اعضاء جداشده از فرقه رجوی

کانون فساد، از دیدگاه آقای رجوی

خاطره ای دارم که حیفم آمد آنرا بیان نکنم چون می بینم که گویای کینه ورزی عمیق و خصمانه سران مجاهدین به خانواده، این کانون پرمهروگرم می باشد.
بعد از یک روز گرم و طولانی و طاقت فرسای کاری به طرف مجموعه بهداشتی رفتم تا دست و صورتم را آب بزنم. بعد به طرف آسایشگاه رفته وازآنجا به طرف اتاق کمدها رفتم، کمدم را باز کردم ومشغول مرتب کردن آن شدم.صدای موزیک زمان صرف ناهار به گوش می آمد. بعد یکی یکی افراد را دیدم که به طرف کمدهایشان رفته وهرکدام کاری می کردند.کمد من، بغل کمد فردی به نام سیروس مرسل پور بود. وی فردی بود که همیشه تمارض میکرد تا به این بهانه از زیر کار در برود. وبه قولی برای خودش دکان دستگاه باز کرده بود و نانش را میخورد.من که خیلی خسته بودم، یواشکی قرآنی را که درکمدم داشتم راباز کرده وبه عکس دخترم، که سالها بود آنرا ندیده بودم، چشم دوختم و بانگاه کردن به آن رفع خستگی میکردم وخاطرات کوتاهی که با همسرم و دخترم داشتم را در ذهنم مرور میکردم. البته خیلی مواظب بودم، که کسی مرا درحین ارتکاب این جرم، مشاهده نکند!!!.زیرا که نگه داشتن تصاویرخانوادگی نزدخود، گناه نابخشودنی بود.!!!غرق این خاطرات شیرین بودم، که ناگهان صدای سیروس راشنیدم که ازسالن غذاخوری آمده بود.به طرف کمدش رفت وبه من گفت: به چی خیره شدی؟ قرآن میخونی یا عکس دخترت را نگاه میکنی ناکس؟ من که جاخورده بودم، با دستپاچگی قرآنم را بستم وسرجایش گذاشتم، وسریعاٌ اتاق کمدها راترک کردم. اما دردلم نگران بودم که این سیروسه بالاخره کاردستم میده وبه خواهر سمیرا میگه، که من رادرحال ارتکاب جرم دستگیر کرده.خلاصه بعدازظهر شد و زمان عملیات جاری فرا رسید.همه فاکتهایمان راخواندیم، نوبت من رسید وگزارش روزانه ام راخواندم، نوبت انتقادات که شد دیدم سیروس دستش را بلند کرد، دستش راکه دیدم بالا رفته یکهو دلم ریخت باخودم گفتم الان میگه نامرد. گفت من به اشکان انتقاد دارم امروز ظهر در اتاق کمدها او را دیدم که قرآنش را باز کرده بود و به عکس دخترش که لای قرآن گذاشته بود نگاه میکرد!!!.وانتقاد دیگری هم به او دارم که فاکت خانواده را نخواند!!.مسؤل نشست خواهر زهرا رو به من کرد و با عصبانیت گفت: آره اشکان؟ این که توعکس دخترت را نگه داشتی، درسته؟ چرا این را تا بحال ازما مخفی کرده بودی؟ این را پروژه میکنی و فردا میاری. گفتم بله خواهردرسته. باشه پروژه میکنم ومیارم.
