در مناسبات فرقه ای هنر وجه جایگزین دارد 2

منبع: Mojahedin.ws

مولف: بهار ایرانی

تاریخ: 10/04/1386 – 1 ژولای 2007

در بخش نخست به چهار فاکتور و شاخص در رویکرد ایدئولوژیک به هنر اشاره کردم. اگر چه این رویکرد به نسبتی با رویکرد فرقه ای و مشخصا مجاهدین خلق به مقوله هنر سازگاری دارد. اما نگاه فرقه ای مجاهدین به مقوله هنر در مقایسه با نوع ایدئولوژیک آن باز متفاوت است. تفاوت عمده در این دو نگرش از آنجا ناشی می شود که جریان های جزمی و ایدئولوژیک به نسبت برای پدیده های غیر ایدئولوژیک از جمله هنر قائل به ارزش نسبی هستند. اما همسو با سایر پدیده های غیر ایدئولوژیک تعریف و تبیین ایدئولوژیک دارند. در چنین دستگاهی پدیده ها فی النفسه نه امر مذموم و نه مشروع هستند، وجه اثباتی و سلبی هر پدیده را دستگاه ایدئولوژی و مجموعه باید و نبایدها پاسخ می دهد. از این رو همه پدیده های غیر ایدئولوژیک و از جمله مقوله هنر در چنین دستگاهی وجه ابزاری و کاربردی به خود می گیرد. به تعبیری در این نگرش ظرف و مظروف بر خلاف ذات هنر که متکی به خلاقیت فردی و تخیل است، در اینجا اما منشاء تخیل دستگاه بایدها و نبایدها و به تعبیر دیگر ایدئولوژی است. در این دستگاه تخیل هنرمند مرز و خط قرمز دارد. او نمی تواند نسبت به جوشش های درونی اش پاسخ بدهد. غریزه جوشش و عرق ریزان روح هنرمند در این دستگاه به امر اکتسابی کوششی معطوف می شود. او باید تلاش کند تخیل و ذهنیت خود را معطوف به اموری بکند که در فرایند وجه اثباتی و یا پروپاگاند ایدئولوژی را تضمین کند. بسیاری از جریان های ایدئولوژیک با درک تاثیر متقابل استفاده ابزاری از این مقوله اتفاقا نگاه ویژه و منحصری به مقوله هنر داشته اند. در این راستا می توان به لنین و استالین در اردوگاه شرق و هیتلر در دنیای سرمایه داری به عنوان نمونه ای ترین جریان های تاریخ معاصر در این خصوص اشاره کرد. در واقع بخش عمده ای از دستگاه تبلیغاتی روس ها و آلمانی ها و حتی در دوران جنگ سرد از سوی روس ها تمرکز بر استفاده ابزاری از هنر سینما، ادبیات داستانی، تئاتر و حتی نقاشی است. آنها در راستای نیاز کسب مشروعیت از یک سو و گسترش حوزه نفوذ خود ناگزیر از تاثیرگذارترین هنرها از جمله سینما استفاده می کنند. تاکید لنین بر اهمیت سینما که:

"سینما برای ما از همه هنرها بهتر است"

بر این ادعا تاکید دارد. روی دیگر این سکه را می توان در اظهار نظر هانس اشتاینباخ سخنگوی دفتر مطبوعاتی سینمای موسوم به رایش دید. وی در تاکید اهمیت سینما در پیشبرد اهداف سیاسی، نژادپرستانه و ایدئولوژیک رایش می گوید:

"بگذار جهان بیاموزد که فیلم های ما را، چاوش شیوه آلمانی زندگی و پیک جهان بینی ما ببیند. نمی تواند هنری وجود داشته باشد که ریشه های استواری در جهان بینی ما نداشته باشد." (1)

