سال ۱۳۸۰ دیدم پیرمردی در باغچه ف اشرف (فرماندهی اشرف) مشِغول کار و شخم زدن زمین است و این کارش روزانه تکرار میشد و دیگران او را پدر واحدی صدا میزدند. وقتی از نزدیک با او بیشتر آشنا شدم با لهجه زیادی که داشت فهمیدم اهل گیلان است و لذا چون همشهری پیدا کرده بودم […]
سال ۱۳۸۰ دیدم پیرمردی در باغچه ف اشرف (فرماندهی اشرف) مشِغول کار و شخم زدن زمین است و این کارش روزانه تکرار میشد و دیگران او را پدر واحدی صدا میزدند.
وقتی از نزدیک با او بیشتر آشنا شدم با لهجه زیادی که داشت فهمیدم اهل گیلان است و لذا چون همشهری پیدا کرده بودم هر از گاهی با وی خوش و بش و صحبت میکردم که یک روز بهم گفت: “من فرزندانم سیاسی و مجاهد بودند که ناگزیر برای تامین امنیت خود به عراق آمدم و اینجا هستم وچون سواد و قابلیت انجام هیچ کاری را ندارم خودم را با باغچه سیفی جات مشغول میکنم”.
و اما وقتی به ایران بازگشتم در اولین دیدارم با همسرش در دفتر انجمن نجات گیلان در سال ۱۳۸۷ برایم تعریف کرد:
“اصلا و ابدا اینجا نیامدم که از شما بخواهم که به دیدارش به عراق بروم و ببینمش و …. چرا که بالغ بر ۲۰ سال است که با چند بچه کم سن وسال تنهایم گذاشت و متحمل سختیهای زیادی شدم. هرچند الان زندگی نسبتا خوبی دارم و دو دخترم نروژ زندگی میکنند و پسرهایم نیز در ایران کنارم هستند و خدا نبحشاید رجوی و همسر فریب خورده ام که رنج زیادی دیدم”.
همسرش در ادامه افزود: “برایتان تعریف کنم که همسرم در بازار ماهی فروشان رشت کار میکرد و خیلی برو و بیا داشت. با در آمد خوب و خرج آور خانه که خدایی مشکلی نداشتیم تا اینکه توی بازار کار کم آورد و بدهی ببار آورد که طلبکارا دنبالش بودند و لذا وی متواری شد ویک سال بعد با یک تماس ناشناس خبردار شدیم که وی نزد مجاهدین خلق در عراق است!”
همسر رنجدیده سید محمد واحدی در توضیحاتش تاکید کرد:
اصلا بچه هایم و همسرم سیاسی نبودند و هیچگونه آشنایی با مجاهدین خلق نداشتند ولی بعدها شنیدیم که یکی از آشنایان که هوادار و مرتبط با مجاهدین بود همسرم را فریب داد و برای فرار از دست طلبکاران او را به عراق و پایگاه مجاهدین فرستاد و بدین صورت من و بچه هایم چوبش را خوردیم.
لازم به ذکر است که بوضوح می بینیم که رجوی خائن کانون این خانواده را چگونه متلاشی کرد و از هم پاشید.
الان هم کسی از وضعیت سید محمد واحدی خبردار نیست که در قید حیات هست یانه!؟
علی پوراحمد

