چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟!

خاطرات شهرام بهادری – قسمت نهم

زمزمه های رفتن به آلبانی در لیبرتی

در لیبرتی ما شاهد رفتن مسئولین بالا به آلبانی بودیم. البته به ما نمی گفتند که این مسئولین را به آلبانی اعزام کردند. یکدفعه ما متوجه می شدیم که چند تا از مسئولین نیستند. و زمانی هم که این مسئولین را می فرستادند به آلبانی آنقدر مخفیانه عمل می کردند که کسی بویی نبرد و نفهمیم که می خواهند چکار کنند. بعد از رفتنشان می فهمیدیم که بله این مسئولین را فرستادند به آلبانی. مثلا در مقر ما شعبان اسرافیلیان و ابراهیم ملایی را فرستادند به آلبانی که مسئولین بالا بودند. اما هیچ کداممان نفهمیدیم که این ها را کجا می فرستند. بعد رفتنشان می فهمیدیم که به آلبانی اعزام کردند. که وقتی این مخفی کاریهای سازمان را می دیدیم در محفلها موضوع مهم حرفمان این بود که چکار می کنند؟ چرا از ما مخفی می کنند و نمی گویند؟ چرا فقط مسئولین بالا را می فرستند؟ هدفشان چیست؟ که این موضوع را در محفلها صحبت می کردیم و در بین دوستانمان در همه مقرها پخش کردیم که حواس همه باشد که ببینند کدام نفرات یکدفعه غیب می شوند. درباره این موضوع هر روز در محفلها صحبت می کردیم و از مقر هر کسی نفراتی را که می فرستادند زود و سریع به همه منتقل می کردیم.
سوال مهمی که برایمان وجود داشت این بود که چرا شبانه وقتی که همه خوابند این اعزام ها را انجام می دهند؟ یا چرا به هیچ کس نمی گویند که تعدادی از مسئولین را به آلبانی فرستادیم؟ چرا هیچ سخنی بعد از اعزام مسئولین به زبان نمی اورند؟ چرا فقط مسئولین بالا را می فرستند؟ یا وقتی خودروهای یونامی به داخل مقرها می آمد نمی گذاشتند نفرات پیش آنها بروند. از چه ترس داشتند؟ چرا وقتی خودروهای یونامی می آمد تعدادی از مسئولین، اعم از زن و مرد را توجیه می کردند که فقط این نفرات می توانستند پیش یونامی بروند و کسی را نمی گذاشتند که حتی نزدیک این نفرات یونامی شوند. وقتی داخل مقرها می آمدند و چرخ می زدند. همه در محفلهای خودمان می گفتیم که این مسئولین سازمان هیچ اهمیتی به نفرات پایین نمی دهند و همه چیز را از ما مخفی می کنند و به اینها لعنت می فرستادیم و فحش می دادیم. چون همش به فکر خودشان بودند که چطور خودشان را حفظ کنند و به خودشان برسند و بقیه را به کشتن بدهند.
سوالی که مطرح بود این بود که چرا این سازمان وقتی می بیند به لیبرتی حمله موشکی می شود نفرات بالا را به آلبانی می فرستد و نفرات پایین را اصلا از موضوع رفتن به آلبانی خبردار نمی کند. و یا حتی اگر خود یونامی نفری را برای ملاقات انتخاب و به آن نفر پیشنهاد رفتن به آلبانی یا خارج می دهد مسئولین سازمان نمی گذاشتند پیش یونامی برود و کاغذی را که یونامی به مسئولین سازمان می داد تا به آن نفر مشخص بدهند نمی دادند و ان نفر را آنقدر مسئولین سازمان تحت فشار می گذاشتند و شکنجه روحی می کردند که آن نفر را مجبور به امضاء آن کاغذ کنند که من نمی خواهم با یونامی دیدار داشته باشم.
در لیبرتی وقتی یونامی با خودروهای خودشان داخل محوطه می آمدند و همه جا می چرخیدند مسئولین فورا آماده باش می دادند و به همه مقرها از دم در لیبرتی که نگهبانی داشتند زنگ می زدند و می گفتند که دشمن وارد لیبرتی شد. یونامی را دشمن خطاب می کردند. و در مقرها در این مواقع نفرات را پخش می کردند به جاهایی که نتوانند اعضای یونامی را ببینند. بخصوص نفراتی که مخالف اینها بودند. حتی وقتی در مقرها نشست می گذاشتند و یونامی می آمد، زود نشست را تعطیل می کردند که یونامی نبیند.
یکبار در سالن امجدیه در لیبرتی در کنار آشپزخانه نشست گذاشته بودند. دیدیم نشست را برگزار نمی کنند و بجایش اخبار گذاشتند. ماها سریع موضوع را گرفتیم که یک چیزی هست. بلند شدیم رفتیم بیرون. دیدیم یونامی آمده است و مسئولین بخاطر این نشست را شروع نکرده اند و اخبار گذاشته اند که به یونامی بگویند ما برای نفرات اخبار می گذاریم. در حالی که به هر ترتیبی بود نمیگذاشتند که مااخبار را بشنویم! مخصوصا اخبار خارجی که ممنوعه بود. سریع در محفل گفتیم که اگر یونامی آمد سراغمون با چشم و ابرو به آنها می فهمانیم که همه اینها دروغه و دارند برای شما نقش بازی می کنند. اما متاسفانه آنقدر مسئولین مثل زنبور دور این نفرات یونامی می چرخیدند که نگذارند کسی به اینها نزدیک شود. و مسئولین یونامی را به صحبت می گرفتند و از منطقه بچه ها دور می کردند که یکدفعه یونامی خودش به سراغ کسی نرود و بعد که سر اعضای یونامی را مشغول می کردند و مطمئن می شدند که از مقر خارج شده ، آن موقع می آمدند نشست را شروع می کردند. یکبار از مقر 6 چند نفر را شبانه به آلبانی اعزام کرده بودند که دوستم سیروس از مقر 11 متوجه این موضوع شده بود از طریق دوستش و او هم اول صبح فوری به ما خبر داده بود که شبانه چند نفر از مقر 6 اعزام شدند به آلبانی و ما این خبرها را به یکدیگر منتقل می کردیم که دوستانمان در همه مقرها از موضوع باخبر شوند.


