در این بخش از “۱۹۸۴” جورج اورول، “اوبراین” از قدرتی حرف میزند که میخواهد عشق و وفاداری انسان را تصاحب کند و دشمنی دائمی برای شکست دادن و تحقیر کردن داشته باشد. برای من، این توصیف شباهتی تکاندهنده با مناسبات مجاهدین خلق و جایگاه “برادر مسعود” دارد. اوبراین میگوید: “هیچ وفاداریای جز وفاداری به حزب […]
در این بخش از “۱۹۸۴” جورج اورول، “اوبراین” از قدرتی حرف میزند که میخواهد عشق و وفاداری انسان را تصاحب کند و دشمنی دائمی برای شکست دادن و تحقیر کردن داشته باشد. برای من، این توصیف شباهتی تکاندهنده با مناسبات مجاهدین خلق و جایگاه “برادر مسعود” دارد.
اوبراین میگوید:
“هیچ وفاداریای جز وفاداری به حزب وجود نخواهد داشت؛ هیچ عشقی جز عشق به برادر بزرگ.”
در چنین جهانی، خانواده، دوستی و رابطه عاشقانه خطرناکاند، چون میتوانند تکیهگاهی مستقل از قدرت باشند. همسر، فرزند یا دوست ممکن است دلیلی برای پرسیدن، اعتراض کردن یا ترک تشکیلات شود.
این منطق را میتوان در “انقلاب ایدئولوژیک” مسعود رجوی دید: طلاقهای اجباری، ممنوعیت روابط عاطفی و جنسی و جدایی کودکان از والدین. از اعضا خواسته میشد حتی در ذهن و قلبشان از همسر خود جدا شوند، چون این دلبستگی مانعی میان آنان و رهبر تلقی میشد. عشق به خانواده باید جای خود را به عشق و وفاداری به رهبری میداد.
عنوان “برادر مسعود” در این مقایسه معنای تلخی پیدا میکند: رهبر با نامی خانوادگی و صمیمی، جای نزدیکانی را میگیرد که پیوند با آنان باید قربانی وفاداری به او شود.
اما بخش بعدی سخنان اوبراین، وجه دیگری از این سازوکار را آشکار میکند:
“چهرهای همیشه آنجاست تا لگدمال شود. مرتد، دشمن جامعه، همیشه وجود دارد تا بارها شکست داده و تحقیر شود.”
من این منطق را در برخورد مجاهدین با جداشدگان و منتقدان میبینم: تحقیر و تخریب شخصیت، انتشار نامههای شخصی و زدن برچسب “مزدور رژیم” یا “مأمور وزارت اطلاعات”. کسی که سازمان را ترک کرده یا رهبری آن را نقد میکند، به دشمنی تبدیل میشود که باید بارها در برابر اعضا و هواداران بیاعتبار شود.
انتشار نامههای شخصی در این روند، حریم فرد را به ابزار مجازات او تبدیل میکند. گذشته و سخنانش علیه او به کار گرفته میشوند تا حقش برای تغییر نظر، مخالفت یا ترک سازمان زیر سؤال برود. به جای پاسخ دادن به نقد، اعتبار منتقد هدف قرار میگیرد.
این دشمن برای مصرف درونی سازمان هم لازم است. نمایش مداوم “خائن” به اعضای باقیمانده هشدار میدهد که بیرون رفتن چه هزینهای دارد. ترس از همان سرنوشت، آنان را به سکوت و اطاعت سوق میدهد. جداشده باید در تبلیغات سازمان باقی بماند تا دیگران بتوانند دوباره محکومش کنند و با این محکومیت، وفاداری خود را نشان دهند.
از نگاه من، بقای چنین ساختاری به وجود این دشمنان گره خورده است. مجاهدین به چهرهای نیاز دارند که همیشه بتوان بر آن پا گذاشت؛ کسی که تحقیرش برای تشکیلات سوخت فراهم کند.
اینجاست که منطق تبلیغاتی سازمان به وجود دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی وابسته میشود. برای معرفی منتقد و جداشده به عنوان “مأمور اطلاعات”، باید آن دستگاه امنیتی به عنوان مرجع دائمی اتهام حضور داشته باشد. هر اعتراض مستقلی میتواند به آن نسبت داده شود و هر صدای مخالفی به بخشی از توطئهاش تبدیل شود.
در این معنا، مجاهدین برای حفظ سازوکار سرکوب درونی خود به وجود همان دستگاهی نیاز دارند که دشمنش میخوانند. بدون آن، برچسب اصلیشان برای حذف منتقدان پشتوانه خود را از دست میدهد. من معتقدم سازمانی که بقایش را به بازتولید این دشمنی گره زده، بدون آن نمیتواند به همین شکل ادامه پیدا کند.
آن “چهره” در سخنان اوبراین، برای من یادآور جداشدهای است که حتی پس از خروج نیز رهایش نمیکنند. باید در صحنه بماند تا دوباره و دوباره تحقیر شود؛ چون تشکیلات برای حفظ اطاعت دیگران، هنوز به لگدمال کردن او نیاز دارد.
امیر یغمایی

