در سازمان مجاهدین خلق تجرد اجباری است و افراد حق ازدواج و اساسا رابطه با جنس مخالف ندارند. زنان و مردان کاملا در تفکیک جنسیتی زندگی میکنند. معاشرت میان زنان و مردان در کمپ اشرف بشدت محدود است و به شهادت اعضای جدا شده از تشکیلات، در مواردی که زن و مردی با هم ارتباط برقرار کردهاند، بشدت مورد سرکوب و توبیخ قرار گرفتهاند که دست کم در یک مورد زنی به نام مهری موسوی در پی مجازات برای ارتباط با جنس مخالف به قتل رسیده است. اما اکنون یک عضو مجاهدین به نام نوشین نامور مرده است. شاعر تشکیلات فردی به نام جمشید پیمان که در اروپا و خارج از چارچوب مناسبات اشرف 3 زندگی میکند، شعری در سوگ نوشین نامور سروده است که در سایت سازمان مجاهدین خلق منتشر شده است. در این شعر او زن متوفی را با الفاظی چون “عزیز دلم” خطاب قرار میدهد. بنا به قوانین تجربه شده در قرارگاههای مجاهدین، اگر این اتفاق در درون مناسبات رخ داده بود، جمشید و نوشین قطعا برای ابراز احساسات خارج از چارچوب، در نشستهای شبانه، غسل هفتگی، عملیات جاری و دیگ مجبور به اعتراف اجباری میشدند و تحت فشار جمعی قرار میگرفتند، احتمالا تنبیه، بازجویی و حتی شکنجه میشدند.
یکی از بارزترین، آشکارترین و در عین حال پارادوکسیکالترین تناقضهای ساختاری و تبلیغاتی در درون سازوکار تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق همین دوگانگی رفتاری درونی و بیرونی است. همین چند سطر شعری که از جمشید پیمان در سایت رسمی مجاهدین منتشر شده، تناقض میان قوانین آهنین درونتشکیلاتی و رفتارهای مداراگرانه یا ابزاری در بیرون از تشکیلات، را آشکار میکند.
در تشکیلات بسته و پادگانی سازمان مجاهدین خلق (که نمونه بارز آن کمپ اشرف در عراق بود)، قوانین انضباطی و ایدئولوژیک با شدیدترین شکل ممکن بر پایه تجرد اجباری، جداسازی کامل جنسیتی و ممنوعیت هرگونه عواطف فردی اعمال میشود.
بنابر شهادتهای اعضای پیشین این تشکیلات و اسناد پژوهشی و گزارشهای نهادهای مطالعاتی مانند موسسه رند و دیدهبان حقوق بشر، پس از اجرای طرح موسوم به “انقلاب ایدئولوژیک” در دهه ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، تمامی اعضا موظف به طلاقهای اجباری شدند و داشتن هرگونه رابطه عاطفی، تعلق خاطر به همسر یا فرزند، یا حتی فکر کردن به مسائل جنسی، به عنوان “خیانت به آرمان و رهبری” تلقی میشد.
در مناسبات درونی اشرف، جلساتی تحت عنوان “عملیات جاری” و “دیگ” برگزار میشود که در آن افراد مجبور هستند کوچکترین افکار روزمره، تمایلات عاطفی یا تناقضات ذهنی خود را با صدای بلند اعتراف کنند و زیر شدیدترین فشارهای روانی، تحقیر جمعی و سرکوب قرار گیرند. اگر در چنین فضایی ارتباطی عاطفی یا کلامی مشابه آنچه میان جمشید پیمان و نوشین نامور رخ داده، میان دو نفر از اعضای داخل کمپ رخ میداد، قطعاً با شدیدترین برخوردهای تنبیهی، بازجوییهای فرساینده و طرد تشکیلاتی مواجه میشدند.
اما دلیل این تناقض آشکار چیست؟ چرا فردی خارج از تشکیلات (مانند یک شاعر وابسته) میتواند از الفاظ عاطفی مانند “عزیز دلم” برای یک عضو فوتشده استفاده کند، اما این کار برای اعضای داخل خط قرمز مطلق است؟ پاسخ در دو سطح پروپاگاندای بیرونی و استانداردهای دوگانه تشکیلاتی نهفته است:
مصرف بیرونی و پروپاگاندا:
سازمان مجاهدین خلق در مواجهه با دنیای خارج، به ویژه در اروپا و آمریکا، همواره تلاش کرده است چهرهای مدرن، دمکراتیک و منعطف از خود به نمایش بگذارد. استفاده از ادبیات عاطفی، شاعرانه و شخصی در خارج از تشکیلات، ابزاری برای انسانسازی از اعضا، جذب همدردی عمومی و مشروعیتبخشی به فعالیتهای سیاسی است. اگر همان سازمان بخواهد ادبیات خشک، پادگانی و کاملاً رباتیک خود را در مقیاس بینالمللی عریان کند، حامیان خارجی و چهرههای سیاسی دموکرات خود را به سرعت از دست خواهد داد.
استثناگرایی برای لایههای خاص یا پیرامونی:
افراد حاشیهای، هواداران خارج از کشور، یا عناصر فرهنگی و هنری وابسته به سازمان (مانند شاعران و هنرمندان مقیم اروپا) معمولاً مشمول قوانین سخت و طاقتفرسای “انقلاب ایدئولوژیک” پادگانها نمیشوند؛ زیرا سازمان به خدمات تبلیغاتی، اشعار مدحآمیز و پروپاگاندای آنها نیاز مبرم دارد. بنابراین، خط قرمزهای سفت و سخت تجرد و کنترل عواطف، ابزاری برای کنترل مطلق نیروی انسانی محبوس در درون تشکیلات است تا نتوانند به زندگی شخصی، خانواده یا استقلال فکری بیندیشند، در حالی که در بیرون از مرزهای تشکیلات، از این قیود به عنوان ابزارهای انعطافپذیر سیاسی استفاده میشود.
این دوگانگی دقیقاً ماهیت فرقه را نمایان میکند؛ جایی که قوانین اخلاقی و عاطفی نه بر اساس اصول انسانی، بلکه صرفاً بر اساس منافع ابزاری رهبری سازمان تعریف و اعمال میشوند.
مزدا پارسی

