روایت یک انحراف ۶۰ ساله

در تاریخ پر اتفاق ایران، سازمان مجاهدین خلق مسیری پرفراز و نشیب را از دل درگیری با پهلوی تا کودتاگری خیابانی در دوران جمهوری اسلامی ایران پیموده است. داستان از سال ۱۳۴۴ آغاز می‌شود که جمعی از دانشجویان مذهبی و رادیکال نهضت آزادی به رهبری محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، از مبارزات مدنی […]

در تاریخ پر اتفاق ایران، سازمان مجاهدین خلق مسیری پرفراز و نشیب را از دل درگیری با پهلوی تا کودتاگری خیابانی در دوران جمهوری اسلامی ایران پیموده است. داستان از سال ۱۳۴۴ آغاز می‌شود که جمعی از دانشجویان مذهبی و رادیکال نهضت آزادی به رهبری محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، از مبارزات مدنی ناامید شده بودند و به این نتیجه رسیدند که برای سرنگونی رژیم پهلوی چاره‌ای جز توسل به انقلاب مسلحانه نیست. آن‌ها سازمانی را بر پایه‌ی تلفیقی از آموزه‌های اسلام انقلابی با قرائت خاص خود و اندیشه‌های چپ مبارزاتی بنا کردند؛ تفسیری که برای دغدغه‌مندان جامعه‌ عاری از استثمار و وابستگی، حس تلاش برای رسیدن به آزادی داشت. اما این رویکرد اولیه در گذر زمان چنان دگرگون شد که امروز چیزی جز رزومه‌ ترور و خیانت از آن باقی نمانده است.

عقاید این گروه در ابتدا آمیزه‌ای پیچیده از ایدئولوژی اسلامی با تفسیری التقاطی و غیرفقاهتی و شیوه‌های مبارزاتی برگرفته از مارکسیسم بود. آن‌ها نه رویکرد روحانیون و تفسیر دینی فقاهتی را مطلوب می‌دانستند و نه در ابتدای کار، چپ‌های از خدا بی‌خبر بودند؛ آن‌ها با الهام از اندیشه‌های برخی روشنفکران و نیز تحت تأثیر مبارزات الجزایر و ویتنام به این باور رسیدند که با تفسیری خاص از دین باید ایدئولوژی‌ای انقلابی برای نبرد با امپریالیسم و استبداد داخلی بسازند. آن‌ها بر این باور بودند که با حذف فیزیکی سران رژیم، نظام استثمار فرو میریزد. با این حال، این تلفیق شکننده دیری نپایید. یک بحران بزرگ در سال ۱۳۵۴ گریبانگیر سازمان شد؛ جشن‌های هزار و پانصد ساله پهلوی در ۱۳۵۰، قرار بود با انفجار دکل‌های برق سراسری تبدیل به نمایش بزرگ آبروریزی برای شاه بشود که به دستگیری ده‌ها عضو و اعدام و حبس ابد عده‌ای دیگر منجر شد.

این انقطاع از بدنه سازمان باعث شد تا عناصری همچون تقی شهرام و بهرام آرام که در غیاب رهبران زندانی، کنترل مرکزیت سازمان بیرون از زندان را به دست گرفته بودند، با صدور اطلاعیه‌ای، تغییر ایدئولوژی به سمت مارکسیسم خالص را اعلام کردند. دوالیسم یا دوگانه‌انگاری حاکم بر ایدئولوژی مجاهدین خلق با رها کردن پوسته مذهبی و اختیار مغز ماتریالیستی، شکل جدیدی به خود گرفت. این انشعاب ضربه‌ای به یکپارچگی سازمان زد تا طرفداران اسلام و مارکسیست از هم جدا شوند. التقاط و انتخاب گزینشی عقاید فکری در مجاهدین خلق، ناگهان شکل الحاد به خود گرفته بود. جریان اول که در زندان به رهبری مسعود رجوی گرد آمده بود، بار دیگر ذیل پرچم اسلام البته با رویکردی مزورانه و نفاق آلود، هویت خود را تعریف کرده و سازمان در آستانه فروپاشی را نجات داد. هرچند که این آغازی برای شروع خوارج بودگی این جماعت بود.

