اردوگاهی در گوشهای از این جهان، به نام شهر مانز در مجاورت تیرانا (پایتخت کشور کوچک آلبانی)، که اکنون به کانون بحران تبدیل شده، محل نگهداری افرادی است که علیرغم ادعای هویت ایرانی، به دلیل سالها حضور در ساختارهای تشکیلاتی بسته و فرقهای، دچار جدایی و فاصله عمیق با مناسبات رایج فرهنگی و اجتماعی جامعه […]
اردوگاهی در گوشهای از این جهان، به نام شهر مانز در مجاورت تیرانا (پایتخت کشور کوچک آلبانی)، که اکنون به کانون بحران تبدیل شده، محل نگهداری افرادی است که علیرغم ادعای هویت ایرانی، به دلیل سالها حضور در ساختارهای تشکیلاتی بسته و فرقهای، دچار جدایی و فاصله عمیق با مناسبات رایج فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران شدهاند.
زندگی در این اردوگاه، به روایت بسیاری از ناظران و جداشدگان، در چارچوب ضوابط سختگیرانه و کنترلشدهی سازمانی جریان دارد؛ بهطوریکه منتقدان و پژوهشگران، این شرایط را با الگوهای زندگی پادگانی و ساختارهای ایزوله مقایسه میکنند. در این اردوگاه، جریان پویای زندگی فردی و اجتماعی تحتتأثیر قوانین سخت تشکیلاتی متوقف شده و فعالیتها صرفاً در راستای اهداف و خطمشی رهبری این سازمان هدایت میشود.
و زمانی که زندگی در بین اعضاء و هواداران این سازمان جریانی هرچند کند و بی روح داشت، مسعود رجوی دستور طلاق و جدایی زن و شوهر از همدیگر و طلاق در ذهن افرادی که حتی رویای ازدواج و زندگی داشتند را صادر و زندگی و خانواده را کانون فساد و ضد مبارزه توصیف نمود و با تکفیر زندگی برآن نقطه پایان گذاشت .
و زمانی که زندگی در بین اعضاء و هواداران این سازمان جریانی هرچند کند و بیروح داشت، مسعود رجوی دستور طلاق و جدایی زن و شوهر از همدیگر و طلاق در ذهن افرادی که حتی رویای ازدواج و زندگی داشتند را صادر و زندگی و خانواده را کانون فساد و ضد مبارزه توصیف نمود و با تکفیر زندگی بر آن نقطه پایان گذاشت.
این روند در حالیست که بیش از 2 هزار نفر زن و مرد در محیطی محدود و بسته ، مدعی مبارزه ، ارمغان آزادی و دمکراسی برای ایران هستند. در حالی که خود از نبود آزادی و دمکراسی رنج میبرند ، در حالیکه نسبت به ایران و ایرانی چه در جغرافیا و چه در تاریخ و تمدن این نام بلند آوازه هیچ قرابت و حسی ندارند .
در حالیکه امریکا و اسرائیل با قصاوت تمام کمر به نابودی این کشور و مردم آن بسته است و با بمب های ممنوعه دانش آموزان و کودکان ، ورزشکاران و مردم بی دفاع را مورد تهاجم وحشیانه قرار میدهند ، سازمان موسوم به مجاهدین حس ضد ایرانی شان موجب میشود تا در کفه ترازو بسمت امریکا و اسرائیل رفته و در کنار آنها قرار گیرند .
وقتی که جریان زندگی متوقف میشود یعنی رشد و تکامل و تلاش و فعالیت متوقف میشود ، تکامل جای خود را به ثبوت و هبوت و قهقرا میدهد .
لذت ها ، زیبایی ها ، جاذبه ها به بیهودگی مبدل میشوند و افراد موجود در این چرخه و این گروه و جریان بسته تنها مرگ را انتظار میکشند .
برای انسانهایی که حتی انتخاب چگونه مردن و کجا مردن نیز از آنها سلب شده است. تنها گزینه در دسترس آنها نشستن در انتظار مرگ است و این دقیقا همان شرایطی ست که اعضای سازمان موسوم به مجاهدین چند دهه در آن بسر میبرند و برای مردن نوبت خویش را انتظار میکشند و البته سران این گروه برای اینکه هرچه زود تر از ترس مرگ سکته نکنند بعد از مرگ هر عضو برایش کلی حماسه سرایی و داستان میسازند تا مرگ را نیز برای باقی ماندگان شیرین و حماسی جلوه دهند و این است که هرکدام از اعضای سازمان موسوم به مجاهدین خلق نوبت خویش را انتظار میکشند .
برای انسانهایی که حتی انتخاب چگونه مردن و کجا مردن نیز از آنها سلب شده است، تنها گزینه در دسترس نشستن در انتظار مرگ است و این دقیقاً همان شرایطی است که اعضای سازمان موسوم به مجاهدین چند دهه در آن بهسر میبرند و برای مردن نوبت خویش را انتظار میکشند. البته سران این گروه برای نجات افراد از ترش مرگ ، بعد از مرگ هر عضو برایش کلی حماسهسرایی و داستان میسازند تا مرگ را نیز برای باقیماندگان شیرین و حماسی جلوه دهند؛ و اینگونه است که هرکدام از اعضای سازمان موسوم به مجاهدین خلق نوبت خویش را انتظار میکشند.
علی مرادی

