زمانی که صدای مادر را پس از ۱۷ سال شنیدم

روایت مریم سنجابی، عضو جدا شده از فرقه رجوی از اولین تماس با خانواده
هنگامی که در سال ۱۳۸۳ اجازه پیدا کردیم به خانواده هامون زنگ بزنیم . از من پرسیدند آیا شماره ای داری و می توانی با خانواده ات تماس بگیری. وقتی در مقابل این پیشنهاد قرار گرفتم به شدت شوق زده شده بودم و پاسخ مثبت دادم.
ما تقریبا بی خبر از علت موضوع بودیم کارهای تماس با خانواده ها را ستاد داخله به عهده گرفته بود لذا برای تماس چند بار به ستاد داخله فرا خواندند. آنها می خواستند نهایت استفاده را نموده و رد همه خانواده ها و شماره تلفن ها را برای انجام کارهایشان به دست بیاورند. فرصت خوبی هم برای ما بوجود آمده بود که ممکن بود هرگز دیگر اتفاق نیفتد و همینطور هم شد.
سرانجام بعد از چند تماس و پرس و جو شماره ای از مادرم یافتم و پس از ۱۷ سال اولین بار صدای او را پشت تلفن شنیدم.زمانی که صدای او را از پشت تلفن شنیدم باورم نمی شد. اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود و پس از سال ها توانستم باری دیگر با مادرم صحبت کنم. پس از احوالپرسی کوتاهی ازش خواستم اگر می تواند به دیدارم بیاید. مادر طفلک من بلافصاله قبول کرد و پس از چند روز عازم سفر شده بود. در آن دو سه هفته تا او مقدمات کارش را فراهم نماید و بیاید غوغایی در درونم بود نگران بودم و امکانی مثل شماره ای شخصی یا موبایل هم که نداشتیم که بتوانم دوباره باهاش تماس بگیرم. از طریق نامه کوتاهی که به آدرس همان ستاد داخله فرستاده بود. خبر داده بود که به زودی به عراق می آید. سرانجام پس از دو سه هفته انتظار موفق شد به عراق آمده و به دیدارم بیاید!
اوایل آمدن خانواده ها بود و تقریبا مشکلی برای ورود شان ایجاد نمی کردند ،اغلب خانواده ها انفرادی و یا دو سه تایی با هم می آمدند و از طرف سازمان هم مورد استقبال قرار می گرفتند.!
در آن هفته هر روز از صبح تاشب منتظرش بودم و در نگرانی و اضطراب زیادی بودم تا اینکه روزی هنگامی که درمحل کار بودم از ستاد داخله به ما زنگ زده و گفتند مادرت به درب قرارگاه آمده.
باور نمی کردم او توانسته است خود را با همه مشقات به عراق و آن هم کمپ اشرف برساند. با خوشحالی بسیار به سرعت آماده شده و به همراه یکی دیگر از نفرات که برای همراهی وکنترل من مشخص کرده بودند به جلوی درب کمپ اشرف به استقبالش رفتیم .
ساعتی طول کشید تا اجازه ملاقات به ما دادند. در این فاصله تمامی وسایل مادرم را به بهانه های مختلف که مثلا ما وسایلت را حمل می کنیم بازرسی کرده بودند و تلفن اش را هم گفته بودند تحویل بدهد!
در مرحله اول به من هم جرئت نکردند تذکری داده و چیزی بگویند تا اینکه پس از انجام مقدمات کار بالاخره اجازه دادند مادرم را ببینم و به اتاق ملاقات رفتیم.
شوق و شورم در اولین دیدار قابل توصیف نیست . اضطراب و شور و شوق زیادی داشتم . نمی دانستم مادرم مرا خواهد شناخت یا من او را می شناسم ؟ با خودم فکر می کردم نکند پیر شده باشد، نکند او را نشناسم دلم می خواست به مانند روزگار جوانی اش او را همانطور زیبا و مهربان ببینم . دلم نمی خواست پیر شده باشد. و حال که به آن روز فکر می کنم آن روز نیز یکی دیگر از زیباترین روزهای زندگی ام است. و امید دوباره زندگی به من داد.
