وقتی رؤیای سرنگونی زیر آوار جنگ دفن شد

دست‌به‌دست شدن شعارها میان دو رهبر سالخورده و بدنام سازمان مجاهدین خلق، خود به‌تنهایی نشانه‌ای از بن‌بست عمیق سیاسی و تشکیلاتی این جریان است. اگر تا دیروز مسعود رجوی، رهبر مفقودالاثر و احتمالاً درگذشته این سازمان، هر زمان که احتمال حمله خارجی به ایران کاهش می‌یافت و رؤیای «سرنگونی» دور از دسترس می‌شد، با شعار […]

دست‌به‌دست شدن شعارها میان دو رهبر سالخورده و بدنام سازمان مجاهدین خلق، خود به‌تنهایی نشانه‌ای از بن‌بست عمیق سیاسی و تشکیلاتی این جریان است. اگر تا دیروز مسعود رجوی، رهبر مفقودالاثر و احتمالاً درگذشته این سازمان، هر زمان که احتمال حمله خارجی به ایران کاهش می‌یافت و رؤیای «سرنگونی» دور از دسترس می‌شد، با شعار معروف «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من» وارد میدان می‌شد تا چنین القا کند که عدم تحقق اهدافشان ناشی از «استقلال عمل» سازمان بوده است، امروز این نقش را مریم رجوی بر عهده گرفته است.

او در سخنرانی‌ها و مواضع اخیر خود، به شکلی دیگر همان مضمون را تکرار می‌کند: «قدرت نظامی خارجی جمهوری اسلامی را سرنگون نمی‌کند.» شعاری که بیش از آنکه بیانگر یک تحلیل سیاسی باشد، تلاشی برای پنهان‌کردن شکست راهبرد چند دهه‌ای سازمان در امید بستن به مداخله خارجی است.

از سوی دیگر، اگر در سال‌های گذشته مریم رجوی در آغاز هر سال با شعار تکراری «امسال سال سرنگونی است» ظاهر می‌شد، اکنون این وظیفه بار دیگر به مسعود رجوی سپرده شده است. او در پیامی به مناسبت دوم فروردین ۱۴۰۵، سال جدید را «سال سرنوشت» نامید؛ عبارتی مبهم و تبلیغاتی که ظاهراً بیش از هر چیز برای حفظ روحیه نیروهای سالخورده، منزوی و فرسوده مستقر در اردوگاه مانز آلبانی مطرح شده است.

این وضعیت، تصویری طنزآلود اما در عین حال تلخ از سرنوشت سازمانی است که روزگاری خود را آلترناتیو قدرت در ایران معرفی می‌کرد اما امروز میان شعارهای تکراری، تناقض‌های سیاسی و بحران هویتی گرفتار شده است.

بدین ترتیب از «سال سرنگونی» مریم رجوی رسیدیم به «سال سرنوشت» مسعود رجوی! اعتراف دیرهنگام به شکست و فروپاشی یک استراتژی که حامیان خارجی هم نتوانستند رؤیای رجوی را نجات دهند.

برای درک بهتر این بن‌بست، باید کمی به گذشته بازگشت.

در سال ۱۳۸۲ و همزمان با حمله آمریکا به عراق و سقوط حکومت صدام حسین، سازمان مجاهدین خلق که سال‌ها تحت حمایت مستقیم رژیم بعث عراق فعالیت می‌کرد، ناگهان خود را در برابر شرایطی کاملاً جدید یافت. مسعود رجوی که بقای تشکیلات را در خطر می‌دید، بلافاصله پرچم سفید تسلیم را بالا برد و نیروهای سازمان بدون مقاومت در اختیار ارتش آمریکا قرار گرفتند.

