خاطرات من در فرقه ای بنام فرقه رجوی – قسمت دوم

وقتی به بغداد رسیدیم کمی استراحت کردیم بعد از استراحت به ما شام دادند و به ما گفتند شام بخورید می خواهیم حرکت کنیم. شام خوردیم سوار ماشین شدیم دو نفر از نفرات فرقه با ما بودند و راه افتادیم در مسیر شروع کردن به صحبت کردن از مسعود و مریم رجوی یکی از آنها به ما گفت مسعود و مریم را می شناسید در جواب گفتیم خیر در جواب گفتند آنها را در اشرف می بینید نزدیک صبح بود به اشرف رسیدیم وارد اشرف شدیم صحنه هایی دیدم شُک مرا گرفت خودروهای نظامی … توپ های جنگی و تانک های جنگی … نفراتی که در حال تردد بودند لباس نظامی بر تن داشتند با خودم گفتم اینجا کجاست واز طرفی تمام وجودم را ترس گرفته بود از یکی از نفرات سئوال کردم اینجا کجاست در جواب گفت خودتان متوجه می شوید ما را به محلی بنام ورودی بردند وقتی وارد شدیم کمی استراحت کردیم به ما چای و ….. دادند و ما را یکی یکی صدا می کردند و به یک اتاقی می بردند مرا صدا زدند وارد اتاق که شدم دو نفر در اتاق بودند به من گفتند لباس نظامی را تحویل بگیر و برو سریع تنت کن به آنها گفتم لباس نظامی را می خواهم چکار من آمدم این جا کار کنم و بعد هم بروم اروپا در جواب گفتند حرف زیادی نزن هر کاری که می گوییم انجام بده وقتی لباس را تنم کردم مرا صدا زدند گفتند بیا با تو کار داریم وارد اتاق شدم دو تا مرد و یک زن نشسته بود.

زن شروع کرد به سخنرانی در ادامه گفت ما اینجا  جمع شدیم که رژیم ایران را سرنگون کنیم همان لحظه برق از سرم پرید و سئوال کردم و گفتم یعنی چه هوادارهای شما در ترکیه عکس حرفهای شما را می زدند در جواب به من گفتند ساکت باش ما فقط اینجا مبارزه می کنیم کار دیگری را انجام نمی دهیم بعد از سخنرانی زنه یگ برگه جلوی من گذاشتند و گفتند این برگه را امضاء کن بالای صفحه نوشته بود سوگند ( جلاله ) ناچارا برگه را امضاء کردم و پنج روزی در یکی از ساختمانهای ورودی مستقر شدیم طی این چند روز آنقدر فیلم های باصطلاح ارتش آزادی برای ما گذاشتند که حالت تهوع گرفتم و از طرفی تمام وجودم درگیر بود با خودم می گفتم عجب جایی ما را آوردند بعد از پنج روز مجددا مرا صدا زدند گفتند آماده شو مصاحبه داری مرا به اتاقی راهنمایی کردند وارد اتاق که شدم با یک زن مواجه شدم به من گفت بشین احوال پرسی گرمی با من کرد و خودش را فهیمه اروانی معرفی کرد به من گفت می دانی اینجا کجاست در جواب گفتم نه من فقط می خواهم بروم اروپا مجددا سئوال کرد می دانی اینجا کجاست من هم گفتم نمی دانم من فقط می خواهم برم اروپا عصبانی شد و گفت اروپایی در کار نیست به آن گفتم نفرات شما در ترکیه قولهایی به من دادند در جواب گفت آنها غلط کردند که به تو قول دادند برگه را امضاء کردی و اینجا می مانی تا آخر عمرت و اگر بخواهی با ما بازی در بیاوری تو را تحویل دولت عراق می دهیم  و می گوییم تورا کنار پادگان اشرف دستگیر کردیم از طرف رژیم ایران برای جاسوسی وارد عراق شده ای . دولت عراق در جا تو را اعدام می کند واز طرفی هیچ مدرکی نداری که ثابت کنی چون ما تمام مدارک تو را گرفته ایم به او گفتم مدارک مرا چرا به من پس نمی دهید در جواب گفت هر کسی وارد پادگان اشرف شود بایستی همین جا هم دفن شود پادگان اشرف ورود دارد ولی خروج ندارد از اتاق برو بیرون اگر ببینم در مناسبات ما سنگ بیندازی اول در پادگان اشرف می دهم آنقدر چغندر و شلغم بکاری و در نهایت در همان زمین می دهم دفنت کنند . شب را در ورودی گذراندم و صبح دنبال ما آمدند و گفتند آماده شوید می خواهیم برویم پذیرش . محلی که بایستی آموزش می دیدیم و از آنجا وارد ارتش می شدیم وقتی وارد پذیرش شدیم شرایط سخت بود صبح زود ما را بیدار می کردند و 8 شب مشغول آموزش و دیدن نوارهای رجوی بودیم روزهای تکراری و خسته کننده بدون هیچ تفریحی صد رحمت به زندانی! ما در فرقه رجوی بدتر از زندانی بودیم .

