چهارشنبه, ۲۹ بهمن , ۱۴۰۴
وقتی به اردوگاه اسرا رسیدیم.. 06 مهر 1398

وقتی به اردوگاه اسرا رسیدیم..

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت نهم بعد از چند روز در وزارت دفاع روز 18 مهرماه 1359 یک اتوبوس آمد جلوی همان در اتاقی که بودیم ما را سوار کردند.بعد از عبوراز شهر به بیابانهای خاکی رسیدیم که معلوم نیود مقصد کجاست از شهر بغداد که عبور کردیم به […]

کار در اروپا یا اسارت در قلعه اشرف 23 مرداد 1398

کار در اروپا یا اسارت در قلعه اشرف

در سالهای 1377 تا 1388 در داخل مناسبات قرقه رجوی که با نیرنگ و فریب مانند این روزها نیروهای خود همچون ماها را سرگرم کند بحثی را بعنوان جذب نیروازداخل درنشستها شروع کرد.با این عنوان که مگر نمی گویید نفرجدید نیست این همه نیروازداخل که منتطر یک اشاره هستند واول از خانواده های خودتان شروع […]

خاطرات اسارتم در عراق 15 تیر 1398

خاطرات اسارتم در عراق

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت هشتم تا نزدیکی تاریکی هوا درهمان مدرسه بودیم که یک اتوبوس مخصوص زندانیها وارد مدرسه شد و به ما گفتند که سوار شوید. موقع سوار شدن من می خواستم که جداگانه درکنار پنجره بنشینم که نفرات اسکورت با فرمانده آن مدرسه صحبتی کردند وآمدند […]

خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هفتم 01 خرداد 1398

خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هفتم

بعد از اسارت توسط ارتش متجاوز صدام حسین، حدود یک ساعتی در مسیر بودیم با چشمها و دست و پای بسته که ناگهان خودرو در محلی متوقف شد. از زیر چشم بند متوجه شدم که پمپ بنزین است. درهمین موقع تعدادی از شهروندان هجوم آوردند تعدادی با مشت به سر وصورتمان می زدند و تعدادی […]

داستان اسارتم توسط نیروهای عراقی 12 اردیبهشت 1398

داستان اسارتم توسط نیروهای عراقی

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت ششم برای چند لحظه ای اطرافم را زیر چشمی نگاه کردم متوجه شدم که هیچ کس نیست چرا؟ واقعیت این بود که درسته من ودوستم اسیر شدیم.بطور همزمان حدود12 نیروی عراقی به سمت ما هجوم آوردند.البته بعد از چند دقیقه متوجه شدم که چند […]

خاطرات غلامعلی میرزایی – قسمت سوم 30 بهمن 1397

خاطرات غلامعلی میرزایی – قسمت سوم

فروردین1357 اسامی تعدادی را خواندند و آخرین دوستم هم آزاد شد.تا نزدیک ظهر داشتم فکر می کردم که نگهبان زندان آمد دنبالم و با صدای بلند گفت چرا نمیروی گفتم اسم من نبوده.گفت چون برگه ها زیاد بودند برگه عفو تو زیر میز افتاده والان پیدا کردیم.پنج شنبه بود هنوز سپرده ها را از بانک […]

blank
blank
blank