زمانی که مریم رجوی به عنوان رئیس جمهور قلابی انتخاب شد. رجوی رئیس جمهور خودش را برای چاپلوسی مقابل غربیها به فرانسه فرستاد و بعد از مدتی برای مالی اجتماعی کادرهای خودشان را به صورت نوبه ای به فرانسه اعزام کردند. از مقر ما چند نفر از کادرهای بالا را به فرانسه اعزام کردند و […]
زمانی که مریم رجوی به عنوان رئیس جمهور قلابی انتخاب شد. رجوی رئیس جمهور خودش را برای چاپلوسی مقابل غربیها به فرانسه فرستاد و بعد از مدتی برای مالی اجتماعی کادرهای خودشان را به صورت نوبه ای به فرانسه اعزام کردند. از مقر ما چند نفر از کادرهای بالا را به فرانسه اعزام کردند و مریم تا در توان داشت از کادرها در فرانسه کار کشید. در فرانسه چند نفر اقدام به فرار کردند و خواستار پناهندگی شدند. با فرار چند نفر از کادرها ارکان رجوی بهم ریخت و دستور داد مالی اجتماعی را متوقف کنند و همه کادرها را به عراق و به پادگان اشرف انتقال بدهند و این کار انجام شد.
یک روز در محوطه بودم که یکی از کادرها را دیدم که قبلا با او محفل داشتم. وقتی او را دیدم خیلی خوشحال شدم و به او گفتم کی آمدی؟ در جواب گفت دو روز است که آمدم. مرا مستقیم به مقر نیاوردند! در بغداد بودم و چند ساعتی است که آمدم مقر. یک شب بعد از شام با دوستم بیرون از سالن نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم. به او گفتم چی شد که شما را به عراق برگرداندند؟ تعریف کرد و گفت: پدر ما را در مالی اجتماعی در آوردند. چقدر در فرانسه مردم فرانسه ما را تحقیر کردند. چقدر به ما بد و بیرا می گفتند. به ما می گفتند شما تروریست هستید. از کشور ما گم شوید. بروید بیرون ما می خواهیم در کشورمان آسایش داشته باشیم .
به او گفتم چرا این قدر لاغر شدی؟ در جواب گفت فقط از ما کار می کشیدند صبح از مقر بیرون می زدیم ساعت 5 الی 6 بعد از ظهر ما را با مینی بوس جمع می کردند و به مقر می آوردند. یه لقمه بخور نمیری به ما می دادند و بعدش بایستی در نشست حسابرسی شرکت می کردیم. برای هر نفر کیف خریداری کرده بودند، صبح که از مقر می خواستیم بزنیم بیرون نهار و آب و مقداری میوه در کیف می گذاشتیم و با خودمان می بردیم. به او گفتم چرا بیرون غذا نمی خوردید؟ در جواب گفت ممنوع بود به ما می گفتند از پولی که جمع کردید حق ندارید خرج کنید. خواهر مریم به این پول نیاز دارد.
بعد از دو سه ماه یک روز نسرین ما را در مقر جمع کرد و گفت بعد از این همه خستگی می خواهم شما را به رستوران مک دونالد دعوت کنم. ما هم شب آماده شدیم که همراه نسرین به رستوران برویم. ما را سوار اتوبوس کردند و به سمت رستوران حرکت کردیم. به رستوران رسیدیم و وارد رستوران شدیم. رستوران بزرگ و معروفی بود. یک ساعتی در رستوران در حال غذا خوردن بودیم. یک سریها با هم پچ پچ می کردند، پچ پچ زیاد شد. مهوش سپهری با چند تا زن جدا گانه نشسته بودند. نسرین از جایش بلند شد و گفت غذا خورده نخورده سریع جمع کنید، بر می گردیم مقر. فقط سریع . ما را مجددا سوار اتوبوس کردند و به مقر برگشتیم. به ما در مقر گفتند هیچ کس حق ندارد آسایشگاه برود، همه بروید سالن نشست. همه مانده بودیم چه اتفاقی افتاده است. در سالن نشسته بودیم که نسرین خیلی خشمگین با دو سه تا زن وارد سالن شدند. نسرین رفت پشت میز و صندلی نشست و بدون مقدمه شروع کرد فحش دادن. به ما آنقدر فحش داد که حالت تهوع گرفته بودم و در ادامه گفت خبر دارید چه اتفاقی افتاده؟ شش نفر از رستوران اقدام به فرار کردند. و دوباره شروع کرد به فحش دادن.
در ادامه نسرین گفت: حالا من چه جوابی دارم به خواهر مریم بدهم؟ به برادر چه بگویم؟ بگویم نیروهایت را بردم رستوران و شش تا از نیروها اقدام به فرار کردند! دوستم گفت: آن شب هر چه خورده بودیم نسرین از حلقوممان کشید بیرون و کوفتمان شد. نسرین در نشست گفت فعلا از فردا همه شما در مقر می مانید و مالی اجتماعی تعطیل است! یک هفته ای ما را در مقر حبس کردند و بعد از یک هفته به ما گفتند کارهای اعزام شما درست شده و به عراق بر می گردید. برادر گفته همه بایستی به اشرف بازگردند.
به دوستم گفتم شش نفر چه کسانی بودند؟ در جواب گفت یک نفر از مقر ما بود به نام مصطفی مطیری. من تعجب کردم و به او گفتم شوخی می کنی؟ گفت خیر . به او گفتم روی مصطفی خیلی حساب باز می کردند کسی بود که فرماندهی مراسم صبحگاه را به او می دادند . در جواب گفت مبارزه که طولانی شود فرار از درون آن در می آید. نفر قدیم و جدید ندارد. به او گفتم تو چرا اقدام به فرار نکردی در جواب گفت اشتباه بزرگی کردم. فرصت طلایی را از دست دادم.
وقتی رجوی اعضای خود را در فضایی بسته مانند پادگان اشرف زندانی میکند، آزادی را از آنها سلب میکند و در نشستهای مختلف به سرکوب، تحقیر و تهدید به مرگشان میپردازد، چه انتظاری جز انزجار عمیق افراد از این دستگاه سرکوب میتوان داشت؟ در چنین شرایطی، هر عضو ناخودآگاه به دنبال روزنهای برای نجات خود از دام رجوی و دارودستهاش میگردد. همانطور که به عینه دیدیم، با سرنگونی صدام حسین، رجوی هم خنثی شد و عربدهکشی بر سر اعضا را کنار گذاشت؛ در نتیجه، نزدیک به 800 نفر به کمپ تیف پناهنده شدند. این همان عاقبت محتوم سرکوبگری رجوی نسبت به اعضاست. در نهایت باید گفت: «رجوی، تو نفرینشده عالم و آدمی.»