تجربه تلخ من از سازمان در جمع بندی 97

امروز که به گذشته 14 سال خودم نگاه می کنم. اگر قبل از پیوستنم به سازمان اندک آشنایی با آنها داشتم در این تصمیم گیری حتما تجدید نظر می کردم. اما متاسفانه در بی خبری کامل وارد این مسیر شدم . تصمیمات عجولانه پشت سر هم، باعث شد در یک مسیر یک طرفه برگشت ناپذیر وارد شوم. هر روز که از پیوستنم به سازمان می گذشت بخودم نهیب میزدم که چرا با آگاهی وارد این مسیر نشدم . اگر قبل از پیوستنم به سازمان با یک نفر که این سازمان را می شناخت مشورت می کردم هرگز وارد این مسیر اشتباه نمی شدم و نزدیک به 14 و 15 سال از بهترین سالهای عمرم را در فرقه رجوی سپری نمی کردم. از طرفی چون با برادرم وارد این مسیر شده بودیم خروج فردی خودم را یک خیانت به برادرم می دانستم. شاید اگر با برادرم نرفته بودم سالها قبل می توانستم خودم را از فرقه رجوی آزاد کنم. تمام کسانی که با مجاهدین آشنا هستند به خوبی می دانند که از وقتی سازمان وارد عراق شده و با صدام حسین دیکتاتور عراق هم پیمان گردید، به کلی از خطوط و اصول اولیه ی سازمان منحرف شد. کمتر کسی امروز باور دارد که ما سالها به اجبار در سازمان مانده بودیم . هرگز خودم هم فکر نمی کردم به محلی بروم که نتوانم از آن خارج شوم. اگر این همه سال که عمرم تلف شد در یک کار دیگری سرمایه گذاری می کردم مسلما می توانستم برای خودم یک کاره ای باشم یا یک تخصصی کسب کنم. اما حتی اگر 40 سال هم در سازمان بمانید صاحب یک تخصص بدرد بخور نمی شوید. به این معنی که سازمان از ناآگاه نگه داشتن افراد استفاده می کند و همه حرفهای خود را به آنها دیکته می کند. البته اگر بتوانم با سایر جداشدگان اقدام موثری علیه سازمان بکنیم هرگز از آن دریغ نخواهم کرد. سران فرقه رجوی باید تاوان عمر از دست رفته ما را به هر طریقی بپردازد.


اوقات فراغت در لیبرتی
برنامه روزانه ما در لیبرتی که یک فضای بسته بود به ترتیب زیر بود:
ساعت 4:30 صبح بیدار باش بود. قبل از اذان صبح که نیم ساعت کار فردی بود که تا 5 صبح شود. بعد آن تا ساعت 15: 5 صبحانه بود و بعد از آن از 5:15 تا یک ربع به شش کار جمعی بود. بعد از کار جمعی از ساعت یک ربع به شش تا 11:30 ظهر کارهای روزانه بود که بعضی ها را برای کندن سنگر انفرادی می بردند. بعضی ها را برای پارک سازی می بردند. بعضی ها را برای شستن درخت در کنار خیابانها می بردند. بعضی ها را برای کار آشپزی یا نانوایی و یا کارهای …. مثل تمیز کردن انبارها و چیدن مواد غذایی می بردند و یا برای کارهای باز کردن کانکس ها می بردند که از وسایل آنها استفاده می کردند و …. جوشکاری یا فلزکاری که تا 11:30 همه را با این کارها درگیر می کردند و 11:30 کار تعطیل می شد و به مقر برمی گشتیم که تا ساعت 30: 12 کار فردی بود و 30: 12 زمان ناهار بود تا ساعت 13 و از ساعت 13 که نیم ساعت هم جمع آوری آن می شد مثل شستن ظرفها و ظرفشویی و نظافت سالن غذاخوری که از ساعت 12:30 تا 14:15 استراحت بود یعنی 45 دقیقه و از 14:15 که بیدار باش بود تا ساعت 16 کار بود. دوباره که برای ادامه کارهای صبح می بردند و ساعت 16 کار تعطیل می شد که به مقرها برمی گرداندند نفرات را که برای ورزش آماده شوند و از 16 تا 45: 16 ورزش جمعی بود که به زور و اجبار می گفتند باید ورزش جمعی کنید مثل دوی جمعی یا نرمشهای جمعی که همه نفرات را مجبور به این کار می کردند و اگر کسی نمی رفت در نشست ها انتقاد می کردند و فحش می دادند و می گفتند کارهای رژیم را دارید پیش می برید که اگر ورزش جمعی نکنید شعبه سپاه پاسداران را دراینجا راه می اندازید.
ما و اکثر نفرات گوشمان به این حرفها و نشست ها و انتقادها بدهکار نبود و ما با دوستان هم محفلی مان در گوشه و کنارها داخل سنگرهای بتنی پشت دیوارهای بلوکی می رفتیم به ورزش انفرادی خودمان مشغول می شدیم و برای دو جمعی نمی رفتیم. که از ساعت 45: 16 تا 17:30 می گذاشتند که فوتبال یا والیبال بازی کنند نفرات و از 30: 17 تا 18 کار فردی بود. و از ساعت 18 تا ساعت 20 نشست های لایه ای بود که برای هر لایه که متشکل از عضوها، لایه جدید M و لایه های FA بود که قدیم M می گفتند و برای لایه ها یا F قرارگاه یا RS که زن بود و یا F نشست می گذاشت که F هم زن بود. مقر ما در قدیم اسمش FM4 بود که اسمش را عوض کرده بودند و اسم جدید داده بودند که F17 بهش می گفتند و تمام اسامی مقرها را عوض کرده بودند و F1 تا F17 نامگذاری کرده بودند. و در بین این F ها، F7،F8 و F16 مقرهای زنان بود.
از ساعت 20 تا ساعت 21 شام بود و جمع آوری آن و از ساعت 21 تا ساعت 22 نشست های عملیات جاری بود. در این نشست های عملیات جاری باید فاکتهای روزانه ات را می خوندی. مثلا باید می گفتی امروز من کم کاری داشتم. خوب کار نکردم یا فرمان بندیها را رعایت نکردم و از این جور لحظات. که من و تعدادی از دوستان هم محفلی ام یک کاغذ می گرفتیم دستمان در حالی که هیچی نمی نوشتیم و از روی کاغذ خالی وانمود می کردیم فاکت نوشتیم تا شرشون رو از سر ما کم کنند. از حفظ روزانه 2 تا فاکت می خوندیم. مثلا زمان بندی را رعایت نکردم و دیر از خواب بلند شدم که این کار روزانه ما بود که مثلا داریم فاکت می خونیم. و از ساعت 22 تا 30: 22 کار فردی بود و ساعت 30: 22 خاموشی بود.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.