انقلابی‌گری در سایه محرومیت از آزادی

مسعود رجوی، برخلاف تصویری که همواره از خود ارائه می‌داد، نمی‌توانست صرفاً با تکیه بر شعارهای انقلابی، مبارزه مسلحانه و ساختن چهره‌ای اسطوره‌ای از خود، جایگاه یک انقلابی واقعی را به دست آورد. کارنامه یک رهبر سیاسی را نه ادعاهای او، بلکه نتایج عملکردش و تأثیری که بر زندگی انسان‌ها می‌گذارد، مشخص می‌کند. انقلابی واقعی […]

مسعود رجوی، برخلاف تصویری که همواره از خود ارائه می‌داد، نمی‌توانست صرفاً با تکیه بر شعارهای انقلابی، مبارزه مسلحانه و ساختن چهره‌ای اسطوره‌ای از خود، جایگاه یک انقلابی واقعی را به دست آورد. کارنامه یک رهبر سیاسی را نه ادعاهای او، بلکه نتایج عملکردش و تأثیری که بر زندگی انسان‌ها می‌گذارد، مشخص می‌کند.

انقلابی واقعی کسی نیست که با سلاح و ارتش، تصویری قهرمانانه از خود بسازد؛ بلکه کسی است که رنج انسان‌ها را کاهش دهد، آزادی و کرامت انسانی را پاس بدارد و آینده‌ای روشن‌تر برای جامعه و پیروان خود به جا بگذارد. نمی‌توان از آزادی سخن گفت، اما اعضای تشکیلات را از ابتدایی‌ترین حق انتخاب محروم کرد؛ نمی‌توان مدعی رهایی انسان‌ها بود، اما ارتباط آزادانه آنان با دنیای بیرون، خانواده و بستگانشان را محدود ساخت.
یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها درباره مناسبات درونی سازمان مجاهدین خلق، همین تناقض میان ادعای آزادی‌خواهی و محدودیت‌های گزارش‌شده در زندگی اعضاست. ارتباط با خانواده، دیدار با پدر و مادر، آگاهی از زندگی بستگان و امکان برقراری ارتباط مستقل با جهان بیرون، از نیازهای طبیعی انسان است. هنگامی که چنین نیازهایی به موضوعی تشکیلاتی و ایدئولوژیک تبدیل می‌شوند و ارتباط اعضا با خانواده با محدودیت یا ممانعت روبه‌رو می‌شود، این پرسش جدی شکل می‌گیرد که آزادی در چنین مناسباتی چه معنایی دارد؟

نام‌ها می‌توانند به افسانه تبدیل شوند، چهره‌ها می‌توانند بر تابلوها و پلاکاردها نقش ببندند و شعارها می‌توانند برای مدتی افکار عمومی را تحت تأثیر قرار دهند؛ اما هیچ تصویر نمادینی، هرقدر هم پرطمطراق باشد، نمی‌تواند جای کارنامه واقعی یک رهبر را بگیرد. تاریخ را نمی‌توان تنها با قاب عکس‌ها، مراسم تبلیغاتی و شعارهای آرمان‌گرایانه داوری کرد. باید به زندگی کسانی نگاه کرد که قرار بود آن آرمان‌ها برای آنان آزادی و رهایی به ارمغان بیاورد.

از همین‌جا باید پرسید: حاصل آن همه آرمان‌خواهی برای اعضای سازمان چه بود؟ آیا آزادی فردی آنان گسترش یافت یا اقتدار تشکیلاتی بر زندگی‌شان سایه سنگین‌تری انداخت؟ آیا اعضا از حق انتخاب مستقل، ارتباط آزادانه با خانواده و امکان تصمیم‌گیری درباره زندگی شخصی خود برخوردار شدند؟ آیا رفاه و آرامش بیشتری به دست آوردند یا همچنان در چرخه‌ای از محرومیت‌ها و محدودیت‌ها باقی ماندند؟ و سرانجام، آیا خشونت توانست جامعه‌ای آزادتر و انسانی‌تر بسازد؟

این پرسش‌ها را نمی‌توان با تکرار شعارهای سازمانی پاسخ داد. پاسخ را باید در تجربه زندگی اعضا، روایت‌های جداشدگان، نامه‌های خانواده‌ها و سرنوشت انسان‌هایی جست‌وجو کرد که سال‌ها از دیدار عزیزان خود محروم مانده‌اند.

جدایی شمار زیادی از اعضا پس از سقوط حکومت صدام حسین در عراق و در سال‌های پس از آن نیز موضوع مهمی برای بررسی این مناسبات است با این‌حال، چنین روندی پرسش‌هایی اساسی درباره رضایت اعضا، میزان اختیار فردی آنان و پایداری الگوی تشکیلاتی مورد نظر مسعود رجوی مطرح می‌کند.

در جمع‌بندی، مسئله اصلی این نیست که یک رهبر سیاسی چند بار واژه انقلاب را تکرار کرده یا چه تصویری از خود در ذهن هوادارانش ساخته است؛ مسئله این است که اندیشه و عملکرد او چه سرنوشتی برای اعضا رقم زده است. اگر آرمان‌شهر ادعایی نتواند آزادی و حق انتخاب را در مناسبات درونی خود تضمین کند و اگر ارتباط با خانواده و دنیای بیرون به مسئله‌ای تشکیلاتی تبدیل شود، تناقضی بنیادین میان آرمان اعلام‌شده و شیوه اداره آن شکل می‌گیرد.

از این منظر، می‌توان استدلال کرد که الگوی مورد نظر رجوی در تبدیل مبارزه و خشونت به مسیری برای تحقق آرمان‌شهر سیاسی، با پرسش‌ها و شکست‌های جدی روبه‌رو شده است. آرمان‌شهری که به نام آزادی بنا می‌شود، اما آزادی را در زندگی روزمره اعضای خود محدود می‌کند، با تناقضی روبه‌روست که نه تبلیغات می‌تواند آن را برای همیشه بپوشاند و نه اسطوره‌سازی از رهبر قادر است آن را از میان ببرد.
انقلابی‌گری را باید در میزان آزادی‌ای سنجید که اعضا به دست می‌آورند، نه در میزان اطاعتی که از رهبر خود نشان می‌دهند.

یبرقنواتی