مادرم مشتاق با همان چشم های مهربان و چهره زیبا و دوست داشتنی اش دوساعتی بود در انتظار من بود. به یادم مانده در اولین دیدار پس از اینکه همدیگر را در آغوش گرفتیم تا ساعتی فقط همدیگر را نگاه می کردیم و از خوشحالی بهت زده بودیم. او مثل سابق همچنان پر محبت، زیبا و ستودنی بود. عشق و امیدم به زندگی و زنده ماندن بود. او مادرم بود و همین کلمه برای من کافی بود.
مدتی را در خوشحالی و بهت اولین دیدار در نزد هم به سر کردیم . او دو سه روزی در نزدم بود و برگشت. ولی چون راه را یافته و مشتاق بود دوبار دیگر و تا زمانی که اجازه می دادند خانواده ها به کمپ بیانید بازهم به دیدنم آمد.
و در سفر دوم و سومش به همراه چندین تن از خانواده های دوستانم و اعضا دیگر به کمپ می آمد. خانواده ها از دیدن فرزندانشان پس از سالها بسیار شوق زده و غرق خوشحالی می شدند، دریغ از اینکه این هم فرصت کوتاهی است و دوباره از دست خواهد رفت.
در چند روزی که مادرم نزد ما بود. محل های مختلف قرارگاه را به وی نشان می دادم و یکی دو مهمانی در یکی از مراکز برای جذب خانواده ها ترتیب می دادند که در آنها شرکت می کردیم.
بسیاری ازخانواده ها از جمله مادرم که از دنیای خارج پا به درون مناسبات می گذاشتند دیدن بسیاری از عادات و ضوابط درون کمپ عجیب و غریب بود.
من ماشینی در اختیار داشتم که او را به محل های مختلف می بردم او در خیابان مشاهده می کرد مردان کمپ اغلب یا پیاده در زیر آفتاب تردد می کنند و یا در ماشین های آیفای روسی سوار هستند. و به شوخی به من می گفت شما از مردان بیگاری می کشید و دلش می سوخت و می گفت آنها گناه دارند و این تبعیض است! با دیدن سیم خاردارهای اطراف هر کمپ هم شگفت زده می شد و می گفت همه جای اینجا مثل زندان است!
او به شدت علاقه داشت که با هم سفری به کربلا برویم و من در دلم می خندیدم و جرئت نمی کردم به او بگویم که ما اجازه نداریم از درب قرارگاه خارج شویم که هیچ حتی ساعتی را هم نمی توانم تنها در پیش شما باشم و می دانستم با شنیدن این خبر شوک زده خواهد شد.
و بعد هم به دوباره به شوخی به من می گفت کی برمی گردی. آخر همه پدرها و مادرها از درد فراق پیرشدند و دق کردند و مردند . آخر چند سال سربازی یک سال دوسال ده سال بیست سال ! بس است دیگر، به خدا دیگر پیر شدیم ول کنید این سیاست را مگر پدر و مادرهایتان چه گناهی کرده اند. من فقط سکوت کرده و از درونم نمی توانستم چیزی به او بگویم و فقط به او امید دادم من حتما به نزد شما خواهم آمد. من خوابی دیده ام که خودم را در کنار شما دیده ام!
در همان چند ماهی که خانواده ها اجازه دیدار داشتند همانطور که قبلا شرح دادم ستاد داخله بیشترین بهره برداری را از این امکان تردد به ایران می خواست انجام دهد. بعدها حتی برای خانواده هایی که به کمپ می آمدند کلاس آموزشی تاریخچه سازمان را هم توسط محمدحیاتی برقرار کرده بود. که البته به بهانه فرصت کم من مانع رفتن مادرم به این کلاس ها شدم.
مادرم در سفر دوم به همراه خود یکی از دوستانش را که او هم مادری رنجدیده بود و بالای ۶۰ سال سن داشت به همراه داشت. او فرزندی در کمپ نداشت و پسرش در دهه ۶۰ قربانی شده بود. بااین حال برای دیدار من آمده بود. از طرف ستاد داخله به این دو تا مادر گفتند که وقتی به ایران برگشتید بروید سی دی های سخنرانی رجوی را در بین خانواده ها پخش نموده و تا می توانید کارهای تبلیغی برای سازمان انجام دهید از جمله شعار نویسی ! و بعد عکس گرفتن از آن و سپس برای ما بفرستید.
