نامه بهمن هاشمی به برادرش فرزین هاشمی در کمپ آلبانی

فرزین جان سلام سالها چه زود گذشت ولی افسوس که چندین سال از یکدیگر دور بودیم. به یاد داری در گذشته چه خاطرات خوبی با هم داشتیم؟ به آینده فکر می کردیم و چه رویاهایی داشتیم. یادت می آید به هم می گفتیم در آینده برای خودمان کاره ای می شویم . وقتی به عکس […]

فرزین جان سلام

سالها چه زود گذشت ولی افسوس که چندین سال از یکدیگر دور بودیم. به یاد داری در گذشته چه خاطرات خوبی با هم داشتیم؟ به آینده فکر می کردیم و چه رویاهایی داشتیم. یادت می آید به هم می گفتیم در آینده برای خودمان کاره ای می شویم . وقتی به عکس های قدیمی نگاه می کنم با خودم می گویم فرزین الان در کمپ چه وضعیتی دارد؟ از وضعیتت بی اطلاعم چرا با من تماس نمی گیری تا مرا از دلتنگی در بیاوری. اگر می خواهی از حال برادرت بدانی خدا را شکر می کنم و تنها یک نگرانی دارم که آنهم شمایید. نمی دانم چه زمانی می توانم شما را ببینم؟ آیا این اتفاق خواهد افتاد؟ در انگلیس که بودی گاه گاهی با خانواده ات تماسی داشتی و خیال خانواده ات در ایران راحت بود. در نامه های قبلی گفته بودم با مدرک تحصیلی که شما داشتید می توانستی کسی برای خودت باشی ولی چی بگویم که خودت را در باتلاقی انداختی که تمام گذشته ات را سوزاندی . چه کسی جوابگوی شما خواهد بود و چه کسی گذشته را به شما بر می گرداند؟ خودت را اسیر کردی و از دنیای بیرون قطع شدی. برای چه هدفی معلوم نیست! بیشتر از این مزاحمت نمی شوم. مراقب خودت باش و به فکر سلامتی خودت باش. خبرهای خوبی در رابطه با کمپ آلبانی به من نمی رسد.

برادرت بهمن

برادر فرزین هاشمی

برادر فرزین هاشمی