هدف رجوی روشن بود؛ او تلاش داشت با ارائه خدمات اطلاعاتی، لجستیکی و امنیتی به نیروهای آمریکایی، اعتماد واشنگتن را جلب کرده و زمینه را برای تحقق رؤیای قدیمی خود یعنی حمله نظامی آمریکا به ایران فراهم کند.
خلع سلاح سازمان در عراق، یکی از بزرگ‌ترین شوک‌های تاریخ تشکیلات مجاهدین بود. گروهی که سال‌ها با عنوان «ارتش آزادی‌بخش» تبلیغ می‌شد و موجودیت خود را بر پایه مبارزه مسلحانه تعریف کرده بود، ناگهان تمام توان نظامی خود را از دست داد و عملاً به نیرویی بی‌اثر تبدیل شد.

با این حال، رجوی تلاش می‌کرد این شکست را موقتی جلوه دهد. او در پیامی خطاب به اعضای سازمان گفته بود: «نگران خلع سلاح نباشید؛ به‌زودی سلاح‌های بهتر و پیشرفته‌تری را از همین نیروهای آمریکایی خواهیم گرفت.» این سخنان نشان می‌داد که رهبری سازمان همچنان به سناریوی حمله آمریکا به ایران امید بسته است.

اما برخلاف تصورات رجوی، آمریکا هرگز حاضر نشد مجاهدین را به‌عنوان یک شریک راهبردی برای پروژه تغییر نظام در ایران به رسمیت بشناسد. هرچند این سازمان در دوران حضور آمریکا در عراق، همکاری‌های اطلاعاتی و خدماتی گسترده‌ای با نیروهای آمریکایی داشت، اما در نهایت به‌عنوان یک ابزار مصرف‌شده و فاقد پایگاه اجتماعی تلقی شد.

سرانجام، روند اخراج مجاهدین از عراق از سال ۱۳۹۲ آغاز شد و تا سال ۱۳۹۵ با انتقال کامل نیروها به آلبانی پایان یافت. بدین‌ترتیب، سازمانی که زمانی خود را «ارتش آزادی‌بخش ملی» می‌نامید، به مجموعه‌ای منزوی و سالخورده در اردوگاه مانز تبدیل شد؛ مجموعه‌ای که اکنون بیش از هر چیز بر فعالیت‌های رسانه‌ای و سایبری متمرکز است.

در سال‌های اخیر نیز امید به حمله نظامی آمریکا یا اسرائیل به ایران، همچنان مهم‌ترین و شاید تنها امید راهبردی رهبران مجاهدین باقی مانده بود؛ هرچند آنان در ظاهر تلاش می‌کردند خود را مخالف وابستگی به قدرت‌های خارجی نشان دهند.
اما تحولات اخیر منطقه و ناکامی پروژه‌های مبتنی بر فشار نظامی، این آخرین امید را نیز با بحران جدی مواجه کرده است. اکنون سازمانی که دهه‌ها تمام سرمایه سیاسی و تبلیغاتی خود را بر سناریوی «سرنگونی از بیرون» بنا کرده بود، بیش از هر زمان دیگری با بحران مشروعیت، فرسودگی تشکیلاتی و فقدان چشم‌انداز مواجه است.

امروز تناقض آشکار میان شعار «اتکا به مردم» و سابقه طولانی امید بستن به مداخله خارجی، به یکی از نقاط ضعف جدی سازمان تبدیل شده است. رهبرانی که سال‌ها از جنگ، تحریم و فشار خارجی به‌عنوان ابزار تحقق اهداف خود استقبال می‌کردند، اکنون ناچارند شکست این راهبرد را در قالب شعارهای تازه و ادبیات تبلیغاتی پنهان کنند.

این همان سرنوشت تلخ جریانی است که سال‌ها بقای خود را نه بر پایه واقعیت‌های اجتماعی ایران، بلکه بر اساس تحولات خارجی و مداخله بیگانگان تعریف کرده بود؛ جریانی که اکنون بیش از هر زمان دیگری، در آتش راهبردهای شکست‌خورده خود گرفتار شده و نهایتا اردوگاه مانز در آلبانی کیلومترها دور از مرزهای ایران تبدیل به ایستگاه آخر تشکیلاتی شده که روزی سودای قدرت داشت.

سعید پارسا