هم چنین حدود ۲۰ پیراهن که عکس مریم و مسعود رجوی بر روی آن چاپ شده بود به همراه چند سی دی از سخنرانی های رجوی و حدود ۴۰ نامه برای کمیساریا و یونامی به هر کدام از آنها دادند. آنها مادرم را توجیه نموده و گفتند هنگامی که به بغداد رفتید این نامه ها را به کمیساریا برسانید و به همراه بقیه مادران در جلوی درب کمیساریا تحصن کنید و بگویید فرزندان ما می خواهند در اینجا بمانند! هم چنین سی دی ها و پیراهن ها را به ایران برای توزیع برسانید. بدون اینکه من در جریان باشم یک نفر از داخله را برای تماس و رابط بین آنها و سازمان مشخص کرده بودند.
من با مشاهده سی دی ها و پیراهن در حالی که بشدت به هم ریخته بودم سعی کردم ظاهر را کنترل کرده و چیزی نگویم و در یک فرصت پیش آمده آهسته به مادرم گفتم از قرارگاه که بیرون رفتید همه را یک جای مناسبی بینداز و هیچکدام را با خودت به ایران نبر من نگرانت هستم و نمی خواهم تو را از دست بدهم و می ترسم دستگیر شوی. نمی خواستم علنا هم به مادرم بگویم مخالف سازمانم و از اینکه او بفهمد من به اجبار در سازمان گیر کرده ام ناراحت شود.
در سفر بعدی مادرم برایم تعریف کرد و گفت سی دی ها و پیراهن ها را دریک محل خرابه ای قبل از ورود به مرز های ایران دور ریختیم. پرسیدم نامه ها را چکار کردید با خنده گفت آ[آخ آخآخآخر ما که کمیساریا را بلد نبودیم هنگامی که به کربلا می رفتیم آنها را در رود فرات ریختیم و گفتیم یا امام حسین خودت رسیدگی کن! و نامه ها را جواب بده!
مادرم در یکی از سفرهایش مبلغ زیادی پول و گردنبندی طلا هم برایم آورده بود که آنها را هم به او برگردانده و گفتم مادر می بینی که این سازمان ثروتمندی است و ببین من چه ماشینی دارم(تویوتا) و نیازی نداریم . (در آن زمان هر دو نفر از زنان در رده های بالاتر یک ماشین برای انجام امور در اختیار داشتیم ولی مردان هر سی نفر یک یا دو ماشین آیفای روسی برای تردد داشتند!) پول را که نمی توانستم نزد خودم نگه دارم بعلاوه پول ایرانی به دردم نمی خورد و گردبنند را هم از ترس اینکه ازم نگیرند و نگویند هدیه کن به وی دادم برگرداند. زیرا به یاد داشتم در بدو ورود به سازمان چگونه تمامی پول و مدارک و طلاهایم را گرفتند. کسی در سازمان حق نداشت به جز گردنبند اهدایی مریم عضدانلو طلای دیگری داشته باشد.
در سفر سوم نیز به مادرم دستوراتی دادند که در ایران تو را دعوت نموده و به پاریس برای مراسم ها می بریم که بازهم هنگام رفتن مادرم به وی گفتم به غیر از من و شنیدن صدایم در پشت تلفن به هیچکس اعتماد نکن و هیچ کاری انجام نده و مادرم هم بعد از رفتن دیگر پاسخ تلفن ها نمی داد و خوشبختانه به این شکل جلوی اقدامات داخله ایستادم. با اینکه متوجه شده بودند جلوی یکسری اقدامات را گرفته بودم ولی آنها هم به روی خودشان نیاورند. از سال۱۳۸۴ پس از اینکه تعدادی از خانواده ها به صورت گروهی برای دیدار می آمدند و رفت و آمد ها هم زیاد شده بود و از طرفی بسیاری از نفرات تحت تاثیر خانواده هایشان قرار گرفته بودند و امیدی پیدا کرده بودند. سرانجام ورود خانواده ها به کمپ ممنوع شد و به این ترتیب دوباره ارتباط با خانواده ام قطع شد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.