اولین بار بعد از آزادی از زندان و پس از نشست آ-77 مسعود رجوی ، قبل از اینکه به پادگان بدآب و هوای العماره در داخل فیلق (پادگان) عراقی ها در نزدیکی شهر العماره واقع در جنوب عراق اعزام شوم، یک روز صبح در پادگان اشرف گفتند همه لباس فرم سبز بپوشید ، برای یک […]
اولین بار بعد از آزادی از زندان و پس از نشست آ-77 مسعود رجوی ، قبل از اینکه به پادگان بدآب و هوای العماره در داخل فیلق (پادگان) عراقی ها در نزدیکی شهر العماره واقع در جنوب عراق اعزام شوم، یک روز صبح در پادگان اشرف گفتند همه لباس فرم سبز بپوشید ، برای یک نشست مهم آماده شوید. تا کنون به چنین نشستی نرفته بودم، بیشتر نشست های تفتیش عقاید و سرکوب ما در همان قرارگاه خودمان برگزار می شد، اما این بار گفتند برای نشست “خواهر نسرین” برده می شوید، من از ابوطالب هاشمی که فرمانده ام بود و بعدها در لیبرتی کشته شد، پرسیدم این نشست مربوطه به چیست؟
ابوطالب جواب داد، اگر بروید خواهید دید! دوباره سئوال کردم، گفت: دفتر یادداشت و خودکار حتما همراه داشته باش، نشست نسرین، مربوط به بحث های تشکیلاتی است، حتما برایت خیلی خوب خواهد بود.
دوباره طوفانی در درونم شروع شد، یعنی چه خواهند گفت، نکند دوباره من سوژه شوم، دوباره همان بحث های ضداطلاعاتی و … زندان و شکنجه و …
کسانی که برای نشست آماده می شدند، همه از لایه نیروهای جدید بودیم. مسئولین هم برای آماده کردن بچه ها، در یک تکاپوی شدید افتاده بودند، همه ما که حدود 20 نفر بودیم ، در پشت یک آیفای قراضه ، مثل ببخشید گوسفند ، سوارمان کردند. من که مدتها بود داخل اشرف را ندیده بودم و در چهاردیواری و پشت خاکریزهای مرکز خودمان مثل یک زندانی بسر می بردم، این خروج از قرارگاه مثل رفتن به یک مسافرت جذاب و شیرین بود، البته با دلهره های خاص خودش.
از مرکز خارج و به سمت جنوب غربی پادگان اشرف برده شدیم، همه مثل من بودند، همه دلهره داشتیم که قضیه چیست؟ نسرین کیست؟ اما یک حس درونی به من می گفت که حتما یک بحث جدی است که ما را از کارهای جاری مقر بیرون کشیدند و به یک نشست می برند.
به محل مورد نظر رسیدیم، من تقریبا تمام دوستان سابق که در پذیرش با هم بودیم را آنجا دیدیم، حتی حمید… هم آنجا بود، حمید در زندان انفرادی وقتی رگ های خودش را زده بود و قصد خودکشی داشت و بطور معجزه آسائی از مرگ نجات یافته بود، هم آنجا بود، او من را می شناخت و من او را که هر دو در زندان اسکان بوده ایم، مسئول حمید مثل مسئول من یک لحظه ما را تنها نمی گذاشتند تا با هم صحبت کنیم، البته در مقر خودمان قبل از حرکت هم کاملا توجیه شده بودیم که ممکن است تعدادی از دوستان سابق خود را در پذیرش ، آنجا ببینید. بدلیل رعایت مسائل امنیتی با یکدیگر حق صحبت و محفل زدن ندارید.(محفل به صحبت دو نفره ای گفته می شد که شامل خاطرات و … بود، درسازمان به محفل ، شعبه وزارت اطلاعات می گفتند).
برای همین ما فقط از طریق نگاهها ، با یگدیگر حق برقراری ارتباط داشتیم، البته فقط اجازه داشتیم ، یک سلام واحوالپرسی تلگرافی داشته باشیم.
من فرامرز و رضا و … چند نفر دیگر از بچه ها را که از نزدیک می شناختم هم آنجا دیدم، اما آنها هم گویا دیگر اجازه صحبت و نزدیکی با ما را نداشتند. برایم جای بسیار تعجب بود که در یک سازمان مدعی انقلابی گری و پیشتازی، چرا از یک صحبت و گپ چند دقیقه ای ما ، اینقدر وحشت دارند؟ چه اسراری دراین گفت وگوها ممکن است برملا شود که سازمان اینقدر ما را از این امر بدیهی، نهی می کند؟
همه در سالن نشست ، جمع شدیم، اسم آن سالن فکر کنم سالن Z بود. سالنی با سقف بلند و صندلی های مرتب و چیده شده ، روی سن هم یک میز تک نفره وسط بود و یک میز بزرگ در کنار ، چند زن از فرماندهان ما، در آن میز بزرگ نشسته و کاغذ و دفتر و خودکار جلویشان بود، معلوم بود میز وسط مخصوص همان نسرین است که می گویند.
نسرین ( مهوش سپهری) از درب کناری وارد شد ، او زنی سنگین وزن ، بطوریکه عرضش بر طولش غلبه می کرد، با لبخندی مشمئزکننده وارد شد و یکراست روی صندلی پشت آن میز وسط روی سن نشست و همه ی اعضای نشست را که حدود 300-200 نفر بودیم را از نظر گذراند. میکروفن روی میز او بصورت رسا و بلند صدایش را به کل سالن می رساند، یک تابلوی ولدا هم در یک طرف سن قرار داشت. نسرین ظاهر موجهی داشت و کاملا به فن بیان مسلط بود.
