اعضاء جداشده از فرقه رجوی

اسیر بیدادگر – قسمت دوازدهم

کانون آواشاید در آن شرایط آنان توانسته بودند که صدای اعتراض من و صدها تن دیگر را با توسل به اعمال ضد انسانی خاموش کنند اما این آتش زیر خاکستر همچنان باقی می ماند و روزی شعله کشان سر به آسمان بلند مینمود. در این جلسه همه گرگانی که لباس میش بر تن داشتند به جای زوزه کشیدن صدا و ادای گوسفندان را تقلید میکردند. زبان فهیمه اروانی، نادر رفیعی نژاد، رضا مرادی، احمد واقف، محمد سادات دربندی و غیره…… کاملاً عوض شده بود. آنان با نرم خوئی با من برخورد میکردند و مرا دلداری میدادند انگار که نه انگار تا دیروز چه ها بر سر من آورده بودند و در قبال صدای فریاد و ناله های آزادی خواهانه من و صد ها تن دیگر از نیروها کمترین اعتنائی از خودشان نشان نمیدادند که هیچ،بلکه برشدت سرکوب ها و شکنجه هایشان تا لحظه به زانو در آوردن فرد می افزودند. من در آن لحظات بی آنکه دست خودم باشد به یاد روزهای تاری که در فرقه پشت سر گذاشته بودم داشتم اشک میریختم. آنان به من میگفتند: مگر تو نمی گفتی که حاضر هستی به خاطر مبارزه با رژیم همه چیزت را فدا کنی؟ چرا حالا به خاطر چند تا امضاء دادن گریه میکنی و این همه درد سر را برای خودت و ماها درست کردی؟ من پاسخ دادم که تمام آبرو و حیثیت من به مبارزه کردن با رژیم ضد بشری آخوند ها بوده و خواهد بود اما حالا به توصیه شما دارم میپذیرم که عامل رژیم ایران هستم. دیگر که شما هیچ چیز برای من باقی نگذارده اید من چگونه میتوانم در قبال این شرایط خودم را کنترل کنم و آرام باشم؟! فرشته شجاع پس از این حرف من گفت: آبرو و حیثیت افراد و اعضاء سازمان متعلق به سازمان و رهبری آن میباشد و فرد در تشکیلات هیچ چیز از خودش ندارد،‌هر آنچه که فرد دارد متعلق به سازمان و رهبری آن است. خواه این چیز خوب باشد یا بد فرقی ندارد. سپس وی دستور داد که هر آنچه را مسئولین میگویند من بنویسم و امضاء کنم. من جواب دادم باشد هر چه که شما بگوئید همان است. بعد از پایان این نشست جلال، حبیب گودرزی، مهدی، سهیلا صادق و حسن محصل و محمد رضا موزرمی یکسری مطالب را میگفتند و من مینوشتم و امضاء مینمودم. به عنوان مثال میگفتند که بنویس برای ترور رهبری به سازمان آمده ای، بنویس که آمده ای مناسبات را خراب کنی و دیگران را بر علیه سازمان بشورانی. من میبایست یک داستان ساختگی دیگر را نیز مینوشتم بر این مبنا که از طرف آمریکا و اسرائیل نیز جهت جاسوسی به سازمان آمده ام. این داستان دیگر واقعاً مسخره بود. در لابلای مطالب این داستان ساختگی من میبایست مینوشتم که به عقاید یهودی و صهیونیزمی علاقه دارم و همین عقاید باعث شده است که من جذب سرویسهای امنیتی اسرائیل شوم و با آنان همکاری کنم. آنروزها مصادف با افزایش شدید فشارهای آمریکا به دولت عراق بود و هر روز آمریکا به شمار نیروهایش در منطقه خاور میانه و خلیخ فارس می افزود. گوئی که جنگی در راه بود. (این اخبار را من از طریق تلویزیونی که برایم آورده بودند و از سیمای آزادی، شبکه تلویزیونی فرقه مجاهدین میشنیدم.) از جنب و جوش