سقوط در چاه سیاه رجوی

چرا می‌گویم افتادن در دام رجوی، همچون سقوط به چاهی سیاه و بی‌انتهاست؟ دلیلش این است که وقتی انسانی در این تشکیلات گرفتار می‌شود، رها شدن و کندن از آن بسیار سخت و دشوار خواهد بود. من در آبان ماه سال 1364 با هزاران امید و آرزو به تشکیلات رجوی پیوستم و فکر می‌کردم در […]

چرا می‌گویم افتادن در دام رجوی، همچون سقوط به چاهی سیاه و بی‌انتهاست؟ دلیلش این است که وقتی انسانی در این تشکیلات گرفتار می‌شود، رها شدن و کندن از آن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.
من در آبان ماه سال 1364 با هزاران امید و آرزو به تشکیلات رجوی پیوستم و فکر می‌کردم در راستای آزادی مردم ایران و برابری، گام در راهی گذاشته‌ام که می‌توانم در آن مؤثر باشم.

وقتی وارد پایگاه سازمان در پاکستان شدم، همه چیز برایم رنگ و روی دیگری داشت. فکر می‌کردم مانند هزاران چریک گروه‌های انقلابی در آمریکای لاتین و کشورهای آسیای شرقی، تنها چند ماه زنده خواهم بود؛ خاطرات آن‌ها برایم زنده می‌شد و رجوی این تفکر را جا انداخته بود که عمر مفید یک چریک تنها شش ماه است.

وقتی به طور حرفه‌ای وارد مناسبات سازمان شدم و به عراق انتقال یافتم، در ابتدای کار، برای من زندگی در کنار نیروها رنگ و بوی انقلابی‌گری و مبارزه داشت. اما هرچقدر زمان می‌گذشت، آن آرزوها یکی پس از دیگری بر باد می‌رفتند؛ چاره‌ای هم نبود، چرا که در تشکیلاتی گرفتار شده بودم که هیچ راه فرار یا برون‌رفتی از آن متصور نبود.

بعد از سال‌ها حضور در تشکیلات مجاهدین، متوجه شدم تمام آرمان‌هایی که برایشان به مبارزه پیوسته بودم، بر باد رفته است. اما در میان این ناامیدی مطلق، اتفاقی خوب ورق را به نفع اعضای سازمان برگرداند و آن، سقوط صدام حسین بود. فروپاشی رژیم صدام همچون زلزله‌ای سهمگین، ساختار بسته تشکیلات را لرزاند. نقطه اوج این تحولات، ورود خانواده‌ها به اردوگاه اشرف بود؛ دیدارهایی که تمامی حصارهای آهنینِ ساخته‌ رجوی را فرو ریخت—حصارهایی که سال‌ها مانع از هرگونه رشد و آگاهی نیروها شده بودند. این ملاقات‌ها چشم بسیاری از افراد را باز کرد تا دریابند سالیان جوانی و عمر خود را بیهوده پای کسی هدر داده‌اند که جز به منافع شخصی خود نمی‌اندیشید.

در چنین فضایی، تصمیم گرفتم پس از دو دهه اسارت از تشکیلات رجوی جدا شوم. شاید این کار در ظاهر ساده به نظر برسد، اما رجوی چنان با قفل و زنجیرِ ذهنی و عاطفی، اعضای خود را در بند کشیده بود که جدایی ناممکن می‌نمود. اما وقتی فردی تصمیم به رهایی می‌گیرد، دیگر زندگی در حصار تشکیلات برایش هیچ معنایی ندارد و تمامی خطرات و مشکلات احتمالی آینده را به جان می‌خرد؛ همان‌گونه که در سال ۱۳۶۴، هنگامی که خواستم به سازمان بپیوندم، حاضر شدم تمامی خطرات و احتمال دستگیری را به جان بخرم. با وجود این، تصمیم برای جدایی از تشکیلات، در میان انبوه سم‌پاشی‌های مستمر رجوی، کاری به‌مراتب سخت‌تر و دشوارتر بود.

در نهایت تصمیم گرفتم با همه مسائلی که سد راهم بود از تشکیلات جهنمی رجوی جدا شوم و اکنون وقتی به عقب نگاه می کنم خیلی خوشحال هستم که چنین تصمیمی گرفتم و درک می کنم بیهوده به دنبال آرزوهایی رفتم که جز خیانت به کشور چیز دیگری برایم نداشت.

اکنون به دوستانم که هنوز در رویای سرنگونی در کمپ اشرف سه زندگی خود را تلف می کنند توصیه می کنم رجوی جرثومه فساد و خیانت به میهن است پس بهتر است تا دیر نشده صف تان را از رجوی و تشکیلات مخوفش جدا کنید . زندگی زیباست. به این یقین داشته باشید رجوی جز مرگ ارمغان دیگری برای شما ندارد .

هادی شبانی