آوارگی اردوگاهی

مجاهدین خلق در حالی که در دهه ۵۰ به دلیل فشار ساواک فلج شده بودند، با سوار شدن بر موج خروشان انقلاب اسلامی مردم ایران در سال ۱۳۵۷، خود را از زیر دست و پا ماندن در جریان تاریخ به چهره‌ای جذاب برای فعالیت سیاسی جوانان مذهبی تبدیل کردند. اما پس از به ثمر نشستن انقلاب، به سرعت اختلافات عمیقشان با خط امام خمینی و اصل ولایت فقیه آشکار شد و این تقابل به تدریج به دشمنی آشکار انجامید. رد صلاحیت مسعود رجوی در اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری و بعدها حمایت از بنی‌صدر، به اعلام جنگ علیه نظام در 1360 رسید. ده سال پس از فعالیت های مسلحانه در حکومت پهلوی، تیر و ترقه انداختن آن‌ها این‌بار در مقابل مردم ایران ظاهر شد. نقطه آشکار شدن چهره واقعی مجاهدین خلق برای مردم، هفتم تیرماه ۱۳۶۰ بود؛ همان روزی که دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی با انفجار بمب به خون کشیده شد و هفتاد و دو تن از یاران امام از جمله شهید بهشتی و چهارده نماینده مجلس به شهادت رسیدند.

7 تیر 1360

مجاهدین خلق در ادامه‌ی فعالیت‌های به اصطلاح آزادی‌خواهانه خود با انجام صدها ترور کور، بیش از هفده هزار نفر از مردم عادی، روحانیون، قضات و کارمندان دولت را به بدترین شکل در فاصله سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۴ به قتل رساندند. گره کور انحراف این گروه زمانی آشکار شد که صدای خیانت تاریخی آن‌ها به میهن بلند شد: “معلوم شد یک مشت تروریست فاقد هرگونه مبنای ذهنی و اعتقادی و انقلابی‌اند؛ همین‌ها بودند که بعد از آنکه اندک مدّتی از این حادثه گذشت، به کسی مثل صدام حسین پناهنده شدند؛ علیه مردم عراق هم کار کردند، علیه مردم ایران هم تلاش کردند، در میدان‌های جنگ حاضر شدند، با ملّت خودشان جنگیدند.”

همکاری مجاهدین صدام

همکاری مجاهدین صدام

در بحبوحه جنگ تحمیلی هشت ساله، مجاهدین خلق با رژیم بعث عراق وارد ائتلاف شدند و با تشکیل ارتش آزادی‌بخش ملی در خاک دشمن، پشت به پشت صدام علیه مردم ایران جنگیدند. عملیات فروغ جاویدان در سال ۱۳۶۷ که با حمایت هوایی و توپخانه‌ای عراق انجام شد، قرار بود فشار بر جبهه‌های غرب ایران را بالا برده و دوشادوش حملات جنوب صدام، مقاومت مردم ایران را بالاخره یکسره کند. شهید صیاد با طراحی عملیاتی با عنوان مرصاد، ظرفیت هوانیروز ارتش را بکار گرفته و ستون مجاهدین خلق را مورد ضربه اساسی قرار داد و بارها تأکید کرد که مجاهدین خلق ذلت بارتر از آنند که حتی شایسته نام دشمن باشند. مجاهدین خلق کینه‌ی این شکست را بعدها در خیابان پاسداران با ترور این فرمانده‌ بزرگ نشان دادند.

از سوی دیگر، “معلوم شد تروریسم بد است، آن وقتی که نوکر امریکا نباشد؛ اما اگر تروریسم نوکر امریکا شد، خیلی خوب است و هیچ اشکالی هم ندارد! این، بوته‌ی آزمایش است؛ نشان میدهد که مبارزه با تروریسم یعنی چه؛ دموکراسی یعنی چه.”

روابط دوگانه غرب با این گروه کاملا مشهود بود. آن‌ها که در دهه ۶۰ در لیست تروریستی اروپا و آمریکا بودند، به یک‌باره پس از تغییر محورهای راهبردی غرب از این لیست خارج شدند و امروز با چهره‌ای موجه در نشست‌های سیاسی اروپایی حضور می‌یابند و جایگاهی ثابت در سخنرانی سالانه مظلوم‌نمایی پارلمان‌ها دارند. گویی که ترور بقال‌ها و امام جماعت مساجد و دخترک‌ها در بازار، قصه‌ای بیش نبوده و تجهیز تانک برای کشتار مردم ایران، خواب بوده است.