چنانچه قبلا نیز اشاره شد، هنرمندانی از جمله آیزنشتاین، پودفکین، یاکوبسن، در اردوگاه شرق و لنی ریفنشتال، هربرت مایش، هانس برترام و… در میان نازیها و آثاری از جمله ایوان مخوف، استالینگراد، راسپوتین، پیروزی اراده، المپیاد، یهودی سرگردان، وین و… محصولات همین کارخانجات ایدئولوژیک در شرق و غرب هستند. جای تعجب خواهد بود اگر با این ادعا مواجه شوید که دستگاه ایدئولوژیک – فرقه ای مجاهدین در مواجهه با این ابزار حتی دیدگاهی به مراتب ارتجاعی تر و عقب مانده تر داشته باشد. شاید یکی از دلایلش در حاشیه بودن آنها و عدم توفیق در دسترسی به قدرت سیاسی باشد. دلیل دیگرش شاید فقدان ابزارهای این رویکرد و از جمله نظریه پرداز و تئوریسین ها باشد. اگر نقش نظریه پردازان را در دو دستگاه ایدئولوژیک هیتلر و لنین مورد مطالعه قرار بدهیم،خلاء این ابزار در مجاهدین را بخوبی احساس خواهیم کرد. با این حال همین نگاه حداقلی مجاهدین نیز ضرورتش را نه در راستای استفاده ابزاری که به مثابه یک عنصر جایگزین برای خالی کردن عقده ها و بیرونی کردن تمایلات خشونت آمیزی که امکان بروز و مادی شدن ندارند، مورد بهره برداری قرار می گیرند. بر خلاف هانس اشتاینباخ که مدعی است هنر حزبی جهان بینی و ریشه های نازیسم را در هر نقطه از جهان نمایندگی می کند، مجاهدین اما اصرار دارند این پدیده ابزاری تنها سلاح گرفته شده آنها و ماهیت خشونت طلب آنها را نمایندگی کند. در بخش نخست در خصوص ادعاهای خانم ابتهاج و اظهارات شماری از دختران اشرف در خصوص تلقی ایدئولوژیک از هنر و مشخصا موسیقی به این نکته اشاره کردم که محتوای این دو اظهارات هیچ مغایرتی با یکدیگر ندارند. آنچه در ادامه و از این قلم آمد تکمله ای بود بر اظهارات خانم ابتهاج و در نهایت آنچه در پی می آید دیدگاه های جاری و آموزه های فرقه ای مجاهدین است که توسط شماری از افراد قرارگاه اشرف بیان میشود. اگر چه این اظهارات مطول است، اما ضرورتش در این است که هر بخشی از این اظهارات وجهی از مولفه های فرقه ای را مورد تاکید قرار می دهد. به همین دلیل قسمت سوم (پایانی) این سلسله مقالات را با کمی توضیح حاشیه ای اختصاص به این اظهارات خواهم داد.

1- تبلیغات و سینمای آلمان نازی. نوشته دیوید لچ. ترجمه حسن افشار. نشر مرکز. ایران. ص 7.

هر نتی که نواخته می‌شود تیری است بر قلب دشمن و تجدید پیمان با مسعود

منبع: Mojahedin.ws

مولف: بهار ایرانی

تاریخ: 12/04/1386 – 3 ژوئیه 2007

در بخش پیش به این مهم اشاره کردم که جایگاه هنر در مناسبات فرقه ای مجاهدین حتی متفاوت تر از جایگاه ابزاری در جریان های ایدئولوژیک، صرفا وجه جایگزین دارد. به این معنی که از زمان خلع سلاح مجاهدین در عراق، این پدیده به نوعی جایگزین سلاح شده و مجاهدین بر این معنی تاکید دارند که ضرورت این رویکرد دقیقا از گرفتن سلاح از دست آنها نشئت می گیرد و الزاما محتوای این پدیده باید ماهیت استراتژی خشونت طلب مجاهدین را نمایندگی کند. بعلاوه وجه دیگر این رویکرد نیز وجه اثباتی آن برای بیرونی کردن معنای کلید واژه های فرقه از جمله وفاداری و عشق به رهبری است. مریم یکی از اعضای قرارگاه اشرف در مواجهه با این سوال که کار گروه ارکستر از کجا شروع شد؟ اینگونه پاسخ می گوید:

"این کار هم مثل همه کارهای مجاهدین، از یک ضرورت درآمد. ضرورتی که در آن شرایط پیش رویمان بود."

و متعاقبا در مواجهه با این سوال که این ضرورت از کجا و چه شرایطی ناشی شد، می گوید:

"من آن زمان فرمانده‌ یک یگان توپخانه ارتش خواهران بودم‌. از بمباران های مهیب آن موقع که بگذریم، که خودش داستانی بود، رسیدیم به روزهای خلع سلاح. راستش دادن زرهی ها و توپهایی که در تمام این سالها زیباترین ایام جوانی و عمرمان را با آنها سر کرده بودیم و به عشق آزادی ایران با دانه ‌دانه پیچ و مهره‌ها، اهرم ها، شنی‌ها و لوله‌هایش پیوند داشتیم، البته سخت بود. همه به‌خاطر این بود که بتوانیم آنها را آماده‌ شلیک و حرکت به سمت ایران نگه داریم. آن روزهای تیره و تار فقط می‌دانستیم که استراتژی در حال پیشروی از دل طوفانها و حوادث است و ما باید سریع خودمان را با شرایط منطبق کنیم و پیش برویم."