دوست داشتم سیروس را همانجا قطعه قطعه کنم. فردا شد وگفتند لایه ما با خواهر سمیراشمس نشست دارد.فهمیدم که به خاطر من این نشست را گذاشته اند ومیخواهند مرا سوژه کنند. نشست برگزار شد و خواهرسمیرا از بچه ها خواست که اگر نکته ای دارند چه ازخودشان چه از دیگران همینجا بگویند.اولین نفر یوسف نامداری بود که شروع کرد ازخود گفتن. بعد گفت: راستش خواهر من یک انتقاد جدی هم به اشکان دارم،خیلی توخودش است و پاسیو است و اصلا با کسی حرف نمی زند و با جمع نمی جوشد. بعد نوبت به سیروس رسید، بلافاصله گفت منهم انتقاد یوسف (محراب)را ایضاٌ میزنم. بعدخواهر میدانید……و داستان اتاق کمدها را گفت. من داشتم آتش میگرفتم. وساکت به بچه ها نگاه میکردم.اما میدانستم که این سناریویی بیش نیست تا مرا سوژه کنند.خواهرسمیرا شمس از من پرسید: خب اشکان چی میگی؟این انتقادات راقبول داری یانه؟من نمی دانستم چه بگویم.بگویم بله قبول دارم، یعنی باید تا آخرش بروم وهرچه برایم پیچیدند بخورم ولام تا کام چیزی نگویم.بگویم نه قبول ندارم میگویند پس این فاکتها چیست که از تو میگویند؟ ساکت ماندم و چیزی نگفتم. بعد چشمتان روز بد نبیند.هرکس که نگاه میکردم می دیدم به من توپ و تشر میرفت که ای نامرد.ای بی شرف توبه جای اینکه عکس برادرمسعود را تو قرآن بگذاری رفتی عکس دخترت راگذاشتی؟خجالت نمی کشی؟ کثافت.همه باهم سرم ریخته بودند.سرم گیج رفته بود.چشمانم داشت سیاهی میرفت.همه داشتند به من فحش وناسزا می دادند.ومارک خیانت به من میزدند.یکی دیگه از بچه ها گفت:میخواهم که دخترت سرش به تنش نباشد.مگر خون دختر تو از خون برادرمسعود رنگینتره؟چرا ساکتی؟چرا جواب نمی دهی؟بعد خواهر سمیرا که این سناریو را برایم چیده بود تا اول شخصیت مرا له و لورده کند گفت: به به چشمم روشن. چی چی؟ خانواده؟ توبه جای عکس رهبری رفتی عکس دخترت را لای قرآن گذاشتی؟خجالت نمی کشی؟بی شعور.کثافت، آشغال.ما اینجا جمع شدیم که جانمان را فدای برادرمسعود کنیم بعد توبه عشق وفکر دخترت به خواب میری وخواب اورا میبینی؟آره دیگه توشعبه سپاه پاسداران وسط ما باز کردی.بگذار یک چیز رابه توبگویم.خانه وخانواده نداریم.خانواده دشمن شماره یک ماست.نمی دانی همینجا بدان.از رژیم هم بدتراست.فردی که به خانواده اش فکرکند بریده است.تمام کرده است…………وحرفهای دیگری که بدلیل فشار روحی وعصبی که من وارد شده بود نفهمیدم. بعد از آنتراکت به سالن نشست برگشتیم وازمن خواسته شد که ازکرده خودم ندامت کنم ودشمنی خودم را با خانواده ام اعلام کنم.اما من گفتم:خانواده من به هیچ کسی ربطی ندارد.من آنها رادوست دارم وبه آنها عشق می ورزم.وتمام حرفهای شما برایم بی معنی است و قبول ندارم. چرا اسم خانواده که می آید برایتان عین جن و بسم الله است؟ اینها را که گفتم انگار سقف روی سرم خراب شد. و با اشاره خواهرسمیرا همه سرم ریختند ومرا کتک زدند.
آری، اینچنین است که مسعود رجوی کین وبغض خود را در دل ما جای میدهد و نطفه دشمنی و کینه ورزی را حتی با خانواده خودمان دراذهان ما میکارد، که خانواده کانون فساد وفتنه است وخانواده هایتان دشمن درجه یک شمایند!!!!!.
وبه همین خاطراست که مانع ملاقات خانواده هایی که ماههاست دم درب اشرف به انتظاردیدارعزیزان خود هستند میشود.لازم میدانم همینجا به رجوی وسران فرقه اش اعلام کنم که دورنیست آه ولعن ونفرین همین خانواده هایی که توآنها را کانون فساد و دشمن درجه یک می نامی، دامان کثیف تورابگیرد، وسرنوشت تورا به سرنوشت صدام گوربه گورشده گره بزند.
سید یوسف جرفی – عضو سابق سازمان مجاهدین خلق
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا