ذهن زیبا و مدرن: در حیطه ی پدیده های انسانی اجتماعی حقیقت مطلقی وجود ندارد صرفا نقطه نظرات متفاوت وجود دارد. این گزاره نهفقط یک اصل فلسفی، بلکه سدی در برابر تمامیتخواهی است. حقیقت مطلق و خشونت: چرا ساختار فرقهای مجاهدین خلق تمامیتخواه است؟ مقدمه در امور انسانی – برخلاف علوم طبیعی – ما با […]
ذهن زیبا و مدرن: در حیطه ی پدیده های انسانی اجتماعی حقیقت مطلقی وجود ندارد صرفا نقطه نظرات متفاوت وجود دارد.
این گزاره نهفقط یک اصل فلسفی، بلکه سدی در برابر تمامیتخواهی است.
حقیقت مطلق و خشونت: چرا ساختار فرقهای مجاهدین خلق تمامیتخواه است؟
مقدمه
در امور انسانی – برخلاف علوم طبیعی – ما با آدمهایی روبهرو هستیم که اراده، تفسیر و تجربهی متفاوتی دارند. در این حوزه هیچکس نمیتواند ادعای تملک کامل حقیقت کند بدون آنکه به خشونت دست زده باشد.
این یادداشت میکوشد نشان دهد چگونه “ادعای انحصار حقیقت”، به تمامیتخواهی و در نهایت به خشونت سیاسی تبدیل میشود – با تمرکز بر ساختار فرقهای سازمان مجاهدین خلق.
ادعای انحصار حقیقت: سنگ بنای ساختار فرقهای مجاهدین خلق
“مطلقانگاری معرفتی” یعنی باور به اینکه یک فرد، گروه یا تشکیلات، حقیقت را کامل و انحصاری میداند: میداند جهان چگونه کار میکند، جامعه مطلوب چیست، و راه رسیدن به آن کدام است. در چنین باوری، جایی برای تردید، پرسش یا دیدگاه متفاوت باقی نمیماند.
سازمان مجاهدین این ادعا را از دهههای نخست شکلگیری نهادینه کرد و با مفهوم “انقلاب ایدئولوژیک” آن را عمیقتر ساخت. در این چارچوب، رهبرعقیدتی (مسعود رجوی) نهتنها مرجع سیاست، بلکه مرجع درستی و نادرستی فکری، و حتی وجدان اعضا شد. انحصار حقیقت از سطح سیاست به سطح ذهنیت سرایت کرد.
از خطای معرفتی تا خشونت ساختاری
اگر بپذیریم حقیقت مطلق در امور انسانی در دسترس نیست، آنگاه ادعای انحصار آن، یک عمل خشونتآمیز است – زیرا بهطور ضمنی میگوید صداهای دیگر، تجربههای دیگر و زیستجهانهای دیگر فاقد اعتبارند. این، نفی وجود آدمها بهعنوان انسان است.
در ساختار مجاهدین خلق، این نفی به طرد فیزیکی، انزوای اجباری، قطع ارتباط با خانواده و پاکسازی مخالفان درونسازمانی تبدیل شد. خشونت این سازمان، پیش از آنکه فیزیکی باشد، “خشونتی معرفتی” است: ابتدا حق تفاوت را سلب میکند، سپس حق پرسش را، و در نهایت حق زیستن متفاوت را.
رژه دوچرخهسواران: چهرهی بصری منطق مطلق
آنچه اخیرا در رژه دوچرخهسواران اشرف ۳ دیدیم، چهره بصری همین منطق است: آدمهایی که دیگر سوژه نیستند، صرفاً عناصری در یک نمایشاند. کنترل بر بدن، لباس و حرکت، بازتاب کنترل پیشین بر فکر است:
نخست میگویند “ما حقیقت را میدانیم”، سپس میگویند “پس تو باید چنین بپوشی، چنین حرکت کنی، چنین فکر کنی.”
یکنواختی بصری — دوچرخههای مشابه، لباسهای مشابه، ریتم مشابه — نشانهی منطقی است که در آن تفاوت، فردیت و انتخاب مستقل، تهدید تلقی میشوند.
زنجیرهی سهگانه: حقیقت، جرم، سرکوب
رابطه میان مطلقانگاری و خشونت را میتوان چنین صورتبندی کرد:
ادعای حقیقت مطلق منجر به تعریف انحراف به مثابه جرم و سپس سرکوب جرم به مثابه وظیفه تاریخی تلقی می گردد.
نخست حقیقت مطلق ادعا میشود؛ سپس هر انحراف از آن جرم شمرده میشود؛ و در نهایت سرکوب آن جرم، نهفقط مجاز، بلکه “وظیفهی تاریخی” تلقی میگردد.
نکته:
خشونت از مرحله ادعای حقیقت آغاز میشود، نه از مرحله استفاده از زور.
خشونت ابتدا در ذهن و زبان رخ میدهد – در لحظهای که یک گروه میگوید “تنها من حقیقت را میدانم.”
غیبت زنان: آزادی گزینشی
سازمانی که سالهاست خود را با “رهبری زنانه” و “آزادی زن” معرفی کرده، چرا در یک نمایش عمومی تصویری مرد محور ارائه میدهد؟ پاسخ در همان منطق مطلقانگارانه است: زن در این ساختار، نه بهعنوان سوژه آزاد، بلکه بهعنوان نماد مشروعیتبخش به کار گرفته میشود.
آزادی اگر گزینشی باشد – یعنی تنها در جاهایی مجاز باشد که به بازتولید تصویر رسمی کمک کند – دیگر آزادی نیست؛ نمایش است.
اتاق پژواک و واقعیت موازی
در ساختار فرقهای، یک روایت بارها بازتولید میشود تا جای واقعیت را بگیرد. اعضا بهجای مواجهه با جامعه واقعی، با نسخهای بازسازیشده مواجهاند که در آن تفاوتها و مخالفتها حذف شدهاند.
وقتی فقط صدای خودت را میشنوی، خیال میکنی اکثریت با توست. رژه دوچرخهسواران مجاهدین خلق در اشرف 3 بیش از آنکه نشانه پویایی باشد، نشانهی “حیات مصنوعی” است: جامعه واقعی حذف میشود تا سازمان خود را نماینده مردم معرفی کند.
دموکراسی، شیوه شناخت است نه صرفاً شیوه حکومت
دموکراسی یعنی پذیرش اینکه هیچکس صاحب حقیقت کامل نیست، و بنابراین همه باید حق سخن، نقد و حضور داشته باشند. این دقیقاً نقطه مقابل مطلقانگاری فرقهای است.
سازمان مجاهدین خلق که در درون خود حق تفاوت و پرسش را بهرسمیت نمیشناسد، نمیتواند در بیرون مدعی آزادی و دموکراسی باشد. ادعای مبارزه برای “ایران آزاد” از سوی تشکیلاتی که در درون خود آزادی را سرکوب میکند، فاقد وجاهت است.
کلام آخر
حقیقت در امور انسانی نه مطلق است و نه نسبی محض؛ “فرآیندی است که در گفتوگوی آزاد و در فضایی که شک و پرسش مجاز است، زنده میماند.” هر ساختاری – چه مجاهدین، چه هر نیروی دیگر – که این فضا را در درون خود مسدود کند، نهفقط حقیقت را کشته است، بلکه زمینه خشونت را فراهم ساخته است.
پرسش: مدلی که در آن فردیت و آزادی در درون سازمان مجاهدین خلق سرکوب میشود، چگونه میتواند الگوی “ایران آزاد” باشد؟ تا زمانی که آزادی و پرسشگری در درون تشکیلات مجاهدین سرکوب شود، ادعای مبارزه برای آزادی ایران فاقد وجاهت است – نهچون مدلی بهتر در دست نیست، بلکه چون خود این مدل، مسئله است، نه راهحل.
آرش رضایی