و در ادامه در توضیح شرایط و دوران جدید و مختصات آن می گوید:

"دوران جدیدی در حال شکل‌گیری بود. آن هم وارد شدن به صحنه‌های کار فرهنگی و هنری که به‌مثابه سلاح و ابزار جنگ‌مان بود تا بتوانیم بدین وسیله پیاممان را از اشرف به سراسر دنیا بفرستیم."

به زعم مریم این رویکرد وجه دیگر استراتژی مجاهدین یعنی خشونت طلبی و ترویج و تهییج مشی مسلحانه را نمایندگی می کند. به زعم او غایت این رویکرد القاء همین مولفه ها و محتوای است، منتهی به ضرورت از دست دادن سلاح و تغییر فضا و مناسبات بعضا بین المللی. به تعبیر او هنر و آلات موسیقی همان سلاح جدید است که با همان صلابت سلاح واقعی باید در دست فشرد و طرز استفاده از آن را همسان با سلاح واقعی آموخت. تعبیر مریم صریح تر این معانی را مورد تاکید قرار می دهد:

"وقتی هدف، به‌دست گرفتن سلاحی جدید در این شرایط علیه دشمن است می‌توان و باید وارد هر صحنه‌ای شد حتی باید با صلابت‌تر و سفت و محکم‌تر از قبل که در صحنه‌های نظامی بود. "

محبوبه عضو دیگر قرارگاه اشرف صراحتا اعتراف می کند کمترین استعداد و حس لازم را برای نواختن آرشه به سیم ویلون نداشته است. در عین حال تاکید دارد که چنین حسی را در کلیت مناسبات مجاهدین محلی از اعراب ندارد. او به صراحت اعتراف می کند که مقوله هنر اساسا به گروه خون مجاهدین نمی خورد.

"روز اول خیلی برایم سخت بود. حتی گرفتن این ساز و کشیدن آرشه برایم غولی بود‌، گاهی بیش از ده ساعت در یک نقطه می‌ایستادم و سعی می‌کردم که فقط این آرشه را صاف بالا و پایین بیاورم‌. انبوهی حرفها در ذهنم می‌آمد به‌نظرم با گروه خون مجاهد هم‌خوانی نداشت."

و در ادامه توجیه می شود این آرشه و سیم نه از جنس و ذات و ماهیت هنر که دقیقا جایگزین همان سلاح و گروه خونی مورد نظر مجاهدین است. پس باید به فراگیری آن به مثابه یک الزام و امر تشکیلاتی گردن گذاشت. توضیحات محبوبه گویاتر از این است:

"ولی به ‌مرور احساس کردم برای جنگیدن دیگر نباید پرسید چرا؟ فقط باید به الزامات آن دوره گردن نهاد‌."

عادله عضو دیگر اشرف در مواجهه با این تناقض که هنر و موسیقی به گروه خونی مجاهدین نمی خورد اما ناگزیر باید به آن گردن نهاد می گوید:

"به‌ مرور هرچه جلوتر می‌رفتیم فهمیدم وقتی نقطه آغاز کاری مبارزه باشد دیگر معیارهای دنیای عادی ملاک نیستند و همه معادلات فرق می‌کند."

نادره عضو دیگر اعتراف می کند حتی نام ساز جایگزین سلاحش را نمی دانسته و طرز کار با آن را با رانندگی تانک اشتباه گرفته تا جایی که مدرس عراقی اش این تشابه عجیب و غریب را دریافته و به او تاکید کرده که این دنیا حس و فهم و علقه و تخیل و خلاقیت و… می خواهد و تو با چنین فضایی بیگانه ای. وقتی نادره این همه را خودش اعتراف می کند، می توان به میزان قرابت و سنخیت فرقه با این پدیده ها پی برد.

"روز اول من در کلاس ویولن‌سل بودم‌. حتی اسم آن‌ را بلد نبودم. من تا قبل از جنگ راننده زرهی بودم‌. یک روز وقتی در کلاس ویلون‌سل مشغول تمرین بودم متوجه شدم مربی با تعجب مرا نگاه می‌کند. بعد گفت: «مگر داری تانک رانندگی می‌کنی‌. این ساز است و این آرشه‌. این آچار نیست و خلاصه می‌خواست به‌ من بفهماند که خیلی با روحیه نظامی و جنگی می‌زنی در حالی ‌که موسیقی احساس می‌خواهد».

شبنم که ظاهرا او هم برای فراگیری موسیقی و نواختن آلات آن گیر داشته، اعتراف می کند، سرعت فراگیری او وقتی افزایش یافته که از گیر فهم جایگزینی آلات موسیقی با سلاح عبور کرده است. او تاکید می کند هنر نواختن را از زاویه ضرورت کاربردی آن در یک کارزار خشونت آمیز و مسلحانه دریافته و متعاقب آن به خودش تلقین کرده که دارد نوع سلاح تازه ای را آموزش و فرا می گیرد.

