ابراز احساسات مردم آلبانی در مواجهه با رنج اسیران مجاهدین

در ترکیب بزرگ سه تیم کاری برای نصب سقف فلاشینگ و متعلقات آن به شهر کوکس رفتیم. صبح زود، ساعت ۵، حرکت کردیم تا بتوانیم از زمان برای کار استفاده بکنیم. تیم سقف، که خیلی بزرگ بود و از قبل امکاناتش را منتقل کرده بود، شروع به نصب کرد. تیم ما فلاشینگ‌هایی را که خودمان […]

در ترکیب بزرگ سه تیم کاری برای نصب سقف فلاشینگ و متعلقات آن به شهر کوکس رفتیم. صبح زود، ساعت ۵، حرکت کردیم تا بتوانیم از زمان برای کار استفاده بکنیم. تیم سقف، که خیلی بزرگ بود و از قبل امکاناتش را منتقل کرده بود، شروع به نصب کرد. تیم ما فلاشینگ‌هایی را که خودمان تولید کرده بودیم منتقل کردیم. بلافاصله کار را شروع کردیم. زمان ناهار چند نفری که دور هم کار می‌کردیم دور یک میز نشستیم. استاد کارم من را معرفی کرد و گفت که او ایرانی است و مثل من کار می‌کند. سپس درباره وضعیت زندانیان زندان مخوف اشرف توضیح داد. برادر صاحبخانه با تعجب پرسید: کجا مستقر هستند؟ استاد کارم گفت: در کمپ مانز. سرتیم یک تیم دیگر گفت: من یادم افتاد پلیس به آنجا حمله کرد و تعداد زیادی از کامپیوترهایشان را برد.

وضعیت زندگی در کمپ مانز، وضعیت تماس با خانواده و تلفن را وقتی توضیح دادم، نفراتی که در آنجا نشسته بودند گفتند که امکان ندارد ما بتوانیم چنین وضعیتی را تحمل بکنیم؛ باید به مراجع قانونی و دولت آلبانی اطلاع داد تا رسیدگی کنند.

صاحب خانه از من پرسید: من شنیده بودم در ایران کاتولیک‌ها مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. من یک کاتولیک هستم. گفتم: آیا به چشم خودتان دیدید؟!

و بلافاصله عکس کلیسا‌های کاتولیک و اجرای مراسم توسط هموطنان مسیحی را به او نشان دادم. ایشان با بهت و حیرت گفت: چرا سازمان مجاهدین دروغ می‌گوید !!؟

من هم پرسیدم: آیا حالا به نظرت حرف‌های من درست بود؟

ایشان گفت: من یکشنبه که به کلیسا رفتم، حتماً برای مادران دعا خواهم کرد و به بقیه هم پیشنهاد داد که حتماً برای آزادی زندانیان اشرف دعا کنند.

مورد دوم در منطقه فرسکو شهر تیرانا رخ داد. در استراحت ناهار تیم ما و تیم گچکاران و تیم کمکی مشغول صرف ناهار شدیم. صاحب شیرینی فروشی و دستیار او هم به میز ما اضافه شدند. به روش جاری استاد کارم من را معرفی کرده و از وضعیت اشرف توضیح داد. صاحب مغازه با تعجب گفت که من خیلی شنیده بودم ولی حرف‌های دیگری را. استاد کار گفت:به نظرت بهتر نیست که خودت بروی و در اشرف بپرسی؟! او دوست صمیمی استاد کارم بود. جواب داد: وقتی تو می‌گویی هیچ نیازی نیست من باور می‌کنم.

من آرشیو عکس‌های خانواده‌ها را که در یک کانال خصوصی تلگرام داشتم به آنها نشان دادم به خصوص جایی که با تیر کمان به سمت خانواده‌ها سنگ پرتاب می‌کنند. مخاطب به پیشانی خود ضربه‌ای زد و گفت وای خدای من !سپس عکس‌ها در بین همه نفرات چرخید و همه آنها ابراز احساسات کردند.

صاحب مغازه گفت که چرا ازدواج نمی‌کنی و چرا تا حالا ازدواج نکردی با دولت صحبت می‌کردی خانواده‌ات را می‌آورد. به ایشان گفتم که در سازمان مجاهدین ازدواج ممنوع است و کسانی که زن و شوهر بودند به اجبار از همدیگر جدا شدند. فرزندان آنها به کشورهای خارجی فرستاده شد و آنجا توسط غریبه‌ها بزرگ شدند.

اینجا سوال کردم و گفتم که آیا حاضری فرزندت را کس دیگری بزرگ بکند چه احساسی داری؟ با عصبانیت گفت که آقا هرگز هرگز! و گفت که آرزو می‌کنم خدا آن زندانیان را نجات بدهد تا پیش خانواده‌هایشان برگردند.
موارد دیگر هم در منطقه پاسکوچان تیرانا افسر پلیس، شهرک کامز رئیس کمپانی و منطقه ببرو در خانه یکی از مقامات شهرداری شهر تیرانا چنین برخورد هایی از مردم آلبانی در باره خانواده‌ها و رابطه سازمان مجاهدین خلق داشتم.

حمید آتابای