مسئله خانواده تنها جایی نیست که من در مناسبات گروه رجوی با تناقض میان شعار و عمل مواجه شدهام. در مورد جانباختگان و کشتهشدگان این گروه نیز همین دوگانگی را بهوضوح میتوان دید. از نگاه من، این تشکیلات حتی پس از مرگ اعضایش نیز با همه آنان برخورد یکسانی ندارد؛ برخی را بهشدت برجسته و […]
مسئله خانواده تنها جایی نیست که من در مناسبات گروه رجوی با تناقض میان شعار و عمل مواجه شدهام. در مورد جانباختگان و کشتهشدگان این گروه نیز همین دوگانگی را بهوضوح میتوان دید. از نگاه من، این تشکیلات حتی پس از مرگ اعضایش نیز با همه آنان برخورد یکسانی ندارد؛ برخی را بهشدت برجسته و به نمادهای تبلیغاتی تبدیل میکند و برخی دیگر پس از مرگ، بهتدریج از حافظه تشکیلاتی و تبلیغاتی کنار گذاشته میشوند.
در سالهایی که خودم در تشکیلات بودم، بهخوبی میدیدم که نام و یاد بعضی از کشتهشدگان مرتباً در نشستها، پیامها و برنامههای تبلیغاتی تکرار میشد. از زندگی و مرگ آنان برای تقویت روحیه ایدئولوژیک اعضا استفاده و آنان را به الگو و نماد تبدیل میکردند. در مقابل، کسانی هم بودند که پس از مرگشان دیگر کمتر سخنی از آنها به میان میآمد و گویی پروندهشان برای همیشه بسته شده بود.
برای من این سؤال مطرح است که اگر همه اعضا واقعاً از نظر تشکیلات رجوی ارزش و جایگاه یکسانی دارند، چرا یاد و خاطره برخی از آنان باید دائماً زنده نگه داشته شود و برخی دیگر به فراموشی سپرده شوند؟
تشکیلاتی که خود را مدافع “جامعه بیطبقه توحیدی” و برابری معرفی میکند، دستکم در نحوه روایت گذشته و بزرگداشت جانباختگان خود باید بتواند همین ادعای برابری را نشان دهد. اما آنچه من در طول سالهای حضورم در تشکیلات دیدم، چنین تصویری نبود.
حتی در مورد کسانی که سالها پیش از شکلگیری مناسبات کنونی سازمان جان باخته بودند، گاهی شاهد برگزاری مراسم و برنامههای یادبود و بازتولید مداوم نام و تصویر آنان هستیم. در مقابل، افرادی که در سطوح مختلف تشکیلاتی مسئولیت داشتهاند، ممکن است پس از مرگشان کمتر مورد توجه قرار بگیرند.
برای مثال، نسرین پارسیان از جمله افرادی بود که طبق سوابق از مسئولان رده بالای سازمان و کاندیدای شورای رهبری و فرمانده پذیرش ارتش آزادیبخش بود. سازمان در زمان مرگ او نیز اطلاعیه و پیام منتشر کرد. با این حال، پرسش من این است که چرا یاد و نام چنین افرادی در مناسبات بعدی سازمان به اندازه برخی چهرههای دیگر استمرار پیدا نمیکند؟
در مقابل، درباره اشرف ربیعی، همسر مسعود رجوی، سالهاست روایت و ادبیات ویژهای در تبلیغات سازمان شکل گرفته و او بهعنوان نماد زن انقلابی معرفی شده است. این در حالی است که برای من این سؤال وجود دارد که آیا جایگاه خانوادگی و ارتباط با رهبری سازمان در میزان برجسته شدن یک فرد پس از مرگش تأثیر داشته است یا نه؟
در مورد علی زرکش نیز همین پرسش برای من مطرح است. او از چهرههای شناختهشده و فرماندهان سازمان بود، اما نحوه پرداختن به گذشته و سرنوشت او در مقایسه با برخی چهرههای دیگر، پرسشهایی را درباره معیارهای انتخاب و حذف از حافظه رسمی سازمان ایجاد میکند.
اما آنچه برای من اهمیت دارد این است که میزان و استمرار استفاده تبلیغاتی از نام هر فرد در طول زمان چگونه تعیین میشود و چه کسی تصمیم میگیرد چه کسی باید در حافظه تشکیلاتی باقی بماند و چه کسی به حاشیه رانده شود؟
من نمیخواهم درباره ارزش انسانی هیچکدام از این افراد قضاوت کنم. همه آنها انسانهایی بودند که زندگی، خانواده، آرزو و سرنوشتی داشتند. مسئله من دقیقاً همین است: چرا حتی پس از مرگ نیز سرنوشت و یاد یک انسان باید تابع جایگاه و نیازهای تشکیلاتی باشد؟
به باور من، این مسئله نشان میدهد که در چنین مناسباتی حتی مرگ هم از نگاه تشکیلاتی بیطرف نیست. مرگ یک عضو میتواند به ابزار تبلیغاتی تبدیل شود، میتواند در خدمت بازتولید یک روایت ایدئولوژیک قرار بگیرد و یا برعکس، اگر دیگر نیازی به آن فرد و نام او نباشد، به سکوت و فراموشی سپرده شود.
این همان چیزی است که من آن را تناقض میان شعار و عمل میدانم.
از یک طرف از “برابری” و “جامعه بیطبقه توحیدی” سخن گفته میشود و از طرف دیگر، حتی در مرگ نیز میان افراد تفاوت گذاشته میشود؛ یکی “قهرمان” و “سمبل” میشود و دیگری به حاشیه میرود.
برای من که سالهایی را در درون تشکیلات رجوی زندگی کردهام به همین دلیل این موضوع برایم صرفاً یک بحث تاریخی نیست. من از نزدیک دیدهام که چگونه انسان میتواند تا زمانی که برای تشکیلات مفید است در مرکز توجه قرار بگیرد و هنگامی که دیگر نیازی به نام و خاطره او نیست، به حاشیه رانده شود.
به همین دلیل است که وقتی امروز درباره مرگ اعضای سالخورده سازمان و نحوه اعلام درگذشت آنان میخوانم، نمیتوانم این پرسش را نادیده بگیرم:
آیا در تشکیلات رجوی حتی مرگ هم باید بر اساس میزان مصرف تبلیغاتی یک فرد معنا پیدا کند؟
اگر قرار است همه انسانها برابر باشند، این برابری باید در زندگی و مرگ آنان نیز دیده شود؛ نه اینکه برخی نامها برای همیشه در صدر تبلیغات باقی بمانند و برخی دیگر، پس از مرگ، به فراموشی سپرده شوند.












