز دیگر تمام افراد قرارگاه فهمیده بودند که مرا بخاطر موضوعی هر روز برای نشست می برند. از آن قرارگاه 11 به قرارگاه 15 نیز تغییر سازماندهی کردند و در قرارگاه 15 نیز همیشه زیر نظر بودم و حتی شبها فقط با اف جی ها برای نگهبانی می…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت هشتم

مرا انقلاباندند . . . پذیرش ارتش اسارت بخش رجوی ، محلی برای انقلاباندن اعضای جدید الورود بود ، ابر و باد و مه و خورشید و فلک ، در پذیرش در کار بودند تا همه نیروهای جدید ، از بحث های انقلاب و بندهای انقلاب عبور کنند . سازمان سعی کرده بود…

خاطرات شهرود بهادری – قسمت 6

من هم چون چند بار کتبا و شفاها به مسئولین گفته بودم که در اینجا نمی مانم. یا مرا به خارج بفرستید مثل بچه های خودتان که شبانه از لیبرتی خارج می کنید. ولی دیگران را برای کشته شدن در لیبرتی نگه می دارید و من نمی خواهم در اینجا بمیرم. پس…

از پیوستگی تا جدایی از مجاهدین خلق در آلبانی ـ قسمت ششم

در ابتدا ميخواهم دليل نقل اين سرنوشت را بگويم، هم اكنون در درون اين تشكيلات صدها تن مانند من وجود دارند كه در يك محيط بسته و در حقيقت در يك زندان جسمى و روحى حبس شده اند و با سخت ترين ضوابط تحت كنترل ميباشند ،چارچوبهايى كه روز بروز نفرات…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت هفتم

اولین روزهای من در اشرف ، دیار بی قراران … این اندازه از محبت در استقبالی گرم و پرشور تقریبا مرا به این نقطه رساند که انتخاب خوبی داشتم و به بهترین جای ممکن آمده ام ، این دقیقا همان مقصودی بود که فرقه و مسئولینش سعی می کردند هر فرد جدید…