مسئولین نیز اینگونه میشد تحلیل کرد که آنان نیز دارند خود را برای شرایط احتمالی جنگی آماده میکنند. حال با این اوضاع تهمت جدید عامل اسرائیل و آمریکا نیز رونقی خاص گرفته بود. با موافقت اجباری من برای نوشتن این مطالب و امضاء کردن آنها اوضاع داشت عوض میشد. آنان همچنین منرا وادار به انجام یک مصاحبه صوتی تصویری و یک مصاحبه صوتی کردند. قبل از انجام مصاحبه صوتی تصویری میبایست من یک متن راکه توسط بازجوهای فرقه نوشته شده بود خوانده و حفظ میکردم و جلو دوربین میگفتم. در حین انجام این مصاحبه مختار، حسن محصل و رضا مرادی با اسلحه کلاشینکف روبروی من ایستاده بودند و من میبایست آن مطالب را بیان میکردم. واقعاً که جای شگفتی و تعجب داشت آخه چطور ممکن بود فردی که تاچندی قبل در ایران جزئی از فرقه مجاهدین بوده و در منطقه ای که زندگی میکرده اکثر نفراتی که او را میشناخته اند از او به عنوان نفر سازمان مجاهدین خلق یاد میکرده اند، فردی که به خاطر این فرقه دست به کارهای جور واجور میزده است یکباره عامل وزارت اطلاعات ملاها میشود. فردی که خود طعم بازداشتگاهها و ضرب و شتم و شکنجه شدن توسط پاسداران جنایتکار آخوند ها را نیز چشیده است….. جالب تر از آن اینکه این فرد همزمان عامل اسرائیل و آمریکا نیز میباشد. پس از چند روز فهیمه اروانی دستور داد تا مرا به بیمارستان برده و مداواکنند. در بیمارستان زخمهائی که در بدنم بر اثر شکنجه ها ایجاد شده بود را باند پیچی کردند و تاچندین روز بهم آمپول های تقویت کننده میزدند. قرصهای مولتی ویتامین و غیره… بهم میدادند و برایم غذاهای خوب می آوردند تا وضعیتم روبراه شود. در اتاقم یک تلویزیون ویدئو، همچنین یک دستگاه ضبط صوت همراه با چند کاست از شکیلاو مرضیه داشتم. اینها همه برای این بود که روحیه ام بهتر شود. در این ایام یکی دوبار هم با مژگان پارسائی که در آنزمان مسئول اول فرقه بود نشست داشتم. او در این نشستها بیشتر بحث های ایدئولوژیکی میکرد و از من میخواست که با تمامی وجود غرق دریای انقلاب خواهر مریم شوم. (دریائی ویرانگر و خراب کننده و انقلابی کذائی و نابود کننده) او از من میخواست که به حرفهای مسئولین و فرماندهان فرقه گوش جان بسپارم و گذشته ها را به فراموشی سپرده و به آینده ای تابناک که انقلاب خواهر مریم برایم به ارمغان خواهد آورد بیندیشم. من پیش خودم فکر میکردم که خدایا آیا این افراد به چرند بودن حرفهائی که میزنند واقف هستند یا این ها هم شستشوی مغزی داده شده اند؟! شبها وقتی من در واحدی که مستقر بودم ساعتها با خودم فکر میکردم که داستان من با فرقه از کجا شروع شد و به کجا ختم خواهد گردید. تأسف ایام جوانی ام را میخوردم که صرف این تشکیلات شیطانی شده بود اما در آن شرایط دیگر تأسف خوردن فایده ای نداشت. پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم که با توجه به این اوضاع و احوال و اگر میخواهم از این باتلاقی که درون آن افتاده بودم زنده بیرون روم راهی ندارم جز در ظاهر همکاری کردن با مسئولین فرقه. بعضی از این شبها خلوت منرا فرهاد الفت (منوچهر) در هم میشکست. او