شهریورهای خونین (1350 – 1393)

روزهای کودکی
سال 1350 که محمدرضا پهلوی برای برگزاری جشن های 2500 ساله آماده می شد تا ابهت خود را از این طریق برای دول غربی-عربی به نمایش بگذارد، سازمان مجاهدین نیز (در حالیکه همچنان پدیده ای ناشناخته مانده بود و کسی از ظهور آن خبر نداشت) خود را برای هفتمین سالگرد تولد آماده می کرد. پیش از آن، سازمان چریک های فدایی خلق، نه تنها حضوری علنی داشت که با پذیرش ضربه نظامی به پیکره اش، چند عملیات ایضایی از جمله حمله به پاسگاه سیاهکل در 19 بهمن 1349، را به انجام رسانیده بود که نتیجه آن، تقویت هرچه بیشتر نهادهای امنیتی و ساواک توسط شاه شد.
در این دوران پرآشوب، مجاهدین به رهبری “محمد حنیف نژاد – سعید محسن – علی اصغر بدیع زادگان”، بی خبر از پیشرفت کیفی و کمی ساواک، برای انجام چند عملیات علیه شاه در روز برگزاری جشن های 2500 ساله آماده شده بودند. سازمان که در آن زمان 214 عضو مخفی و حدود 12-13 تیم آماده داشت، به حدی درگیر جمعبندی و تدوین ایدئولوژی و خطوط سیاسی-اقتصادی-اجتماعی بود که مسئولین آن از پیشرفت کیفی و کمی ساواک در غفلت بودند. همانطور که گفته شد، شاه برای نشان دادن ثبات سیاسی حکومت اش، به تقویت سازمان اطلاعات و امنیت خود پرداخته بود و لذا ساواک در سطح بسیار بالاتری به لحاظ آموزشی قرار داشت و برخی از عناصر حزب توده را نیز در خدمت گرفته بود که یکی از اعضای آن موفق می شود با “ناصر صادق” عضو سازمان ارتباط برقرار کند. این ارتباط زیر کنترل ساواک و مأموران امنیتی قرار داشت و آنها با بکارگیری بیش از 25 موتورسیکلت، ناصر را گام به گام تعقیب و تقریباً به کلیه پایگاه های مجاهدین دسترسی پیدا کردند.

شهریور سیاه (1350)
از ابتدای شهریور 1350، ساواک حمله گسترده به پایگاه های مجاهدین را آغاز کرد که طی آن حدود 90 درصد اعضا و تمامی کادرهای مرکزیت از جمله بنیانگذاران سازمان بازداشت و زندانی شدند که در میان دستگیر شدگان، مسعود رجوی (که تنها 4 سال از عضویت اش می گذشت) نیز به چشم می خورد که به گفته “پرویز ثابتی” (رئیس ساواک تهران)، همکاری زیادی با ساواک در لو دادن و دستگیری کادرهای سازمان داشت. همکاری مخفیانه مسعود رجوی با ساواک از یک طرف و فعالیت های برادرش کاظم در سوئیس از سوی دیگر، نهایتاً راه به عفو وی از اعدام برد، در حالیکه تمامی کادرهای مرکزیت به اعدام محکوم شده بودند (دکتر کاظم رجوی که در سوئیس به عضویت ساواک درآمده بود و دانشجویان فعال و منتقد شاه در خارج کشور را شناسایی می کرد، در جهت آزادی برادرش مسعود تلاش زیادی داشت. وی پس از انقلاب 57 فعالیت های سیاسی خود را در جهت سیاست های مجاهدین خلق کانالیزه کرد و پس از عضویت در شورای ملی مقاومت، به عنوان نماینده این شورا در ژنو به استخدام برادرش درآمد. کاظم از سال 1367 به صورت دوره ای برای شرکت در نشست های عمومی مسعود رجوی به عراق و قرارگاه اشرف تردد داشت. وی نه تنها مجاهد نبود که اساساً به ایدئولوژی مجاهدین هم اعتقادی نداشت و صرفاً همانند بسیاری دیگر از اعضای شورا، فرصتی برای وی فراهم شده بود که از امکانات و امتیازات همراهی با مجاهدین در خارج کشور استفاده کند و در واقع همکاری با مجاهدین را به عنوان یک شغل مناسب برگزیده بود. کاظم حتی فرزندانش را هم وارد مناسبات مجاهدین نکرد. یادآور می شوم که حتی مسعود رجوی هم از تنها فرزند خود “مصطفی” یک مجاهد ایدئولوژیک نساخت و مصطفی به عنوان یک وصله ناچسب چندین سال در مناسبات اشرف تحت حفاظت و کنترل بود و در نهایت هم از مجاهدین جدا شد و امروزه مثل همان ایام نوجوانی از امکانات رفاهی مجاهدین استفاده می کند).
کاظم در 4 اردیبهشت 1369 در ژنو ترور شد اما طبق خواسته برادرش جهت دفن به کربلا منتقل گردید تا از آن استفاده های تبلیغی بیشتری برده شود. در مراسم تشییع جنازه وی، مسعود و مریم رجوی به همراه همسر و فرزندان کاظم شرکت کردند. بجز آنها، تنها تعداد محدودی از اعضای مجاهدین برای حفاظت، اجرای مراسم و تشریفات حضور داشتند که نگارنده شخصاً به عنوان یکی از اعضای تیم تشریفات شاهد اجرای این سناریوی کوچک تبلیغی بودم که در آن مسعود رجوی با تمام توان تلاش داشت جلوه “احساسی” به آن ببخشد و مریم قجرعضدانلو نیز با ایدئولوژیک کردن مسئله، کاظم رجوی را با حمزه عموی پیامبر (که نقش حامی اصلی پیامبر در برابر دشمنانش ایفا می کرد) مقایسه نمود. با چنین مقایسه ای، مریم به نقش کلیدی کاظم در نجات جان مسعود از اعدام اشاره داشت بدون اینکه بگوید چگونه کاظم توانست سازمان ملل را برای نجات برادرش بسیج کند بدون اینکه این سازمان جهانی در مورد بقیه کادرهای زیر تیغ ابراز نظر کند و علیه اعدام آنها هم موضعگیری داشته باشد؟ و چگونه شاه بدون توصیه ساواک برای مسعود رجوی حکم عفو صادر کرد؟ و اگر ساواک توصیه آنرا داشت، آیا جز بخاطر همکاری مسعود و کاظم با ساواک بوده است؟ آیا اگر سازمان ملل به لحاظ حقوق بشری به شاه فشار وارد کرده باشد، تنها یک نفر را سوژه می کند و یا جلوی یک سلسله اعدام های جمعی را می گیرد؟ مریم قجرعضدانلو حتی اشاره نداشت که اگر مسئله ایدئولوژیک بوده باشد، حمایت از مسعود رجوی (که چندین مدار پایین تر از بنیانگذاران قرار داشت)، چگونه می تواند یادآور نقش حمزه در دفاع از پیامبر باشد در حالیکه بنیانگذاران سازمان در آن مقطع حضور داشتند و آنان بودند که در مبارزه با شاه نقش آفرینی کردند و امثال مسعود رجوی را به قول خودش از چتربازی و خودنمایی به میدان مبارزه کشانیدند؟
به هرحال، نخستین شهریور سیاه، با دستگیری صدها عضو و کادر رهبری سازمان به پایان رسید در حالی که مسعود رجوی در آن نقشی کلیدی داشت و راه بازداشت کادرهای مرکزی و بنیانگذاران را هموار نمود.

شهریورهای خونین (1360 – 1367)
درست 10 سال بعد از این ماجرا (که مسعود رجوی در نبود بنیانگذاران، رهبری سازمان را بدست گرفته بود) آتش دیگری برافروخته شد. این آتش از 30 خرداد زبانه کشید و در شهریورماه سال 1360، پس از عبور از دهها عملیات تروریستی و بمبگذاری در ساختمان حزب جمهوری اسلامی، به انهدام ساختمان نخست وزیری و ترور رئیس جمهور و نخست وزیر وقت راه برد که ضربه عظیمی به پیشرفت دمکراسی و اعتدال در ایران وارد کرد و کشور را در میانه جنگ با دشمن خارجی به سمت امنیتی شدن کامل سوق داد. این مسئله، زمینه را برای دستگیری و اعدام دهها میلیشیای نوجوان که در اوج سادگی قربانی قدرت طلبی رجوی شده بودند فراهم ساخت و زمینه ساز شهریوری خونین شد که تبعات آن همچنان ادامه دارد.
اما این آغاز ماجرایی بس طولانی بود، فراز و نشیب های خونینی در داخل ایران رخ داد و هزاران نفر از هموطنان ترور و گروه زیادی از اعضای جوان و نوجوان مجاهدین نیز کشته شدند. 7 سال بعد، نقطه عطف دیگری با “آتش بس” رقم خورد که باز هم با ورود مسعود رجوی به این رخداد که می توانست آرامش را به کشور بازگرداند، حوادث خونبار دیگری سرنوشت سیاسی کشور را تغییر داد. عملیات نابخردانه “فروغ جاویدان” به فرمان مسعود، کشورمان که در حال آماده شدن برای امضای معاهده آتش بس با عراق و پایان دادن به یک جنگ 8 ساله خونین بود را درگیر جنگی گسترده کرد که هزاران هموطن دیگر قربانی آن شدند. این رخداد در نهایت راه به شهریوری خونین برد که طی آن گروه زیادی از زندانیان عمدتاً مجاهد اعدام شدند تا خلق و خوی ضحاک منش رجوی به آرامش برسد. شهریور سال 1367، سالی خونین برای مجاهدینی بود که ناخواسته وارد جهنم رجوی شده بودند. تبعات این جنگ خونین همچنان بر قاموس سیاسی کشورمان اثرگذار است.

سپتامبر سیاه (1380 – 2011)
13 سال پس از آن، مسعود با پشتگرمی صدام و استخبارات عراق، بزرگترین “مشت آهنین” را نثار کسانی کرد که طی ربع قرن با اتکا به همان ها، در عرصه داخلی و جهانی خود را مطرح و ثروت های افسانه ای اندوخته بود. شهریور 1380 در حالی که برج های دوقلو در آمریکا فروپاشیده بود، مسعود رجوی (سرمست و خندان از سرکوب هزاران تن از اعضای فرقه اش، و در حالی که کشته شدگان “القاعده” در افغانستان و در حادثه تروریستی 11 سپتامبر را “شهید” می خواند) با غروری ناشی از کبر مدعی شد ارتش او کارهایی بزرگتر از “بن لادن” انجام خواهد داد و با اتکا به “انقلاب مریم” قادر است ده برابر تروریستهای القاعده بجنگد!. سپتامبر سیاه در حالی به پایان رسید که مسعود رجوی شمشیر را علیه نزدیک ترین کسان خود از نیام کشیده و در گوشه گوشه قرارگاه هایش آنان را محاکمه می کرد و داغ کینه زیادی بر دلهای زنان و مردان می رویاند که سالها بعد خود را نشان داد.

شهریور سرخ (1392)
11 سال پس از آن ایام سیاه تشکیلاتی، مسعود رجوی بخاطر حفظ جان و آبروی برباد رفته اش، دست به کشتاری عظیم در درون مناسبات زد، طی چند سال ایستادگی وی پشت شعار پوشالی “اشرف حفظ شرف” که بر دهان اعضای نگونبخت انداخته بود تا فرصتی برای فرار از عراق پیدا کند (که نتیجه آن به کشتن دادن بخش زیادی از نیروها در طی سال های 90 و 91 با درگیر کردنشان به جنگ با پلیس عراق بود)، بالاخره در شهریور 1392، حمله وسیعی به قرارگاه اشرف صورت گرفت. این قرارگاه پس از انتقال مجاهدین به کمپ “لیبرتی” تقریباً خالی از سکنه شده بود و تنها حدود 100 نفر از اعضا و فرماندهان مجاهدین به بهانه “حفاظت از اموال غیرمنقول” به خواست مسعود رجوی در آن باقی مانده بودند. اکثر این افراد مسئولیت نگهبانی، آشپزی و کارهای تأسیساتی و امور جاری قرارگاه برعهده شان بود، اما مأموریت اصلی فرماندهی مستقر در آنجا، “هدایت تظاهرات های ضد دولتی در شهرهای مختلف عراق، و هماهنگی با گروه های تروریستی وابسته به حزب بعث منحل شده صدام حسین، جهت ایجاد آشوب – بمبگذاری – عملیات های مسلحانه و ترور مقامات دولتی” بود تا “نوری مالکی” را در راستای اهداف سیاسی عربستان و آمریکا تضعیف کنند. این اقدامات که همان زمان توسط جداشدگان از مجاهدین افشا گردید، نهایتاً راه به آشوب و کشتار برد و زمینه حمله داعش به موصل را فراهم کرد. در همان زمان مریم رجوی داعش را “عشایر دلیر عراق که موفق به آزادی موصل شده اند” خواند. این سخن و رسوایی زیادی به همراه داشت.
پیش از آن، بارها گروه های مختلف عراقی از مجاهدین خواسته بودند که هرچه زودتر خاک عراق را ترک کنند چون به خاطر حمایت آنان از صدام، بسیاری از عزیزان خود را از دست داده اند و دیگر تحمل حضور آنان در عراق را ندارند. اما مسعود رجوی به دلایل مختلف از جمله ترس از افشای جنایت های درون تشکیلاتی و نیز نگرانی از دستگیری حین جابجایی از عراق، هزاران تن از اعضای سازمان را به عنوان سپر حافظتی خودش در اشرف نگه داشت تا زمانی که موفق شد موافقت مقامات آمریکایی برای جابجایی اش را جلب کند. از آن پس هم می خواست تا جای ممکن مخالفان را در عراق به کشتن دهد تا پای آنها به کشورهای اروپایی باز نشود.
در تاریخ 10 شهریور 1392، طی چند ساعت دهها تن از مجاهدین توسط نیروهای محلی عراق کشته شدند و مریم رجوی به اجبار تخلیه کامل اشرف را پذیرفت. اما شهریور خونین رجوی به پایان نرسیده بود و مریم بلافاصله برای جلوگیری از اعتراض تشکیلاتی، صدها تن از اعضا را وارد یک اعتصاب غذای گسترده نمود تا از یکسو، آنان را سرگرم بازی جدید کند و از سوی دیگر تا جای ممکن تعداد دیگری از آنان را هم به کشتن دهد و نگذارد کسی از معترضین به خارج عراق برسد. این اعتصاب غذا تحت عنوان اعتراض به مفقودین حادثه اشرف برگزار شد که جز یک بهانه برای علاف کردن صدها نیروی مستأصل و وارفته که بشدت نگران آینده خود بودند، نبود. نکته ای که در اعتصاب غذا به چشم می خورد عدم حضور حتی یکی از مسئولین مجاهدین و شورای رهبری مدار اول در بین اعضا بود. اکثر اعتصاب کنندگان را کسانی تشکیل می دادند که رجوی به دنبال حذف آنان به بهانه “مبارزه با جمهوری اسلامی” بود. فراموش نباید کرد که در رخدادهای خونین 90-91 نیز کسانی به “جنگ” با پلیس عراق گسیل شده بودند که رجوی از فرار و یا مخالفت شدید آنان در آینده بیمناک بود و عزم بر حذف فیزیکی آنان و تولید خوراک تبلیغاتی برای اشکریزان حقوق بشری، بسته بود.