او ابتدا شروع کرد به خوش و بش با چند نفر از بچه ها که از نزدیک می شناخت. سپس گفت یکراست می روم سر اصل مطلب! بحث امروز ما تضاد مبارزه با خانواده است، همه در بحث های انقلاب زیاد این بحث را شنیدید، در هر جمله اش یکبار هم از “خار مریم” ، نام می برد!
کمی که صحبت کرد، دیگر کاملا از ضامن خارج شد، شروع کرد به صحبت هائی نظیر (قبلا از خوانندگان عزیز به لحاظ اخلاقی پوزش می طلبم، هدف فقط بیان عمق لمپنی و تبدیل به عفریته شدن زنی است که شرف و وجدان خود را در مسیر مغزشوئی و ایدئولوژی قرون وسطائی رجوی ها به ثمن بخس و بهای اندکی فروخته است):
نسرین خطاب به جمع بچه ها:
” بی غیرت ها، نامردها، اراذل و اوباش در جامعه عادی ، بیشتر از شما رگ غیرت دارند، شما حق مسعود و مریم را خوردید، شما یک مشت مفت خور هستید که فقط می خورید و می خوابید و هیچ ثمری ندارید، شما نرینه وحشی هستید، زن را یک کالا می بینید که قابل معامله و خریدن است، ایدئولوژِی جنسیت و فردیت در درون شما غوغا می کند و شما را تبدیل به حیوان کرده است، تک تک شما بدون استثناء ، حیوانی هستید که خمینی درون شما ، در درون تان تنوره می کشد ، شما همه یک خائن هستید، چرا تا حالا به سازمان نیامده بودید؟ کجا بودید؟ شما سر در آخور رژیم بودید، شما رگ و خونتان با رژیم عجین شده است، شما هرگز به درد سازمان نمی خورید، شما بار اضافی روی دوش رهبری هستید، مفت خوری تنها واژه ای است که شما را معرفی می کند و کلی بد و بیراه که شایسته خودش بود و همراهانش… ”
من که در زندان اسکان ، بالاتر از اینها را شنیده بودم، برای من یک گوشم در بود و دیگری دروازه، اما تعداد کثیری از شنوندگان ، همه در سالن سرخ و سفید می شدند، من چهره اصلی سازمان را در زندان هایش ، آنهم نه یکی دو روز و یا چند ساعت مثل آنها، من 6 ماه در بدترین شرایط نگهداری زندان و سلول انفرادی ، شکنجه جسمی و روحی شده بودم، من که این صحبت های رذیلانه و گستاخانه را در جمع می شنیدم، این برایم عجیب بود که سران سازمان چقدر بی پرنسیب و بی شرف هستند که با تکیه بر شرایط حاکم بر عراق ، با تکیه بر دار و درفش، این چنین همه را تهدید می کنند، خوب ، اگر این جمع بدرد بخور و مفت خور است، پس چرا ولشان نمی کنید، همه بروند سراغ زندگی خود؟ چرا دربهای این اسارتگاه را باز نمی کنید تا ببینید احدی دراینجا نخواهد ماند؟
جالب هم اینکه هر کس می خواست به بهانه ای از سالن برای چای و دستشوئی و یا سیگار کشیدن بیرون برود، چند مزدور تشکیلات دم درب خروجی سالن ایستاده بودند و آنها را برمی گرداندند! ما شنوندگان اجباری این بحث های پوشال بودیم .
بعد از نزدیک به دو ساعت، 10 دقیقه آنتراکت داد، بیرون همه کله پا شده بودند، همه از تعادل خارج شده بودند، کسی حرف نمی زد، سیگاریها چنان پکی به سیگار می زدند که اگر اغراق نکنم با دو پک سیگار تمام می شد!
عفریته! نسرین بددهن، معلوم بود به چنان رذالتهائی دست زده است که پیش آنها این فحش کاریها برایش عادی بود. بعدها و بخصوص بعد از جدائی از سازمان ، سوابق بسیار ننگین تری از او را شنیدم که کوچکترین آنها سربه نیست کردن اعضای ناراضی بود، او صادر کننده ی حکم اعدام برای منتقدینی بود که فقط به این شرایط اعتراض کرده بودند.
مخلص کلام من ، رو به خانواده ها و برخی کسانی است که ظواهر این سازمان تروریستی ممکن است آنها را فریب داده باشد، این سازمان یک لجنزار متعفن است که بوی گند آن همه جا را فرا گرفته است، شاید جوانان عزیزی وجود داشته باشند که فریب شعارهای پرطمطراق ویترین های بیرونی این سازمان را شاهد بودند و فکر می کنند، رجویها مشتی انسان با شعور هستند، باید خدمت آن دسته ی معدود از جوانان عزیز ، عرض کنم که راه اشتباه ما را ، دوباره سعی نکنند که طی کنند، بیراهه ی مجاهدین ضدخلق، هرگز آن راهی نیست که در ابتدا فکرش را در رویاهای خود می پرورانید، ما با یک سازمان جهنمی مخوف و تروریست پرور مواجه هستیم، که هیچ ارزشی برای انسانیت قائل نیست. حتما حول این سازمان تحقیق و تفحص کنید ، مطالعه کنید، با جداشدگان از این سازمان مراودت کنید، کتب منتشره حول تاریخچه ی این سازمان را مطالعه کنید، اگر در خاتمه به این نتیجه رسیدید که ما گفتیم، ما دستان شما را برای افشای هرچه بیشتر این سازمان ننگین و رسوا ، می فشاریم .
محمدرضا مبین

