گفتوگوی اختصاصی با آقای محمد بلوچی از اعضای جداشده سازمان تروریستی مجاهدین خلق درباره فریب در جذب نیرو، سالهای دوری از خانواده، فشارهای تشکیلاتی و واقعیتهایی که پس از ورود به سازمان با آن روبهرو شد. در مناطق مختلف ایران، افراد زیادی با وعدههایی متفاوت جذب این جریان منحرف سیاسی و تشکیلاتی شدهاند؛ همه کسانی […]
گفتوگوی اختصاصی با آقای محمد بلوچی از اعضای جداشده سازمان تروریستی مجاهدین خلق درباره فریب در جذب نیرو، سالهای دوری از خانواده، فشارهای تشکیلاتی و واقعیتهایی که پس از ورود به سازمان با آن روبهرو شد.
در مناطق مختلف ایران، افراد زیادی با وعدههایی متفاوت جذب این جریان منحرف سیاسی و تشکیلاتی شدهاند؛ همه کسانی که از این مجموعه جدا شدهاند، روایت هایی دارند که برای آنان که تجربه اش نکردند شبیه داستان و رمان است.
در این گفتوگو، آقای محمد بلوچی اهل شهرستان نیکشهر در استان سیستان و بلوچستان است، از مسیر پیوستن خود به سازمان منحرف، ضد خانواده و ضد ایرانی مجاهدین خلق، سالهای حضور در تشکیلات، قطع ارتباط با خانواده و اتفاقاتی که به گفتهی او در داخل سازمان تجربه کرده است، سخن میگوید.
– خودتان را معرفی کنید و بگویید چگونه از نیکشهر به سازمان مجاهدین خلق رسیدید؟
من محمد بلوچی متولد 1356 اهل نیکشهر هستم. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم. مثل خیلی از جوانها در آن سالها دغدغهها و مشکلاتی داشتم و دنبال راهی بودم که بتوانم آینده بهتری برای خودم بسازم.
در بهمن سال 1379 افرادی که با من ارتباط گرفتند و سازمان مجاهدین را به شکل دیگری معرفی کردند. صحبت از آرمان، آزادی، عدالت و آیندهای متفاوت بود. آنها هیچوقت تصویر واقعی از شرایط داخل سازمان نشان نمیدادند.
من فکر میکردم وارد مجموعهای میشوم که قرار است به من فرصت رشد بدهد، خودشان همه کارها برای خروج من از ایران را انجام دادند و در خرداد 1380بعد از اینکه کاملاً من را مجاب کردند که دارم می روم تا رشد کنم و برای کشورم آزادی بیاورم راهی سرنوشتی شدم که بمحض ورود به آن متوجه شدم بسیاری از چیزهایی که گفته بودند با واقعیت فاصله دارد.
– وقتی وارد سازمان شدید، چه تفاوتی بین وعدهها و واقعیت دیدید؟
بزرگترین تفاوت این بود که بیرون از سازمان، همه چیز زیبا و آرمانی نشان داده میشد؛ اما داخل، زندگی شکل دیگری داشت.
فرد به مرور متوجه میشد که تصمیمهای شخصی، ارتباطات، رفتوآمدها و حتی فکر کردن درباره مسائل مختلف تحت تأثیر چارچوبهای تشکیلاتی قرار دارد.
– یکی از موضوعاتی که بسیاری از جداشدگان مطرح کردهاند، قطع ارتباط با خانواده است. تجربه شما چه بود؟
برای من که از نیکشهر آمده بودم، دوری از خانواده یکی از سختترین بخشهای ماجرا بود.
خانوادهام در ایران بودند و سالها نمیتوانستم ارتباط طبیعی با آنها داشته باشم. نه دیدار، نه تماس آزادانه و نه اینکه بدانم در لحظه چه اتفاقی برایشان میافتد.
برای یک انسان، مخصوصاً کسی که از یک محیط خانوادگی و فرهنگی مانند بلوچستان آمده، خانواده جایگاه بسیار مهمی دارد. قطع شدن این ارتباط فشار روحی زیادی ایجاد میکند.
-آیا تلاش کردید با خانواده تماس برقرار کنید؟
طبیعی بود که دلم برای خانوادهام تنگ شود و بخواهم از آنها خبر داشته باشم، اما شرایط به شکلی نبود که بتوانم مانند یک فرد آزاد با آنها ارتباط داشته باشم.
سالها گذشت و فاصلهای ایجاد شد که جبران آن بسیار سخت بود.
-از فضای داخلی سازمان چه چیزی برای شما قابل تأملتر بود؟
چیزی که برای من سخت بود، این بود که احساس میکردم فردیت انسان کمرنگ میشود. افراد باید خودشان را با چارچوبهای مشخص تطبیق دهند و بسیاری از مسائل شخصی جایگاهی ندارد.
برخی افراد سالهای زیادی از عمرشان را در شرایطی گذراندند که امکان انتخابهای معمول زندگی را نداشتند.
-آیا خاطرهای دارید که هنوز بعد از سالها فراموش نکرده باشید؟
در این بخش میتوان خاطرات واقعی فرد را اضافه کرد.
چیزهایی دیدم که باعث شد درباره بسیاری از باورهایی که قبل از ورود داشتم، دوباره فکر کنم. سختترین قسمت این بود که میدیدم بعضی افراد مانند من، با امیدهای متفاوت وارد شده بودند اما شرایط دیگری را تجربه کردند.
-چه زمانی تصمیم گرفتید جدا شوید؟
جدایی برای من یک تصمیم ساده نبود. سالها طول کشید تا بتوانم شرایط را تحلیل کنم و بفهمم چیزی که تصور میکردم با چیزی که تجربه میکنم متفاوت است.
ترس، نگرانی از آینده و نداشتن ارتباط با بیرون، تصمیم گرفتن را سخت میکرد؛ اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید زندگی خودم را دوباره به دست بگیرم.
-بعد از خروج، اولین چیزی که احساس کردید چه بود؟
احساس میکردم دوباره متولد شدهام، اما در عین حال باید خیلی چیزها را از نو یاد میگرفتم؛ از ارتباط با دیگران گرفته تا ساختن یک زندگی مستقل.
مهمترین حس، بازگشت اختیار به زندگی شخصی بود.
-پیام شما به خانوادههایی که سالهاست از عزیزانشان بیخبرند چیست؟
هیچ خانوادهای نباید عزیزش را فراموش کند. خانوادهها بزرگترین تکیهگاه افراد هستند و امیدوارم کسانی که هنوز در چنین شرایطی هستند، روزی بتوانند دوباره ارتباط خود را با خانواده و جامعه برقرار کنند.