فاجعه ای در راه اشرف 3
سازمان مجاهدین که در شهریور 44 توسط حنیف نژاد و یارانش زاده شده بود، در شهریور 50 شاهد اسارت بنیانگذارانش بود و بعد از چند دهه گذار از شهریورهای خونین، عاقبت به دست کسی که خود را برگزیده حنیف می دانست به پایان راه رسید. اکنون 6 سال از آخرین رخدادهای خونین می گذرد. کمتر از دوسال بعد از آن شهریور سرخ، مریم رجوی به ناچار تسلیم فشارهای جامعه جهانی شد و پذیرفت که بدون خونریزی بیشتر نیروهایش را به آلبانی منتقل کند. آنهم زمانی که سازمان ملل و دولت عراق ناچار شدند بخاطر شدت خشونت طلبی و خونریزی مریم رجوی، بپذیرند که افراد موجود در “لیست سیاه 150 نفره مسئولین فرقه” که عاملین و آمرین تمامی عملیات های تروریستی و سرکوب معترضین بودند نیز به خارج عراق منتقل شوند و در عراق مورد محاکمه قرار نگیرند. جز این، بعید بود که مریم رجوی چند صدنفر دیگر را به کشتن ندهد.
با اینهمه، تلویزیون مجاهدین در روزهای گذشته تبلیغات گسترده ای حول “اقدامات دلسوزانه و حقوق بشری مریم رجوی در انتقال نیروها به خارج عراق” براه انداخته تا جنایت جنگی وی برای به کشتن دادن صدها عضو مجاهدین پس از سقوط صدام را لاپوشانی کند و بگوید برخلاف آنچه گفته می شود، مریم نه تنها مانع انتقال مجاهدین به خارج نبود که بیشترین پافشاری را برای اینکار داشت!. البته مریم رجوی با وقاحت تمام از روی شعارهای “اشرف حفظ شرف” و “اگر اشرف بایستد جهان خواهد ایستاد” پرش می کند و کلمه ای در این رابطه که چند سال پیش ادعا می کرد “انتقال مجاهدین به خارج عراق یک فاجعه است” بر زبان نمی آورد. سوآل اینجاست که اگر مریم رجوی در تلاش انساندوستانه برای انتقال مجاهدین به خارج کشور بود، چرا پس از سقوط صدام حسین گفته شد ما قفل عراق نیستیم و اگر آمریکاییها به ما گفتند کجا می روید به آنها می گوییم “وی گو هوم” (ما به خانه می رویم)، و هنگام مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا در اشرف، همگان را توجیه می کردند که به آنها ها بگویند ما می خواهیم به آمریکا برویم، اما از سال 1383 پس از مصاحبه ها، شعار “اشرف حفظ شرف” را بر زبان ها انداختند و اشرف مرز سرخ مجاهدین شد تا به حدی که شعار “چو اشرف نباشد تن من مباد” را سرلوحه مکتب مجاهدین کردند و صدها نفر را بدون امکانات جلوی پلیس عراق قربانی نمودند؟ اگر خروج از اشرف فاجعه بود، چطور مدعی هستید که برای خروج مجاهدین از عراق تلاش کرده اید؟ این تناقض را چگونه به خورد نیروهایتان می دهید؟
اما به شما می گویم که درست می گفتید، خروج از عراق برای شما یک فاجعه بود و امروز آن فاجعه رخ داده است و روزهای تلخ برای شما مدت هاست که کلید خورده و پایانی بر آن متصور نیست. شما امروز با صدها نیروی معترض و صدها انسان سالمند مواجه شده اید که نه راه پیش دارند و نه راه پس. و با این معضل مواجه هستید که چند سال دیگر با این گروه سالمندان چکار باید بکنید و چطور با چند نیروی میانسال بازمانده تان می توانید صدها سالمند را پرستاری کنید؟ آن زمان که در عراق بودید، با هر ترفند و حیله ای می توانستید جوانان آواره را در ترکیه و پاکستان را فریب داده و به اسم حقوق بشر و کارگزینی، آنان را وارد اسارتگاه اشرف کنید و به بیگاری بگیرید، اما در آلبانی این امکان را ندارید و این یک فاجعه است که بزودی معضل عظیم تری برایتان رقم خواهد خورد.
حامد صرافپور

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.