سالهاست وقتی درباره رهبران فرقههایی مثل جیم جونز یا دیوید کورش میخوانم، از شباهت بعضی روشهای آنان با آنچه در سازمان رجوی تجربه کردم شگفتزده میشوم. گاهی با خودم فکر کردهام که مسعود رجوی حتماً زندگی و روش این افراد و دیگر رهبران تمامیتخواه را مطالعه کرده و از آنها الگوبرداری کرده است. اما خواندن […]
سالهاست وقتی درباره رهبران فرقههایی مثل جیم جونز یا دیوید کورش میخوانم، از شباهت بعضی روشهای آنان با آنچه در سازمان رجوی تجربه کردم شگفتزده میشوم. گاهی با خودم فکر کردهام که مسعود رجوی حتماً زندگی و روش این افراد و دیگر رهبران تمامیتخواه را مطالعه کرده و از آنها الگوبرداری کرده است. اما خواندن این بخش Nexus آخرین اثر یووال نوح هراری مرا به فکر دیگری انداخت: شاید مسئله همیشه تقلید مستقیم نباشد. شاید سیستمهای تمامیتخواه، وقتی میخواهند قدرت را مطلق و بدون رقیب کنند، بهطور طبیعی به ابزارهای بسیار مشابهی میرسند.
یکی از بخشهایی که واقعاً در ذهنم صدا کرد، بحث خانواده بود. هراری توضیح میدهد که در نظام استالینی، پیوندهای خانوادگی “بستر فساد، نابرابری و فعالیتهای ضدحزبی” تلقی میشدند. این را که خواندم، فوراً جلسهای در قرارگاه باقرزاده را به یاد آوردم؛ جلسهای که مهدی ابریشمچی برای ما برگزار کرد و در آن، خانواده را “کانون فساد” معرفی میکرد.
شباهت فقط در یک اصطلاح نبود. منطق هم همان بود: وفاداری فرد نباید در درجه اول به پدر، مادر، همسر یا فرزندش باشد؛ وفاداری اصلی باید به رهبر و تشکیلات تعلق داشته باشد. در چنین سیستمی، خانواده تبدیل به رقیب قدرت مرکزی میشود. به همین دلیل اعضای خانواده درباره همدیگر گزارش میدادند.
نکته دوم در کتاب، مسئله جریان اطلاعات است. هراری میان شبکه اطلاعاتی دموکراتیک و تمامیتخواه تفاوت میگذارد. در یک سیستم باز، اطلاعات از کانالهای متعدد و مستقل جریان پیدا میکند. اما در یک سیستم متمرکز، همه چیز باید از مرکز عبور کند. نتیجه این است که حقیقت بهتدریج اهمیت خود را از دست میدهد و چیزی که اهمیت پیدا میکند، حفظ نظم سیستم است.
این دقیقاً مرا به روزهای حمله آمریکا به عراق برگرداند.
وقتی بعد از شروع جنگ به قرارگاهمان برگشتیم، هنوز نمیدانستیم مریم رجوی عراق را ترک کرده و به فرانسه رفته است. ما در یکی از بحرانیترین و خطرناکترین لحظات زندگیمان بودیم، اما این اطلاعات از ما پنهان شده بود. تنها زمانی که پیامی از مسعود رجوی پخش شد و او گفت مسئولیت حفظ جان و امنیت مریم رجوی بر عهده دولت فرانسه است، تازه همه متوجه شدند که ممکن است او در فرانسه باشد.
حتی فرمانده خود من گفت هنوز معلوم نیست دقیقاً منظور این جمله چیست و نباید درباره اینکه مریم رجوی در فرانسه هست یا نه بحث کنیم. چرا چنین خبری باید پنهان میماند؟
به نظر من پاسخ را میتوان در همان چیزی دید که هراری درباره سیستمهای تمامیتخواه توضیح میدهد: گاهی یک حقیقت میتواند نظم داخلی سیستم را تهدید کند. اعضایی که خود را در عراق، زیر بمباران و در وضعیت نامعلوم میدیدند، ممکن بود بپرسند: چگونه رهبران ما توانستهاند به اروپا و امنیت بروند، در حالی که ما اینجا ماندهایم؟
پس حقیقت خطرناک میشود؛ نه لزوماً چون دروغ بهتر است، بلکه چون حقیقت ممکن است سؤال ایجاد کند. همین منطق را میتوان درباره ناپدیدشدن مسعود رجوی نیز دید. بیش از دو دهه است که اعضای سازمان عملاً هیچ حضور عمومی قابل راستیآزمایی از او ندیدهاند. ممکن است زنده باشد و ممکن است مرده باشد؛ من نمیدانم. اما نکته مهم برای من این است که خود سیستم. شاید چون روشنشدن حقیقت، هرچه باشد، میتواند تعادل تشکیلاتی موجود را تغییر دهد.
و سرانجام میرسیم به مسئلهای که شاید از همه مهمتر باشد: بیخطا بودن رهبر. هراری توضیح میدهد که یکی از مشکلات اساسی سیستمهای استبدادی، ضعف مکانیسمهای اصلاح خطاست. وقتی رهبر نمیتواند اشتباه کند، شکست دیگر نمیتواند نتیجه تصمیم اشتباه او باشد. بنابراین همیشه باید مقصر دیگری پیدا شود: دشمن خارجی، خائن داخلی، عوامل نفوذی یا حتی خود پیروان.
برای من، نمونه بسیار روشن آن عملیات فروغ جاویدان است. مسعود رجوی تصمیم گرفت هزاران نفر را با نیرویی که بخش بزرگی از آن ارتش حرفهای نبود و عمدتاً با سلاحهای سبک و تجهیزات محدود میجنگید، از یک محور تقریباً مستقیم به داخل ایران بفرستد تا با حکومتی مقابله کنند که هشت سال جنگ تمامعیار با عراق را پشت سر گذاشته و توان بسیج صدها هزار نیرو را داشت.
این استراتژی به فاجعه انجامید. اما پس از شکست، سؤال اصلی این نشد که آیا رهبر تصمیم اشتباهی گرفته است. انگشت اتهام به سوی خود اعضا برگشت: شما به همسرانتان فکر میکردید، به خانواده وابسته بودید.
در نتیجه، یک شکست نظامی که میتوانست اقتدار رهبر را زیر سؤال ببرد، تبدیل شد به ابزاری برای تقویت همان اقتدار. مشکل از استراتژی رهبر نبود؛ مشکل از ذهن و عواطف پیروان بود. و پاسخ نیز نه پاسخگویی رهبر، بلکه شکستن بیشتر روابط خانوادگی و ارتقای جایگاه او از یک رهبر سیاسی به “رهبر عقیدتی” بود.
امیر یغمایی

