دوگانه‌اندیشی در ۱۹۸۴ و تجربهٔ من در تشکیلات مجاهدین

هرچه بیشتر رمان ۱۹۸۴ جورج اورول را می‌خوانم، شباهت‌های بیشتری میان جهان آن و مناسبات سازمان مجاهدین خلق می‌بینم. زندگی من از بدو تولد با این سازمان گره خورده و بخش بزرگی از کودکی و جوانی‌ام در تشکیلات آن گذشته است. برای همین، هنگام خواندن این کتاب، آدم‌ها و صحنه‌هایی از زندگی خودم به یادم […]

هرچه بیشتر رمان ۱۹۸۴ جورج اورول را می‌خوانم، شباهت‌های بیشتری میان جهان آن و مناسبات سازمان مجاهدین خلق می‌بینم. زندگی من از بدو تولد با این سازمان گره خورده و بخش بزرگی از کودکی و جوانی‌ام در تشکیلات آن گذشته است. برای همین، هنگام خواندن این کتاب، آدم‌ها و صحنه‌هایی از زندگی خودم به یادم می‌آیند.

بیش از همه، مفهوم “دوگانه‌اندیشی” یا Doublethink توجهم را جلب کرده است: پذیرفتن هم‌زمان دو باور متناقض. در جهان اورول، فرد می‌داند که واقعیت را دستکاری می‌کند، اما باید بتواند روایت تازه را حقیقت بداند. تحریف باید آگاهانه انجام شود و سپس حتی خودِ این دستکاری هم از یاد برود. واقعیتی که امروز مزاحم است باید فراموش شود، اما هر وقت به کار آمد می‌توان دوباره آن را به یاد آورد. دروغ‌گوی معمولی می‌داند چه چیزی را پنهان کرده؛ در دوگانه‌اندیشی، خودش نیز باید فریب را باور کند.

به گمان من، این مفهوم به فهم سازوکاری کمک می‌کند که در مجاهدین تجربه کرده‌ام: گذشته متناسب با نیاز امروز تشکیلات بازتعریف می‌شود و اعضا باید روایت تازه را بپذیرند، حتی وقتی با دانسته‌ها و خاطرات خودشان در تضاد است.

پرسشی در قرارگاه اشرف

اورول جایی می‌نویسد که شور واقعی جنگ در میان اعضای حزب، به‌ویژه حلقهٔ درونی آن، دیده می‌شود: کسانی که می‌دانند فتح جهان ناممکن است، همان کسانی‌اند که بیش از همه به آن ایمان دارند. او این پیوند آگاهی و ناآگاهی را از ویژگی‌های جامعه‌ای می‌داند که ایدئولوژی رسمی‌اش حتی بدون ضرورت عملی نیز پر از تناقض است. این چند سطر مرا به شبی در آسایشگاه قرارگاه اشرف برگرداند.
فکر می‌کنم حدود سال ۱۹۹۹ میلادی بود. هنوز نوجوان بودم و دانش نظامی چندانی نداشتم، اما با خودم حساب‌وکتاب ساده‌ای کردم: خداوکیلی، ما با این چند هزار نفر و این مقدار سلاح، چطور می‌خواهیم به ایران برویم، کشور را فتح کنیم و حکومتش را سرنگون کنیم؟

در حساب ذهنی من، حتی اگر شمار ما به هفت یا هشت هزار نفر می‌رسید، که به گمانم کمتر از این بود، فاصلهٔ دو طرف بسیار بزرگ بود. آن سوی این مقایسه، سپاهی با حدود دویست هزار نیرو، بسیجی نزدیک به یک میلیون نفر و ارتشی با چند صد هزار نظامی قرار داشت. این‌ها برآوردهای آن روز من بود، اما حتی بدون آمار دقیق هم نمی‌فهمیدم چند هزار نفر با تانک‌های قدیمی ساخت شوروی چگونه قرار است بر چنین مجموعه‌ای غلبه کنند.

ایران و عراق با ارتش‌های بزرگ و امکانات بسیار بیشتر، هشت سال جنگیده بودند و هیچ‌کدام نتوانسته بود دیگری را از میان بردارد. چطور قرار بود ما با آن نیروی محدود چنین کاری کنیم؟ برای ذهن نوجوان من، فتح ایران با امکاناتی که داشتیم ناممکن به نظر می‌رسید.

همان شب، این پرسش را با ابراهیم حسینی، یکی از فرماندهان یگانمان، در میان گذاشتم. عصبانی شد و با فریاد، پاسخی با این مضمون داد: “ما با همین نیرو، با همین سلاح‌ها و با انقلاب خواهر مریم، رژیم ایران را سرنگون می‌کنیم!”

واکنشش مرا شوکه کرد. او را آدمی نسبتاً باسواد و اهل منطق می‌دانستم که می‌بایست محدودیت‌های نیرو و تجهیزاتمان را بهتر از من بشناسد. برایم باورکردنی نبود که این تناقض از چشمش پنهان مانده باشد. امروز، با یادآوری آن چهره و لحن، واکنشش را جلوه‌ای از همان دوگانه‌اندیشی می‌بینم.

برداشت من این بود که جایگاه تشکیلاتی و ایدئولوژی‌ای که او را به آن رده رسانده بود، اجازه نمی‌داد نتیجهٔ آن حساب‌وکتاب را بپذیرد. به نظرم، برای حفظ ایمان به وعدهٔ پیروزی، به خودفریبی پناه می‌برد. پرسش من دربارهٔ تعداد نیرو و سلاح بود، اما پاسخی که گرفتم بر ایمان ایدئولوژیک تکیه داشت. “انقلاب خواهر مریم” قرار بود فاصلهٔ توان نظامی دو طرف را جبران کند.

امیر یغمایی