اعضاء جداشده از فرقه رجوی

نشست حوض و سوژه شدن من

خاطره ای سیاه از سال 1374

زمانی که در پادگان اشرف بودم به ما ابلاغ کردند که چند روزی به ماموریت می رویم! وسایل خودتان را جمع کنید. ما هم وسایل خود را جمع کردیم و آماده رفتن شدیم.

دو روز بعد شبانه چند اتوبوس عراقی به مقر ما آمدند سوار اتوبوس شدیم و به ما گفته شد در حین تردد اتوبوس هیچ کس حق ندارد پرده اتوبوس را کنار بزند و بیرون را نگاه کند. داخل اتوبوس ما قبل از راننده یک پرده کشیده بودند که از شیشه جلوی اتوبوس جاده را نبینیم .

فواد بصری

حدودا سه ساعتی اتوبوس در حال حرکت بود. در هر اتوبوس سه الی چهار نفر از کادرهای فرقه را اختصاص داده بودند و مستمر ما را چک می کردند که مبادا کسی پرده اتوبوس را کنار بزند و بیرون را نگاه کند .

یک مشت زندانی را داشتن جابجا می کردند!
بعد از سه ساعت ما به مقر که فکر کنم طباطبایی بود در بغداد رسیدیم.

وقتی از اتوبوس پیاده شدیم ما را به یک سری ساختمانها راهنمایی کردند. هر ده نفر را دریک اتاق جا دادند. وارد اتاق که شدیم پنجره های اتاق را رنگ کرده بودند که بیرون دیده نشود . و به ما گفتند کسی حق ندارد پنجره های اتاق را باز کند ( لعنت بر رجوی ) ما را زندانی کرده بودند و نمی توانستیم نفس بکشیم.رجوی و سرانش در زندان سازی رقیب ندارند!

یک روز بعد ما را جمع کردند و گفتند برادر با ما نشست دارد در تالار بهارستان … دو روز بعد ما را به خط کردند و به طرف تالار بهارستان راه افتادیم وقتی به تالار رسیدیم روی صندلی ها نشستیم و منتظر رجوی بودیم. وقتی رجوی وارد سالن شد توضیح داد که چرا شما را در این جا جمع کردم و این وسط حوض شماست!

بعد از چند جلسه نشست با رجوی زنی بنام مرضیه که مسئول مقر ما بود گفت نوبت مقر ماست که محل نشست را نظافت کنیم . قبل از نظافت به ما توضیح دادند که کسی حق ندارد بالای سن برود!(محل نشستن رجوی )

نظافت سن بر عهده ما نیست! ما هم شروع کردیم به نظافت محل نشست من خیلی کنجکاو بودم بروم بالای سن همه که مشغول نظافت بودند جارو برقی را برداشتم و رفتم روی سن شروع کردم به نظافت .. روی سن یک صندلی چرخدار بود که رجوی روی آن می نشست. پشت میز روی سن جا سیگاری … چوب سیگار … یک جعبه دستمال کاغذی یک پاکت سیگار و یک تلویزیون یا مانیتور فکر کنم 10 اینچ بود. زیاد روی سن نبودم وقتی مرا دیدند شروع کردند به داد و بیداد که آن بالا چکار می کنی بیا پایین من هم آمدم پایین.

وقتی آمدم ایران در یکی از سایتها خواندم مانیتور در نشست ها در کنار رجوی بود و هر کسی پشت میکروفن می رفت سران رجوی نام فرد را برای او رله می کردند و از مانیتور اسم فرد را می گفت. در واقع برای همه سئوال بود که رجوی چگونه نام افراد را در نشست می گوید! این هم یکی از شیاد بازی های رجوی بود! بگذریم ….

وقتی از روی سن آمدم پایین بعد از ناهار مرا خواستند و به یک اتاق بردند و به من گفتند در اتاق باش با تو کار دارند. چند دقیقه ای گذشت . درب اتاق باز شد عباس داوری، احمد واقف و یکی دیگر از سرانشان که نامش نمی دانستم وارد اتاق شدند. بی مقدمه عباس داوری گفت مگر به شما نگفتند که بالای سن رفتن ممنوع است. بعد احمد واقف شروع کرد و بعد از آن یکی از سرانشان …

من هم در جواب گفتم کار اشتباهی کردم آنجا را جارو کشیدم؟! شروع کردند به بد و بیراه گفتند که تو از عمد این کار را انجام دادی. خوب حالا بگو بالای سن چی دیدی؟ گفتم هیچی من همش سه چهار دقیقه بالای سن نبودم در جواب به من گفتند امکان ندارد! حرف تو را باور نمی کنیم! یالا بگو. من فقط می گفتم هیچی من وقت نداشتم جزئیات سن را چک کنم با یک مکافاتی خودم را از دست سران فرقه خلاص کردم.

بعد از چند روز به اشرف برگشتیم و در مقر برای من مجددا نشست ترتیب دادند و از رفتن بالای سن محلی که رجوی ملعون می نشست خلاصی نداشتم … و در نشست مقر هم کلی بد و بیراه نصیب من شد . چند سالی گذشت در مقر باقرزاده رجوی نشستی ترتیب داد بنام ( طعمه ) در نشست دیگچه مرا سوژه کردند همین مورد را مطرح کردند که بالای سن چکار می کردی . رجوی شیطان بود و سرانش را شیطان بار آورده بود ….. خدا را شکر که صدام سرنگون شد و از فرقه منحوس و تباهی رجوی خودمان را خلاص کردیم .
فواد بصری

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا