در قسمت قبل گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد: الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!” ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارکهای جنگلی و خورد و خرید در فروشگاههای معروف پاریس! **ب: نکته بعد […]
در قسمت قبل گفته شد که امیر یغمایی در خاطراتش به دو نکته قابل توجه اشاره دارد:
الف- داشتن اتاق کار در یک پایگاه بزرگ مجاهدین، واقع در منطقه “سرژی سن کریستف!”
ب- تفریح و تفرّج سران مجاهدین و اعضای شورا در پارکهای جنگلی و خورد و خرید در فروشگاههای معروف پاریس!
**ب: نکته بعد که میخواهم به آن اشاره کنم، وضعیت رفاهی و تفریحی سران مجاهدین و اعضای شورا در مقایسه با سایر اعضای گرفتار در تشکیلات، بویژه در عراق و امروز در آلبانی است. امیر پیرامون تابستان 1375 پایگاه سازمان در پاریس شرح داده که چطور مجاهدین و اعضای شورا به گشت و گذار و تفریح در پارکها و مراکز خرید و تفرجگاهها مشغول بودند. البته هزینه این سورچرانیها را اعضای نگونبخت مجاهدین در عراق میپرداختند که برای کسب درآمد هرچه بیشتر مسعود، زیر آفتاب سوزان و توفانهای خاک و پشه به انجام تمرینات سخت نظامی جهت انجام اقدامات تروریستی مشغول بودند و غذا و پوشاک آنها جیرهبندی بود و در عین حال، بخاطر کمترین اعتراض سیاسی/ایدئولوژیک زیر شدیدترین سرکوبهای ستمگرانه قرار میگرفتند و کارشان به زندان و شکنجه و قتل ختم میشد.
مسعود از زمستان 1373، بگیر و ببند معترضان را کلید زد و صدها نفر را بدون هیچ جرمی، به اتهام “نفوذی بودن” به شکنجهگاههای واقع در نقاط مختلف قرارگاه اشرف -زندان پیجی11، زندان اسکان، زندان قلعه مروارید، زندان قلعه محمود قائمشهر منتقل نمود تا با شکنجه از آنها اعتراف دروغین بگیرد که نفوذی جمهوری اسلامی در سازمان بودهاند. اقدامی بشدت ضدانسانی و ضداخلاقی که منجر به قتل حداقل 2 عضو قدیمی و شکنجه دهها عضو دیگر شد. خاطراتی که چندین تن از شکنجهشدگان در سالیان گذشته تعریف کردهاند، مرا هم که در درون مناسبات بودم بهتزده کرد، چه رسد به کسانی که بیرون از سازمان بودند.
در بهار 1374، نشستهای سرکوب تحت عنوان “دیگ و دیگچه” بدعت گذاری شد که در آن سوژهها را چندین ساعت در برابر جمع زیر ضرب فشارهای روانی قرار میدادند که بگوید هر انتقادی به سازمان یا رهبری آن داشته، ناشی از افکار جنسی! بوده است. این نشستها تا زمستان همان سال ادامه داشت و آنگاه مسعود بزرگترین سلسله نشستهای سرکوب را در بغداد –در همان سالن نشست شورای ملی مقاومت!- کلید زد که قریب 40 روز به درازا کشید. در این جلسات سراسر دلهره و اضطراب، مسعود صراحتاً اعلام کرد که از این پس، هر صدای مخالفی را با “مشت آهنین” پاسخ خواهد داد و هرکس تصمیم به جدایی بگیرد، او را 2 سال در اشرف زندانی میکند و آنگاه بهعنوان جاسوس به مقامات امنیتی صدام تحویل خواهد داد تا در آنجا نیز 8 سال زندانی شوند و اگر زنده بمانند تحت عنوان اسیر جنگی به ایران مسترد شوند و در آنجا هم احتمالاً اعدام خواهند شد.
در همین ایام، مواد غذایی و بهداشتی و پوشاک هم جیرهبندی بود. صبحانه: برای هر نفر یک قرص نان لبنانی، یک لیوان چای، یک قاشق شکر، مقدار اندکی پنیر و یا یک قاشق مربای بادمجان یا هویج و اندکی کره… برخی روزها نیز یک عدد کلوچه با شیر یا چای… ناهار: یک کفگیر کوچک برنج به همراه مقدار کمی خورشت بادمجان بدون گوشت یا خورشت سبزی… شام: یک قرص کوچک نان به همراه خوراک بادمجان یا کوکو سبزی و گاه خوراک پنیرک و یا کوکو سیبزمینی یا دوپیازه… گاه برخی نفرات از شدت گرسنگی، یواشکی به اتاق صنفی دستبرد میزدند. به همین خاطر درهای اتاق صنفی و یا انبار صنفی مثل انبار تسلیحات دوقفله شده بود. گاه بین نفرات سر مواد غذایی دعوا میشد. یکبار شاهد بودم که یکی از بچهها با یک کلوچه صبحانه سیر نشد و رفت یک عدد کلوچه دیگر برداشت. اما مسئول صنفی با حالتی زننده رفت سر میز و آنرا از وی گرفت که جدل شروع شد. من همان روز از دیدن این صحنه شوکه شدم و یک نامه انتقادی به فرماندهی آن محور نوشتم و گفتم این در شأن سازمان نیست که بچهها به خاطر غذا به جان هم بیفتند… و تقاضای رسیدگی به این نوع برخورد از سوی مسئول صنفی شدم…
بهار 1375، پس از چند سال جیرهبندی و نبودن مواد پروتئینی کافی برای نفرات، مسعود با وقاحت پیام فرستاد و مژده داد که “خواهر مریم” دلش برای جگرگوشههایش در اشرف سوخته و گفته که از این پس تلاش میکند هفتهای یکبار در برنامه غذایی، مرغ هم به رزمندگان داده شود و خودش هزینه آنرا در خارج تأمین خواهد کرد!…
حاتمبخشی مریم درحالی بود که تمام هزینه سورچرانیهای خودش از رنج و خون اعضای سازمان در عراق تأمین میشد. یعنی مسعود برای خوشرقصی جلوی صدام، آنها را برای اقدامات تروریستی به مرزهای ایران اعزام میکرد و در خطر مرگ و قطع عضو قرار میداد و مابهازای آن از دولت صدام دلار میگرفت. این دلارها نیز بجای اینکه برای همان نیروها هزینه شود، به خارج عراق ارسال میشد و عمدتاً در تجارت و سرمایهگذاری بکار میرفت. اما بخش قابل توجهی از آن نیز در دسترس مستقیم مریم قرار میگرفت تا برای سورچرانی، عمل زیبایی، برنامههای تبلیغی و دوا و درمان سران مجاهدین استفاده کند. البته اعضای شورا نیز از آن بهرهمند میشدند. آپارتمانهایی که در اختیار طاهرزادهها، وفایغماییها و سایر شوراییها قرار میگرفت، خریدهایی که در بهترین مراکز خرید صورت میگرفت، و بالاخره ضیافتها و کنسرتها، و سخنرانیهای مختلفی که مریم برای جذب ایرانیان و مقامات غربی ترتیب میداد، همه از همان دلارهایی بود که صدام مابهازای رنج و خون اعضای نگونبخت به جیب مسعود میریخت. اما منّت خرید گوشت را هم بر دوش آنها میگذاشت.

تفریح سران مجاهدین
امیر اشارهای به تفریح مجاهدین و ورزش آنها در پارک منطقه سن کریستوف و همچنین به خریدهای روزمره از فروشگاه زنجیرهای اوشان –و سایر فروشگاههای بزرگ و معروف که در پاریس زیاد است- دارد. شخصاً تمامی مکانهای تفریحی و خرید مورد اشاره امیر را میشناسم و بارها به آن نقاط تردد داشتهام، اما نه در زمانی که هزینهام از رنج و خون سایر مجاهدین تأمین شود، بلکه زمانی که روی پای خودم بودم. تصاویر زیر، بخشهایی از همان پارک را نشان میدهد که تصور میکنم امیر به آن اشاره دارد. پارک بزرگی که من هم چندسال در نزدیکی آن زندگی میکردم و میخواهم یک خاطره از آن نقل کنم که بسیار پندآور است:
یکبار که برای قدم زدن به این مکان رفته بودم، متوجه حضور حمیدرضا طاهرزاده در آنجا شدم که به ورزش مشغول بود. آرام تا 20 قدمی او رفتم که ببینم چه واکنشی از خود نشان میدهد. طاهر با دیدن من جا خورد و ظاهراً ترسید و زود از آنجا دور شد. من تا همین محلی که در تصویر دیده میشوم به دنبال او رفتم. اینقدر از دیدن من که آن زمان منتقد رجوی بودم دچار دلهره شده بود که باورش مشکل است. کسی که سالها با من در یک مقر زندگی کرده بود و مرا بسیار دوست داشت و با من شوخی میکرد، پس از سالیان دراز، از اینکه به من سلام کند، و یا شوخی و گفتگو کند وحشت داشت و فرار میکرد.
طاهر از چه چیزی وحشت کرده بود؟ آیا از اینکه مجاهدین متوجه شوند با من رابطه برقرار کرده و او را توبیخ کنند؟ یا از اینکه واقعیتهای تلخ درون مناسبات مجاهدین را -پس از خروج خودش از عراق- بشنود؟ آیا از شنیدن حقیقت ترس داشت؟ آیا از اسماعیل وفایغمایی هم -که از مجاهدین جداشده بود اما هنوز زبانش بسته بود- وحشت داشت؟ آیا از چند عضو دیگر شورا که بعداً جدا شدند و رجوی را افشا کردند نیز میترسید؟

حامد صرافپور پارک منطقه سن کریستوف
آیا طاهرزاده نمیدید که هنرمندان دیگری هم از سازمان و شورا جدا شدهاند و او در شورا تنها مانده است؟ آیا به یک حقوق ماهیانه که از رجوی میگرفت دل خوش کرده بود؟
نمیدانم در دل او چه میگذشت، اما دل کندن از گذشته و امتیازاتی که باید برای پا گذاشتن در مسیر حق از آنها گذشت، ساده نیست. مریم رجوی، روی اینگونه هنرمندان که دل به امتیازات مادی سپردهاند خیلی حساب باز میکرد و برای امثال طاهر خیلی اهمیت قائل بود چون باید از آنها علیه سایر هنرمندان جداشده استفاده میکرد. مگر نه اینکه این هنرمند باوفای دلنازک، عاشق انقلاب مریم بود و ادعا میکرد که تارِ خود را هم بخاطر مریم طلاق داده است؟

هنرمندانی که از مجاهدین فاصله گرفتند
در تصویر بعدی مشاهده خواهید کرد که آقای طاهرزاده با چه لحن زشت و زنندهای، یک هنرمند دیگر را –بهجرم انتقاد از مسعود رجوی- زیر ضرب واژههای اهانتآمیز برده است!
جرم آقای محمدعلی اصفهانی چه بود که اینطور مورد لطف قرار گرفته است؟ آیا این ادبیات یک هنرمند مردمی است؟ آیا اگر آقای طاهرزاده گرفتار یک دستگاه مخربذهن نبود، چنین ادبیاتی از خود بیرون میداد؟ باورش مشکل است اما باید پذیرفت که از تشکیلات رجوی نباید انتظار دیگری داشت. من هم تا قبل از آن دیدار، یکی از دوستان مورد علاقه طاهر بودم، اما آن روز دیگر مرا نمیشناخت و وحشت داشت و نمیخواست با نزدیک شدن به من بشنود که چه فجایعی در اشرف رخ داده و مسعود و مریم چه جنایاتی انجام دادهاند. چرا که شنیدن این وقایع تلخ هزینه دارد و هرکسی اهل پرداخت هزینه نیست. کسانی اهل پرداخت هزینه هستند که به دنبال حقیقت باشند، نه محقق کردن آرزوهای شخصی!

طاهرزاده
برمیگردم به توضیحات اصلی: در دورانی که وی پیرامون آن خاطره نوشته، من و هزاران عضو دیگر مجاهدین، در قرارگاههای اشرف و حبیب، زیر شدیدترین سرکوبها و کمبودها بودیم و برخلاف سران سازمان و شوراییها، آرزو داشتیم یکبار هم که شده در خیابانهای بغداد –نه پاریس- قدم بزنیم و از یک فروشگاه ساده خرید کنیم. اما این آرزو تا 15-10 سال بعد برایمان یک رویا بود. مریم و مسعود، بعد از یک دوره سرکوب شدید -تابستان 1380- اقدام به یک بازی نمایشی کردند و چند فروشگاه صوری برای مجاهدین باز کردند. فروشگاههایی که تقریباً هیچ چیز در آن جز وجود نداشت جز چند قلم تنقلات ساده و مواد بهداشتی!. آنگاه برای هر نفر یک اعتبار خرید 5 دلاری ماهیانه اختصاص دادند که بتوانند ماهیانه به اسم خرید کردن، همان جنسی که قبلاً دورهای توزیع میشد را خودشان خرید کنند. توجه کنید: 5 دلار اعتبار در ماه، برای خرید نمایشی!
این همه تبعیض که نمونهاش را مثال زدم، در درون تشکیلاتی بوقوع میپیوست که رهبر آن، خود را با شعار «پیش بسوی جامعه بیطبقه توحیدی» نماینده امامزمان در زمین میدانست و ادعا داشت که میخواهد تبعیض را در جهان و بویژه در ایران از بین ببرد…)
ادامه دارد…
حامد صرافپور
