یکی از خاطراتی که از دوران حضورم در تشکیلات فرقه مجاهدین خلق هرگز از ذهنم پاک نشده، خیالپردازیهای مکرر مسئولان سازمان درباره فردای سرنگونی و پیروزی بود. مسئولین تشکیلات چنان در نشستها و مناسبتهای مختلف، از فتح تهران و بهدست گرفتن قدرت سخن میگفتند که گویی پیروزی قطعی است و تنها مسئله باقیمانده، چگونگی اجرای […]
یکی از خاطراتی که از دوران حضورم در تشکیلات فرقه مجاهدین خلق هرگز از ذهنم پاک نشده، خیالپردازیهای مکرر مسئولان سازمان درباره فردای سرنگونی و پیروزی بود. مسئولین تشکیلات چنان در نشستها و مناسبتهای مختلف، از فتح تهران و بهدست گرفتن قدرت سخن میگفتند که گویی پیروزی قطعی است و تنها مسئله باقیمانده، چگونگی اجرای برنامههایشان پس از رسیدن به قدرت است.
اما در میان این رؤیاپردازیهای آنها که از ذهن مخرب رجوی به آنها القا می شد ، جملاتی مطرح می کردند که امروز، با نگاهی عمیقتر به مناسبات تشکیلاتی آنها و آنچه که میتوان شستوشوی ایدئولوژیک نامید، معنای نگرانکنندهتری برایم پیدا میکند.
یکی از فاکتهایی که بهخوبی در خاطرم مانده، این بود که میگفتند وقتی به تهران رسیدیم، برادر مسعود فرمان عفو عمومی صادر میکند؛ اما ما بیسیمها را خاموش میکنیم و همه رژیمیها را «صفر صفر» میکنیم!
این حرفها را با خونسردی، راحتی و حتی خوشحالی بیان میکردند؛ گویی درباره یک برنامه عادی تشکیلاتی صحبت میکنند، نه درباره جان انسانهایی که قرار بود بر اساس یک دستهبندی سیاسی، هدف خشونت قرار بگیرند. آنچه مرا به فکر فرو میبرد، تنها محتوای این سخنان نبود، بلکه عادی جلوه دادن چنین ادبیاتی درباره مرگ انسانها بود.
اینجاست که باید از نقش شستوشوی ایدئولوژیک در مناسبات بسته تشکیلاتی سخن گفت.
شستوشوی ایدئولوژیک را نباید صرفاً به تکرار شعارها یا حفظ کردن آموزههای رهبر تشکیلات محدود کرد. مسئله عمیقتر از این حرفهاست: هنگامی که یک فرد بهتدریج میآموزد جهان را فقط از دریچه تفسیر تشکیلات ببیند، وقتی وفاداری به رهبری به معیار اصلی قضاوت تبدیل میشود و وقتی پرسشگری، تردید و داوری مستقل جای خود را به اطاعت میدهد، امکان دارد مرزهای اخلاقی او نیز تحت تأثیر این فضای فکری قرار بگیرد.
در چنین شرایطی، مخالف سیاسی دیگر لزوماً انسانی با حقوق و ویژگیهای فردی مستقل دیده نمیشود؛ ممکن است به یک عنوان، یک دشمن فرضی یا مانعی در برابر هدف اعلامشده تشکیلات تقلیل پیدا کند. وقتی این نگاه تثبیت شود، حتی حرف زدن از حذف انسانها نیز میتواند در زبان درونگروهی، عادی و پذیرفتنی جلوه کند.
شستوشوی ایدئولوژیک زمانی خطرناک میشود که فرد بهجای سنجیدن یک رفتار با معیارهای مستقل اخلاقی، درستی آن را صرفاً با خواست و مصلحت تشکیلات بسنجد. در چنین وضعیتی، ممکن است پرسش اساسیِ “آیا این کار انسانی و اخلاقی است؟” زیر سایه پرسش دیگری قرار بگیرد: “آیا این کار در خدمت هدف تشکیلات است؟”
این جابهجایی معیارها، موضوع کوچکی نیست. اگر هدف سیاسی به معیاری بالاتر از حقوق انسانها تبدیل شود، راه برای توجیه رفتارهایی باز میشود که فرد شاید در شرایط عادی، بیرون از آن فضای فکری، هرگز آنها را نمیپذیرفت.
نکته مهم دیگر، تأثیر تکرار این نوع سخنان در نشستهای تشکیلاتی است. وقتی اعضا بارها در معرض یک روایت یکجانبه از دشمن، پیروزی و ضرورت اطاعت قرار بگیرند، ممکن است بهتدریج نسبت به تناقضهای آن حساسیت کمتری نشان دهند. اگر در چنین فضایی فرصتی برای نقد آزادانه، مخالفت بدون ترس و سنجش مستقل ادعاها وجود نداشته باشد، احتمال عادیسازی خشونت و تضعیف مسئولیت اخلاقی فرد افزایش مییابد.
امروز که به دوران حضورم درمناسبات رجوی فکر میکنم، آن جمله درباره عفو عمومی و «صفر صفر کردن» انسانها برایم تنها یک خاطره تلخ نیست؛ بلکه فرصتی است برای تأمل درباره اینکه چگونه فضای مخرب فکری تشکیلات رجوی میتواند بر زبان، قضاوت و مرزهای اخلاقی افراد اثر بگذارد.
داریوش قنواتی

