مصاحبه با خانم بتول سلطانی – قسمت اول

بنیاد خانواده سحر در عراق به دنبال درخواست های مکرر خانواده های اعضای گرفتار در پادگان اشرف مصاحبه جامعی با خانم بتول سلطانی عضو جدا شده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق به عمل آورده است.

این مصاحبه ها تماما فیلم برداری شده و به تدریج از گفتار به نوشتار تبدیل گردیده و از نظر خوانندگان این سایت خواهد گذشت.

بتول سلطانیذیلا به بخش اول این مجموعه مصاحبه ها بعد از یک مقدمه توضیحی توجه شود:

مقدمه گفتگوی بنیاد خانواده سحر با خانم بتول سلطانی عضو جداشده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق

فلسفه تاسیس بنیاد خانواده سحر چنانچه که از نام آن بر می آید، احیای نهاد خانواده به مثابه نماد ابدی از حیات بشری، در شب تیره و تاریک موجود و حاکم بر طیفی از انسان هائی است که قریب سه دهه در چنبره مناسبات ارتجاعی و ضد انسانی فرقه ای سازمان مجاهدین خلق گرفتار آمده اند. اعضای اسیر این تشکل از آنجا که سال ها چنین مناسباتی را با پوست و گوشت خود لمس کرده اند بهتر و بیشتر از هر کس به عمق و پیچیدگی و ابعاد این اسارت و مناسبات آن آگاهی دارند. به همین سبب این تشکل رسالت حیاتی خود را نجات جان و روان هزاران قربانی این فرقه می داند. آنچه تاکنون در مسیر تحقق این امید حاصل شده از بستر واگویه مناسبات عقب مانده و ضدتکاملی است که به یمن تلاش بی وقفه اعضای این تشکل روند جدا سازی قربانیان و اسیران در فرقه رجوی و بازگرداندن آنان به زندگی را تسریع کرده است.

در میان این افراد هستند کسانی که تجربه حداقل چهار نسل را با خود یدک می کشند. مادرانی که سال ها در فراغ فرزندان خود بوده و اکنون در جستجوی آنها در اروپا سرگردان مانده اند. فرزندانی که در کشمکش رهایی و اسارت والدین خود، بی آنکه بدانند چرا، از طبیعی ترین نعمت خدادادی یعنی کانون گرم خانواده محروم و به طرزی تراژیک و غم انگیز قربانی انواع سوء استفاده های رهبری فرقه شده اند. مردان میان سال و بعضا فرسوده و سالخورده ای که تمامی عمر مفید خود را به امید واهی سپری کرده و همچنان افسون وعده های رهبری فرقه، چشم به سراب دوخته اند. انسان هایی که روز و شب خود را بی عزیزترین بستگان و خویشان و حتی فراموش کردن یاد و خاطره ای از والدینی که از اندوه این فراق جان از تن شان پر کشیده کماکان محبوس در قلعه الموت رجوی تکرار می کنند. زنانی که مشخص نیست بر اساس کدام قرارداد و حکم نانوشته و نوشته شده ای از نعمت مادری محروم می شوند.

این بازگشتگان از دنیای مالیخولیایی رجوی از هر رده و رتبه تشکیلاتی، وقتی زندگی واقعی را تجربه می کنند، ظلم ناروای تحمیل شده بر دوستان خود را تاب نمی آورند و انگیزه مشترک همه آنها تلاش برای نجات جاماندگان از غافله زندگی و خانه و همه آن چیزهای با ارزشی که توسط رهبری فرقه به تاراج رفته است می شود. بنیاد خانواده سحر با درک این ضرورت و احساس مسئولیت انسانی در قبال تمامی قربانیان فرقه هدف خود را برقراری ارتباط میان نجات یافتگان و اسیران در فرقه قرار داده است. آنچه از این ارتباط و البته اگر از دیوارها و حصارهای مرئی و نامرئی قلعه الموت بگذرد و حاصل شود، کمترین اش فهم شکاف میان نمود فرقه ای با بود واقعی شان خواهد بود. بی آنکه در این میان از سوی ما و یا جداشدگان قضاوتی صورت بگیرد، تنها نفس بیان واقعیت برای درک همه فجایعی که بر این نسل گذشته و کماکان می گذرد کفایت می کند.

آنچه در این راستا در پی می آید گفتگو با یکی از اعضای جدا شده شورای رهبری فرقه رجوی است. زنی که اکنون پس از گذشت بیش از دو دهه اسارت در فرقه آزاد شده، زمانی که پدرش فراق او را تاب نیاورده به دیار باقی شتافته، مادرش اندوه رفتن شوی را با فراق دلبندش تا اکنون آمده، تاب آورده، اما اکنون …. این آمده در یک دور تسلسل پای در جای پای مادر و چشم به راه انتظار فرزندان گمشده اش در غربت اروپا، بایستی همه آن سال های انتظار و اندوه و فراق مادرانه را تا وصال دیگری تجربه و تاب بیاورد. عجبا که چندین نسل و تا کجای تاریخ بایستی هزینه شهوت قدرت رهبری فرقه شوند. زندگی خانم بتول سلطانی که در پی گفتگو با او مطلع خواهید شد، بیشتر به یک درام غم انگیز و به تقدیری ناباورانه و غافلگیرکننده می ماند. از این رو که سه نسل را به یکدیگر و به یک اندازه در اندوه و ماتم و فراق شریک می کند. بتول، اکنون گذشته مادری است که فرزند و شوی از دست داده بود و مادر اکنون فردای خوش باورانه و امیدوارانه سلوک عاشقانه و مادرانه برای یافتن شوی از دست داده و فرزندان گمشده است.

ما در این میان تنها راوی این درام بی کمترین دخل و تصرف و قضاوت و دخالت در اصل روایت هستیم. قضاوت را در پس مرور این روایت به مخاطبان خود وامی گذاریم.

چند روزی در راه بودیم. من یادم است در بین راه خیلی اذیت شدم و بعد وقتی که به پاکستان رسیدیم آنجا من به شوهرم گفتم که قصد دارم ادامه تحصیل بدهم و می خواهم که یک زندگی آزاد داشته باشم. بعد از آن به کمیساریای پناهندگان ملل متحد UNHCRبه دنبال این بود که با فرزندمان که آن موقع دو ماهه بود، در واقع سال 1366 به عراق آمدیم و در بهترین هتل های بغداد از من و همسرم پذیرایی شد و در هتل های 5 ستاره اسکان مان دادند. بعد از مدتی اقامت در هتل به من گفتند؛ می توانی فرزندت را در شیرخوارگاه بگذاری و خودت استخدام بشوی و در مدرسه ما کار بکنی. یادم هست آن موقع وقتی ما وارد فرودگاه شدیم تمام مدارک ما را گرفتند. یعنی کارت پناهنده گی، پاسپورتی که با آن به عراق آمده بودیم، و ما آن موقع نمی فهمیدم که آنها دارند تمام پل های پشت سر ما را خراب می کنند. ما وقتی وارد پایگاه اینها شدیم بچه ام را گذاشتم در شیرخوارگاه و در مدرسه آنها با شغل معلمی مشغول کار شدم، عملا وارد مناسبات سازمان شده بودیم و این روال ادامه داشت تا مقطعی که اینها آمدند گفتند؛ ما می خواهیم بچه ها را به اروپا بفرستیم و این یک طرحی بود که با فرصت طلبی و سوءاستفاده از جنگ خلیج آمدند و گفتند ما دیگر نمی توانیم در اینجا بچه داشته باشیم و باید بچه ها را به خارج بفرستیم. در ادامه با یک سری القائات، نشست ها و عوامل متعددی که بود تشویق و ترغیب می کردند که بچه ها را بفرستید که من با همسرم صحبت کردم و او می گفت؛ که ما خارج از مناسبات سازمان جایی نداریم و بدون مجاهدین وضعیت رفاهی ما در عراق مناسب نیست و ما نمی توانیم به ایران برگردیم آنجا ما را دستگیر و اعدام می کنند در خارج هم جایی نداریم، در عین حال پول هم نداریم و مدارک مان هم پیش سازمان است. در واقع توی یک تعارف با سازمان قرار گرفته بود و می خواست همین طور ادامه بدهد.

به خاطر همین به من هم فشار آورد و گفت به خاطر بچه هایمان هم که شده اشکال ندارد بگذار بچه هایمان را بفرستیم اروپا خوشبخت می شوند و من و تو اینجا پیش هم و وفادار به هم می مانیم و بزودی ما هم می رویم خارج. یا اینکه اگر پیروز هم بشویم می رویم به ایران. خیلی تاکید داشت روی اینکه رژیم ایران 6 یا 7 ماهه سرنگون می شود و ما میرویم ایران. بعد از آن بود که من یادم می آمد خیلی ناراحت بودم و دلم می سوخت و شب ها زیر پتو گریه می کردم. به خاطر اینکه نمی شد احساسات مان را علنی کنیم. چون اگر می فهمیدند که من دلم برای بچه هایم تنگ شده برخورد می کردند. می گفتند چه خبره تو پیشتاز هستی، تو انقلابی هستی، تو آمدی وطن ات را آزاد کنی. به خاطر همین برخوردها حتی نمی شد مثلا گریه کرد. من خیلی ناراحت بودم. و به خاطر همین برخوردها سعی می کردم احساسات خودم را کمتر بروز بدهم. بعد از این زمان ارتقاء درجه در سازمان شروع شد. به طور خاص برنامه می چیدند با انقلاب و مراحل انقلاب و می گفتند که می خواهیم زنها را رها کنیم، زن ها را مسئولیت پذیر کنیم، زن ضعیف را می خواهیم مسئولیت بدهیم. به خاطر همین بود که روز بروز هم سطح کاری و هم سطح رده تشکیلاتی ام بالا رفت. تا زمانی که بعد از رفتن بچه ها آموزش های نظامی برای من شروع شد، و من خیلی سریع در سال 1372 فرماندهی یک یگان را بعهده داشتم.

به دنبال این مردها خیلی تحت فشار قرار گرفتند مبنی بر اینکه حالا که شما زن هایتان را داده اید باید هژمونی تان را هم بدهید. و تحت عنوان بندهای انقلاب یکی یکی مسئولیت و کارهایشان را تحویل خانم ها می دادند. بعد خانم ها یکی یکی ارتقاء درجه پیدا می کردند. مثلا من یادم است که در سال 1372 فرمانده یک یگان را بعهده داشتم. 11 تانک با هر تانک 3 نفر خدمه را مسئولیت اش را بعهده گرفتم و یادم هست در آن موقع مسئولیت سنگینی برای من بود و تمام هم و غم و ذهنم صرف این شده بود و من یک لحظه وقت آزاد نداشتم. فقط شبی یک یا دو ساعت می توانستم استراحت کنم و تمام وقت باید کنترل این یگان را بعهده می گرفتم. تا اینکه مرا به کارهای ستادی فرستادند و مسئول یگان حفاظت ترددات بودم و بعد از آن 4 سال را اختصاص دادند به فراگیری آموزش های کامپیوتر. من از شروع سال 1373 تا شروع سال 1376 حدود 4 سالی را به انگلیس فرستاده شدم البته با یک پاسپورت قلابی مربوط به یک فرد دیگر و آنجا آموزش های کامپیوتر را فرا گرفتم. تا آن موقع سیستم کامپیوترهای سازمان اپل(ApplePrint Friendly, PDF & Email نسخه چاپی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.