پیشم می آمد و با من صحبت میکرد و منرا دلداری میداد. او از شیوه های برخورد شکنجه گران رژیم در درون زندان های جمهوری اسلامی در رابطه با زندانیان سیاسی در دهه 60 برایم میگفت. او مدعی بود همه افراد سیاسی که توسط رژیم به قتل رسیده بودند از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده اند. او از مقاومتهائی که این زندانیان سیاسی کرده بودند و از شیوه های شکنجه شدن آنان میگفت. اما من هرچه بیشتر به حرفهای فرهاد الفت دقت میکردم به شباهتهای بیشتری بین فرقه مجاهدین و جمهوری اسلامی پی میبردم. همان مدل های شکنجه هائی که فرهاد الفت از آنان یاد میکرد همان شیوه هائی بودند که در درون فرقه مجاهدین اجرا میشد. تنها دو تفاوت مابین رژیم ایران و فرقه مجاهدین وجود داشت: یکی اینکه رژیم جمهوری اسلامی این شکنجه ها را نسبت به افراد به اصطلاح خودشان، غیر خودی انجام داده بودند اما فرقه مجاهدین این شکنجه ها را نسبت به نیروهای خودش انجام میداد. دوم آنکه رژیم جمهوری اسلامی در قدرت بود و حاکمیت را در دست داشت اما فرقه مجاهدین هنوز به حاکمیت نرسیده اند و ادعای اپوزیسیون را دارند. پس نمیشد به درستی فهمید که چرا فرهاد الفت این حرفها را به من میزد؟! من پیش خودم میگفتم من که خود جزئی از فرقه بوده ام و طعم این شکنجه ها را چشیده ام پس این فرد با این اراجیف میخواهد چه چیزی را ثابت کند؟ شاید میخواست به من بفهماند که ببین ما هم دست کمی از جمهوری اسلامی نداریم. واقعاً هم که این گونه بود. پس از آنکه کار نوشتن و امضاء کردن آن مطالب ساختگی به پایان رسید منرا به نشستی دیگر فراخواندند. در آن نشست فهیمه اروانی به من گفت: برو و خوب فکرهایت را بکن که در آینده می خواهی چکار بکنی؟ اگر قول دهی که با جان و دل از این پس در خدمت سازمان باقی بمانی و از این پس هر آنچه را که فرمانده هانت به تو میگویند گوش کنی و انجام دهی و در هر شرایطی مدافع ساز مان و تشکیلات باشی من هم سعی میکنم بهت کمک کنم و دوباره راه مبارزه با آخوندها را برای تو باز نمایم. اگر قول دهی که ار این پس پسر خوبی باشی من هم از رهبری سازمان میخواهم که ترا عفو نماید و از گناه تو چشم پوشی کند. معلوم نبود که بانو به جرم ارتکاب به چه گناهی میخواست برای من درخواست عفو کند؟!!!!!!!!!

آنهم درخواست عفو از سرکرده شکنجه گران اردوگاه وحشت. پیش خودم میگفتم خدایا ببین که کار ما به کجاها کشیده شده است حالا یک چیز هم بدهکار شدیم. من به او پاسخ دادم باشد فکر میکنم و به شما خبر میدهم. جواب من مشخص بود هر چند که صد در صد میدانستم درخواست من درخواستی است که آنان هرگز آنرا قبول نخواهند کرد اما بار دیگر درخواست خروج از تشکیلات فرقه را نوشتم و تحویل مسئولین دادم. من از مسئولین خواسته بودم که این بار با درخواست خروج من از فرقه موافقت کنند به این دلیل که من تصمیم دارم به زندگی عادی خویش بازگردم. من از سازمان دارم و شخصاً شاهد این جریانات بوده ام به هیچ وجه به من اجازه نخواهند داد که از سازمان خارج شوم.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا