۱۱ سپتامبر؛ آنچه در هفده‌سالگی در عراق دیدم

بیست‌وپنج سال از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ می‌گذرد. می‌خواهم یاد همهٔ بی‌گناهانی را که کشته شدند، خانواده‌هایی را که زندگی‌شان از هم پاشید و آتش‌نشانان، پلیس‌ها و انسان‌های فداکاری را گرامی بدارم که در راه نجات دیگران جان باختند. به یاد آنان، می‌خواهم بخشی از سرگذشت خودم را بازگو کنم؛ خاطره‌ای که در کتاب […]

بیست‌وپنج سال از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ می‌گذرد. می‌خواهم یاد همهٔ بی‌گناهانی را که کشته شدند، خانواده‌هایی را که زندگی‌شان از هم پاشید و آتش‌نشانان، پلیس‌ها و انسان‌های فداکاری را گرامی بدارم که در راه نجات دیگران جان باختند.

به یاد آنان، می‌خواهم بخشی از سرگذشت خودم را بازگو کنم؛ خاطره‌ای که در کتاب زندگی‌نامه‌ام، “کودکان مجاهدین”، درباره‌اش نوشته‌ام.

آن روز هفده‌ساله بودم و در قرارگاه باقرزادهٔ سازمان مجاهدین خلق در عراق به سر می‌بردم. پس از یکی دیگر از نشست‌های طولانی و فرسایندهٔ رهبری سازمان، فرصتی برای ورزش به ما داده بودند. کنار زمین فوتبال ایستاده بودم که یکی از مسئولان رده‌بالای ما، که او را “برادر کمال” صدا می‌کردند، با چند برگه در دست دوان‌دوان از راه رسید. نفس‌نفس می‌زد و هیجان‌زده بود. ما را دور خودش جمع کرد و خبر برخورد یک هواپیمای مسافربری با یکی از برج‌های مرکز تجارت جهانی را خواند. اطرافم، عده‌ای شروع کردند به دست زدن، سوت کشیدن و هلهله کردن.

وقتی با خبر حمله به برج دوم برگشت، دوباره صدای شادی بلند شد. ورزش متوقف شد. به ما دستور دادند خودمان را برای جشن آماده کنیم.

لباس‌های فرم سبزرنگمان را پوشیدیم و در سالن “چهل‌ستون” جمع شدیم. روی میزها کیک و شیرینی چیده بودند. موسیقی پخش می‌شد و عده‌ای مشغول رقص کردی بودند.

از تلویزیون‌های گوشه‌وکنار سالن، تصاویر برخورد هواپیماها با برج‌ها پخش می‌شد. آتش. دود. همان صحنه‌ها، بارها و بارها.

هر بار که هواپیماها به برج‌ها برخورد می‌کردند، عده‌ای از جا بلند می‌شدند، دست می‌زدند و هلهله می‌کردند. میان میزها هم کسانی می‌چرخیدند و شیرینی تعارف می‌کردند.

اما من هیچ احساس شادی نمی‌کردم.

ماه‌ها فشار روانی، خسته و کرختم کرده بود. در سوئد و فرانسه بزرگ شده بودم. از آمریکا یا دنیای غرب نفرتی نداشتم. برعکس، به فرهنگ آمریکایی علاقه داشتم.

آنجا ایستاده بودم و از خودم می‌پرسیدم این اتفاق چه معنایی برای ما خواهد داشت. تا آن زمان فکر می‌کردم دشمن اصلی ما حکومت ایران است. حالا شاهد شور و شوقی بودم که حتی پس از موفق‌ترین عملیات نظامی مجاهدین هم ندیده بودم. نمی‌دانستم نفرت از آمریکا تا این اندازه عمیق است.

نزدیک غروب، جشن را ترک کردم و به آسایشگاه رفتم. صدای موسیقی و آواز تا پاسی از شب به گوش می‌رسید.

در یکی از نشست‌های بعدی، شنیدم که مسعود رجوی این حملات را “هدیه‌ای” برای اعضای مجاهدین توصیف کرد. او می‌گفت حالا توجه جهان از عراق به ایران معطوف خواهد شد. من نمی‌توانستم منطق حرفش را بفهمم.

این، روایت من از چیزهایی است که در هفده‌سالگی دیدم، شنیدم و به آن‌ها فکر کردم.

امروز، بیست‌وپنج سال بعد، این خاطره را بازگو می‌کنم تا شهادتی باشد بر اینکه نفرت ایدئولوژیک چه بر سر توانایی همدلی انسان‌ها می‌آورد؛ چگونه آدم‌ها می‌توانند در نگاه دیگران به نمادی از “دشمن” تقلیل پیدا کنند، تا جایی که مرگشان به چیزی برای جشن گرفتن تبدیل شود.

اما کسانی که آن روز کشته شدند، “امپریالیسم” نبودند. انسان بودند. هرکدام نامی داشتند، زندگی‌ای داشتند و کسانی چشم‌انتظارشان بودند.

امروز می‌خواهم در برابر خاطرهٔ آن هلهله‌ها در آن سالن، چیزی کاملاً متفاوت بگذارم: اندوه برای قربانیان، احترام به کسانی که برای نجات دیگران جانشان را به خطر انداختند و همدردی با همهٔ بازماندگان.

مرگ آنان پیروزی نبود. یک تراژدی انسانی بود.

هرگز نباید فراموش کنیم.

امیر یغمایی