"ولی از نقطه ای که فهمیدم این کلاسها گوی و میدان جدیدی از مبارزه است، توانستم با رویکرد جدید‌، رویکردی از زاویه جنگ با رژیم خیلی از موانع را کنار بزنم."

مریم همچنین تاکید می کند به مرور مدرسین و مربیان آنها دریافته اند که این آدم ها و فضا ماهیتا هیچ قرابت و شباهتی با دانشجویان معمولی و علاقمندان به هنر موسیقی ندارد. و دیگر اینکه این تلاش ها برای هدفی جز آموختن و درک و لذت از ذات و ماهیت هنر و موسیقی است. امری که ما هم اصرار داریم از همین گفتگوها و اظهار نظرها آن را اثبات کنیم. مریم در این رابطه می گوید

"به‌ مرور هر چه جلوتر می‌رفتیم، مربیهای عراقی هم خودشان متوجه می‌شدند که موضوع یک کلاس معمولی مانند کلاسهای بیرونی نیست."

در بخش های پیشین بر این معنی تاکید داشتم که درک مجاهدین از هنر حتی در مقایسه با همتاهای ایدئولوژیک خود در دو اردوگاه سوسیالیستی و سرمایه داری و فاشیستی، عقب مانده تر و ارتجاعی تر است. آنها حداقل این میزان شعور و فهم دارند که حتی به تظاهر و برای عوام فریبی و خواص فریبی هم شده به فهم فرم و هارمونی و مباحث استتیک و زیباشناسانه و ماهیت التذاذ و محاکات در این فقره تظاهر کنند. و بعضا خصلت های خشونت آمیز و فرقه ای خود را در پشت این تظاهر استتار و مخفی کنند و شعار اومانیسم و صلح بدهند. در نقطه مقابل اما مجاهدین اصرار دارند خود را با همان هیبت قهر و خشونت ذاتی معرفی کنند. مهوان عضو دیگر قرارگاه اشرف البته بر اساس آموزه های فرقه ای که به الزام باید آنها را مورد تائید و تاکید قرار دهد، اعتراف می کند که مجاهد خلق بدون این پشتوانه استراتژیک هیچ و پوچ اند. او می گوید مجاهد خلق کسی است که از دل هر امکان، شرایط و ابزاری و لو هنر و موسیقی کماکان جنگ و خشونت و سلاح و… را مادی و عینی می کند. بخش پایانی نگره های اصحاب اشرف در باب اهمیت و جایگاه هنر را با اظهارات مهوان به پایان می برم:

"مجاهد خلق کسی است که جنگ را خلق می‌کند و پشت ابزار جنگ نمی‌ماند. هر نتی که نواخته می‌شود و هر تاری که به صدا در می‌آید تیری است بر قلب دشمن و یک تجدید پیمان با مسعود و مریم."

فهم هنر از هر جنس و فرم چه به لحاظ نظری و چه حسی نیازمند این است که آدم کمی در مقایسه با دیگران متفاوت باشد. مجاهدین این تفاوت را با مردمان عادی دارند، اما نه به لحاظ عاطفی و حسی و انسانی، که به لحاظ شیوه نگرش و نگاه به هستی. این تفاوت جنسش با جنس نگاه تلطیف گر و تخیل پرداز هنرمندانه به لحاظ کیفی نه تنها متفاوت که متضاد است. آنچه در پی آمد محصول پاردادوکس ناگزیر میان ماهیت هنر و خشونت بود. فرایند تقابل احساس هنرمندانه و جوشش درونی او برای خلق و آفرینش در مواجهه با ضرورت استفاده ابزاری و فرقه ای از پدیده هایی که ماهیتا نه می شناسند و نه از اساس اصالت و مشروعیت و ارزشی برای آنها قائل هستند. آنگونه که تاکید می کنند، این ها فقط جایگزین هستند. نتی که روح و روان و احساس آدمی را تلطیف و نوازش می کند در دستگاه فرقه جایگزین سلاحی می شود که در قلب می نشیند و روح و روان و احساس و عاطفه و تخیل و… دیگران را به سخره، و در نهایت به تئوری مرگ تبدیل می کند. من اذعان دارم با دو، سه مقاله حق این مطالب و حقایق ادا نمی شود، از این رو از همه کسانی که به انحاء مختلف دستی بر این آتش داشته، می خواهم در این مقوله بیشتر و بهتر بنویسند.

* تمامی اظهارات از گفتگوی جمعی با شماری از دختران گروه موسیقی مجاهدین که در سایت اشرف منعکس شده، استخراج شده است.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.