چهار ویژگی مجاهدین خلق

امام شهید، ماهیت حقیقی مجاهدین خلق را با عنوان “خوارج” معرفی کردند و در تفسیری قرآنی، ویژگی‌های این دسته را شرح دادند:

نخست اینکه به سخن و ظاهر منافق اعتمادی نیست. اسلام و ایمان در آن‌ها با دروغگویی و دو رویی همراه است. همانطور که در طول سال‌ها سازمان با ادعای اسلام‌خواهی و روحیه مارکسیسم یا شعار عدالت و حمله به کشور، ذات خود را واضح کرده است.

دوم، خدعه‌گری است. یعنی در پس فریب دادنشان فتنه‌انگیزی و تلاش برای از بین بردن جامعه نهان است، چنانکه قرآن میفرماید ” فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا”؛ آن‌ها با شعارهای جذاب سیاسی، خود را بستر مناسب فعالیت‌های سیاسی مختلف پس از انقلاب اسلامی معرفی کردند درحالی‌که در حقیقت خانواده و جان انسان‌ها را به ابزارهای ایدئولوژیک خود بدل کرده بودند.

سوم، هرچه بگذرد مجاهدین خلق بیشتر در اعمال خود فرو می‌روند و راه فرار ندارند؛ اصطلاح از اینجا مانده از آنجا رانده که در ادبیات رایج است، بر سرنوشت آن‌ها منطبق است که هر چه پیش رفتند، در باتلاق خشونت و خیانت عمیق‌تر شدند تاجایی که هیچ راه بازگشتی برای خود باقی نگذاشتند.

چهارم، مجاهدین خلق اهل فساد هستند و هیچ فسادی بدتر از خنجر از پشت زدن نیست؛ همان خنجری که در عملیات فروغ جاویدان در پشت جبهه و در ترورهای دهه ۶۰ در کوچه و بازار، بر پیکر ملت ایران فرود آوردند.

خیانت به وطن پاک‌شدنی نیست

امروز مجاهدین خلق فرقه‌ای ورشکسته و بی‌ریشه‌اند که پس از سال‌ها جنایت، خیانت و همدستی با دشمنان ایران، همچنان می‌کوشند بر زخم‌های جامعه چنگ بیندازند و از نارضایتی مردم برای پیشبرد اهداف ضدایرانی خود سوءاستفاده کنند. در طول تاریخ انقلاب، هر مطالبه به‌حق مردم به‌ویژه در حوزه اقتصاد و معیشت، برای آن‌ها فرصتی بوده تا اعتراض را از مسیر مطالبه‌گری به سمت آشوب و خشونت منحرف کنند؛ از شبکه‌سازی و عملیات روانی و حضور در میان معترضان گرفته تا سازماندهی آشوب‌ و جنایت‌های سال‌های اخیر.

این خیانت البته فقط به خیابان ختم نمی‌شود. از ارائه گزارش‌ها و ادعاهای نادرست درباره برنامه هسته‌ای ایران به نهادهای بین‌المللی گرفته تا تلاش برای اعمال تحریم‌های بیشتر علیه ایران، ردپای مجاهدین خلق در پروژه فشار بر مردم ایران نیز دیده می‌شود. گویی سازمانی که زمانی با اسلحه به جان مردم افتاد، بعدها همان کار را با اطلاعات نادرست، شبکه‌های رسانه‌ای و فشار سیاسی دنبال کرد تا سفره‌های مردم ایران را کوچک‌تر بکند.

سرگذشت مجاهدین خلق، داستان فروریختن تدریجی یک نقاب است؛ جریانی که از ادعای مبارزه با استبداد آغاز کرد، به ترور مردم رسید، در کنار صدام علیه کشور خود ایستاد، در درون به یک فرقه با کیش شخصیت تبدیل شد و پس از شکست در میدان نظامی، شکل فعالیت خود را تغییر داد. اردوگاه اشرف، آلبانی، شبکه‌های سایبری و عملیات روانی، فقط جغرافیا و ابزار این جریان را تغییر داده‌اند؛ نه ماهیت آن را.

هرجا زخمی در جامعه پیدا شده، مجاهدین خلق همچون مگس تلاش کرده‌اند بر آن بنشینند و آن را عمیق‌تر کنند. دستان این جریان در تاریخ معاصر ایران به خون مردم آلوده است و حافظه جمعی ایرانیان، خیانت به وطن را فراموش نمی‌کند.