بعد از شام برای ما نشست می گذاشتند و آموزش نشست عملیات جاری و غسل هفتگی را به ما می دادند. در بد محیطی به دام افتاده بودم راه نجاتی برایم میسر نبود خودم هم نمی دانستم باید چکار می کردم که از شر این ظالم ها و فریب دهنده ها  خودم را خلاص کنم از صبح تا شب یا کار می کردیم یا در آموزش بودیم شب سر شام نیم ساعت خبرهای سیمای خودشان می گذاشتند و بعد از آن نشست ها شروع می شد داشتم کلافه می شدم مدت زمانی گذشت یک روز به ما گفتند امروز آموزش تعطیل است بایستی نوار ببینید ما هم سر موقع در سالن جمع شدیم نوار رجوی را برای ما پخش کردند رجوی در صحبت هایش گفت آمریکا به عراق اعلام جنگ کرده احتمال دارد جنگ شود شاید هم نشود و تحلیلهای آب دوغ خیاری که من هیچ از صحبتهایش سر در نیاوردم مدتی گذشت بحث جنگ خیلی داغ شده بود یک شب بعد از شام به ما ابلاغ کردند در سالن بمانید می خواهیم برای شما پیام بخوانیم پیام رجوی بود پیام خوانده شد رجوی در پیام گفت جنگ شروع شود اگر موشکی به یکی از مقرهای ما اثابت بکند ما به سمت ایران پیش روی می کنیم از این بابت من خیلی خوشحال شده بودم و با خودم می گفتم اگر به داخل برویم نیروی امنیتی مرا دستگیر کردند به آنها می گویم من ترکیه بودم اینها مرا فریب دادند و به عراق منتقل کردند چند روزی گذشت به ما ابلاغ کردند جنگ حتمی شده وسایل خود تان را جمع کنید می رویم پراکندگی در بیابانهای عراق از قبل برای ما در بیابانهای عراق جا رزرو کرده بودند شبانه در بیابانهای عراق مستقر شدیم و آمریکا به عراق حمله کرد چند مقر فرقه رجوی توسط آمریکا بمباران شد و چند نفر کشته شدند اکثرا به سران فرقه می گفتند پس چرا به سمت ایران حرکت نمی کنیم سران فرقه جوابی نداشتند به ما بدهند و می گفتند هنوز به ما دستور نیامده آمریکا صدام را سرنگون کرد و بر عراق مسلط شد و به ما گفتند روی سلاحهای سنگین مثل توپ و تانک پرچم سفید نصب کنید به معنای تسلیم در آن زمان نشستی نمی گذاشتند می دانستند اگر نشست بگذارند بایستی به نفرات جواب دهند . چند نفری بعد از سرنگونی صدام در پراکندگی از لا بلای شیارها اقدام به فرار کردند کادر های فرقه به سمت آنها تیراندازی کردند معلوم نشد کشته شدند و یا جان سالم بدر بردند آمریکاییها همه ما را جمع کردند و به اشرف منتقل کردند و ما را خلع سلاح کردند بعد از خلع سلاح فرقه رجوی وارد دوران جدیدی شد و از طرفی آمریکاییها با تک تک ما مصاحباتی انجام داد و در این رابطه محلی بنام ( تیف ) در ضلع شمالی پادگان اشرف تاسیس کرد  وبه نفرات ابلاغ می کرد هر کسی نمی خواهد در سازمان بماند می تواند در تیف باشد تا کمیساریا وضعیت آن را مشخص کند سران فرقه رجوی از این بابت خیلی بهم ریخته بودند و از تیف بشدت می ترسیدند .

سعید فیروزی جدا شده از فرقه رجوی

ادامه دارد ……….

اشتراک گذاری
برچسب‌ها

دیدگاه خود را ارسال نمایید