یک سؤال ساده: اگر یک استراتژی بعد از چند دهه هنوز به هدف نرسیده، مشکل از شانس است یا از خودِ استراتژی؟! در سیاست، اصرار روی یک راهِ بینتیجه همیشه نشانه استقامت نیست؛ گاهی نشانه این است که نقشه را خیلی دوست داریم، حتی اگر جاده عوض شده باشد! حکایت بعضی استراتژیها شبیه رانندهای است […]
یک سؤال ساده: اگر یک استراتژی بعد از چند دهه هنوز به هدف نرسیده، مشکل از شانس است یا از خودِ استراتژی؟!
در سیاست، اصرار روی یک راهِ بینتیجه همیشه نشانه استقامت نیست؛ گاهی نشانه این است که نقشه را خیلی دوست داریم، حتی اگر جاده عوض شده باشد!
حکایت بعضی استراتژیها شبیه رانندهای است که سالها در یک جاده اشتباه میرود. وقتی به او میگویند:
ـ آقا، مقصد آن طرف است!
میگوید:
ـ میدانم، ولی ما استراتژیک حرکت میکنیم!
میپرسند:
ـ پس چرا نمیرسی؟
میگوید:
ـ چون هنوز شرایط فراهم نشده!
حالا اگر چند دهه گذشت و “شرایط” همچنان فراهم نشد، شاید بد نباشد یک بار هم خودِ نقشه را نگاه کنیم!
مشکل دیگر این است که سیاست بدون مردم معنا ندارد. رسانه میتواند صدا را بلند کند، اما لایک، رأی نیست و شعار، پایگاه اجتماعی نمیسازد.
بنابراین سؤال اصلی این است:
آیا وقت آن نرسیده که به جای توجیه استراتژی گذشته، خودِ استراتژی را روی میز بگذاریم و بپرسیم: اگر امروز از صفر شروع میکردیم، باز هم همین راه را انتخاب میکردیم؟
اگر جواب “نه” باشد، شاید بزرگترین قدم به جلو، پذیرفتن یک قدم اشتباه در گذشته باشد.
چون گاهی آدم آنقدر به رفتن ادامه میدهد که یادش میرود بپرسد:
“ببخشید… ما اصلاً کجا میخواستیم برویم؟!”
ابراهیم مرادی















