او برای مادرش کمتر از مجاهدین خلق ارزش داشت

در فرقه‌ها، کودکان یا به عنوان یک عامل مزاحم دیده می‌شوند یا به عنوان وسیله‌ای برای رشد فرقه مورد سو استفاده قرار می‌گیرند. در هر دو حالت، کودکان به عنوان اشیایی دیده می‌شوند که قربانی سیستم مخرب حاکم بر فرقه هستند. فرقه‌ها، ذاتاً، پیوندهای والدینی و خانوادگی را از بین می‌برند. در سازمان تروریستی فرقه […]

در فرقه‌ها، کودکان یا به عنوان یک عامل مزاحم دیده می‌شوند یا به عنوان وسیله‌ای برای رشد فرقه مورد سو استفاده قرار می‌گیرند. در هر دو حالت، کودکان به عنوان اشیایی دیده می‌شوند که قربانی سیستم مخرب حاکم بر فرقه هستند. فرقه‌ها، ذاتاً، پیوندهای والدینی و خانوادگی را از بین می‌برند. در سازمان تروریستی فرقه گرای مجاهدین خلق، نقض حقوق کودکان منجر به جذب آنها در بازوی نظامی گروه، ارتش به اصطلاح آزادی‌بخش، شده است. کودک سربازانی که ابتدا توسط مسعود رجوی، به عنوان عامل مزاحم در نظر گرفته می‌شدند، پس از بزرگ شدن، به عنوان وسیله‌ای برای رشد گروه دیده ‌شدند.

دکتر الکساندرا استاین، روانشناس اجتماعی، متخصص پدیده‌های فرقه‌ای است و در چندین دانشگاه لندن تدریس می‌کند. مقاله او با عنوان “مادران در فرقه‌ها: تأثیر فرقه‌ها بر رابطه مادران با فرزندانشان”، تأثیر تجربه عضویت در فرقه بر پیوند مادر-فرزندی را بررسی می‌کند. دکتر استاین خاطرنشان می‌کند که این پیوند به چندین روش کنترل می‌شود:

مادران اغلب برای داشتن پیوند عاطفی با کودک دلسرد می‌شوند؛
مادران ممکن است به دلیل خواسته‌های فرقه، زمان بسیار کمی را با فرزندان خود بگذرانند یا اصلاً وقت نداشته باشند؛
کودک از نظر فیزیکی از والدین گرفته می‌شود؛ و
رفتار مادران نسبت به فرزندانشان به دقت تحت نظر است.

استاین می‌نویسد: “انجام کار درست (برای خدا، انقلاب، رشد شخصی، هر چه) مترادف با اطاعت از رهبر می‌شود. مخالفت با دستورالعمل رهبر، مخالفت با خود خداست. مادر از نظر روانی به دام می‌افتد: او می‌خواهد فرد خوبی باشد، اما تعریف خوبی کاملاً در حوزه استحفاظی فرقه قرار دارد.”

در سال ۱۹۹۱، حدود هزار کودک از زوج‌های مجاهد به دستور مسعود رجوی از والدین خود جدا و به اروپا و آمریکای شمالی قاچاق شدند. بیش از ۳۰۰ نفر از این کودکان قاچاق‌شده بعداً، در سنین ۱۴ تا ۱۹ سالگی، برای دریافت آموزش‌های نظامی در اردوگاه‌های مجاهدین خلق به عراق بازگردانده شدند.

امیر یغمایی یکی از این کودک سربازان سابق است که موفق شد مبارزه طولانی با رهبران گروه و همچنین مادر خودش از تشکیلات جدا شود.

پس از جدایی و استقرار در کشور سوئد، موفقیت شغلی و تحصیلی و تشکیل خانواده، او اقدام به نوشتن خاطرات خود کرد، از تولد در یک خانواده مجاهد، بزرگ شدن در اردوگاه اشرف تا سن 7 سالگی، قاچاق شدن به سوئد و استخدام شدن به عنوان کودک سرباز در سن چهارده سالگی، دوران کودک سربازی در قرارگاهه‌ای مجاهدین در عراق، جدایی از تشکلات و …

مادر او هنوز در حصارهای فیزیکی و روانی فرقه تروریستی مجاهدین خلق است. او در مقر گروه در آلبانی ساکن است. انکار می‌کند که پسری به نام امیر دارد زیرا همانطور که دکتر استاین می‌گوید، از نظر روانی در دام افتاده است. او می‌خواهد با تعریف خوبی که مسعود و رجوی برای اعضای مجاهدین خلق تعریف می‌کنند، فرد خوبی باشد و از همین روست که فرزندش را مزدور و خائن می‌نامد زیرا علیه تشکیلات افشا گری کرده است.

امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق

عکس سمت راست امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق و مادرش – عکس سمت چپ امیر یغمایی و دخترش

امیر یغمایی اما در دهه چهل زندگی‌اش پدر دو دختر است، اما هنوز ذهنش درگیر رفتارهای مادر شستشوی مغزی شده‌اش است و سعی دارد با روشنگری درباره ماهیت مجاهدین خلق به عنوان یک فرقه تروریستی مخرب شرایط مادرش و دیگر والدین گرفتار د رمجاهدین خلق را واکاوی کند. در اینجا خاطره کوتاهی از امیر که اخیراً در حساب کاربری X خود با به اشتراک گذاشتن عکسی از خود و مادرش منتشر کرده است، می‌آوریم:

سال ۱۹۹۴. من حدوداً ۱۰ ساله هستم.
مادرم در سوئد است – به نمایندگی از سازمان.
برای چند روز در دفتر آنها زندگی می‌کند.
در آخرین روزی که در گلدفیند در مرکز کیستا همدیگر را ملاقات کردیم.
او پرسید چه آرزویی دارم.
من یک چکش برنزی ثور انتخاب کردم.
او آن را برای من خرید.
فکر می‌کنم این یک خداحافظی بین مادر و پسر است.
در آخرین لحظه، درست قبل از خداحافظی، می‌گوید:
“امیر، من برای دیدن تو به اینجا نیامده‌ام.
من به نمایندگی از سازمان اینجا هستم.”
دنیا متوقف می‌شود.
همه چیز به صورت حرکت آهسته پیش می‌رود.
من هر برداشت حسی را به یاد می‌آورم –
چگونه نفسم در هوای سرد تبخیر می‌شود،
دقیقاً جایی که در سربالایی ایستاده‌ام،
و بالاتر از همه اینکه چگونه قلبم می‌شکند.
می‌خواستم احساس کنم که به من نیاز دارند.
بعد از چندین سال غیبت، فکر کردم او برای من آمده است.
اما در عوض به من گفته شد که ارزش من کمتر از سازمان است.
احساسی که بارها و بارها در طول دوران کودکی‌ام تایید شد.

مزدا پارسی