کنکاش و نگرشی ژرف و طرح نکاتی تامل برانگیز در رابطه با عصیان کادرهای تشکیلاتی زن در مجاهدین خلق بی شک یک ضرورت در روزگار ما در مسیر آگاهی بخشی و زدودن تابوها، دگم های ذهنی و ایدئولوژیک سران مجاهدین خلق است. تحلیلی عمیق و جامعه شناختی از استثمار هویت زنانه در ساختار تشکیلاتی سازمان […]
کنکاش و نگرشی ژرف و طرح نکاتی تامل برانگیز در رابطه با عصیان کادرهای تشکیلاتی زن در مجاهدین خلق بی شک یک ضرورت در روزگار ما در مسیر آگاهی بخشی و زدودن تابوها، دگم های ذهنی و ایدئولوژیک سران مجاهدین خلق است.
تحلیلی عمیق و جامعه شناختی از استثمار هویت زنانه در ساختار تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق با بهره گیری از دیدگاه های هربرت مارکوزه (یکی از مهم ترین فیلسوفان و نظریه پردازان مکتب فرانکفورت در قرن بیستم که در دهه ۱۹۶۰ به فیلسوف جنبش های دانشجویی و شورش های ضد فرهنگی تبدیل شد و تاثیر عمیقی بر تفکرات انقلابی و اعتراضی آن دوران گذاشت) و نقد موضوع تک ساحتی شدن انسان به خوبی نشان می دهد که چگونه یک آرمان شهر ایدئولوژیک در عمل به یک ماشین سرکوب تبدیل شده است.
برای اینکه این تحلیل و بررسی عمیق را با تمرکز بر مفهوم عصیان کادرهای تشکیلاتی زن در مناسبات درون تشکیلاتی مجاهدین خلق ارائه کنیم باید از نگاه توصیفی فراتر رفته و به جنبه فروپاشی درونی بپردازیم.
شکاف در دیوارهای آهنین
بیش از چهار دهه است که سازمان مجاهدین خلق با تکیه بر ایدئولوژی مطلق انگار، زن را نه به عنوان یک سوژه مستقل بلکه به عنوان ابزار استراتژیک در ویترین نمایش های سیاسی خود قرار داده است. اما امروز در عصر انفجار اطلاعات، آن حصار عنکبوتی که رجوی برای زنان تشکیلاتی تنیده بود در حال فروپاشی است. گزارش ها و روایت های زنانی که از این اسارتگاه رهایی یافته اند (از مرضیه قرصی تا نسرین ابراهیمی و …)، نشان می دهد که ما با یک روند برگشت ناپذیر مواجهیم: عصیان کادرهای تشکیلاتی؛ طغیان زنانی که دیگر نمی خواهند برده مسلح باشند.
اگر مارکوزه از انسان تک ساحتی سخن می گفت که در چنبره سیستم های سرکوب گر گرفتار شده است، سازمان مجاهدین خلق این مفهوم را به حد اعلای فاجعه رسانده است. در مناسبات رجوی، زن از هرگونه احساس مادرانه، عاشقانه و امیال این جهان تهی می شود تا تنها یک کارکرد تروریستی باقی بماند. اما واقعیت میدان نشان می دهد که ذات انسانی را نمی توان تا ابد سرکوب کرد. عصیان امروز زنان در کمپ های آلبانی در واقع بازگشت شور زندگی به کالبدی است که رهبری فرقه می خواست آن را به یک ربات بی اراده تبدیل کند.
استراتژی فریب؛ هژمونی زنان به مثابه زنجیر
شعار هژمونی زنان که سران فرقه آن را پتکی برای مشروعیت بخشی به خود می دانند بزرگترین پارادوکس تاریخی این سازمان است. آن ها زنان فرمانده را به عنوان نماد قدرت نمایش می دهند در حالی که در لایه های زیرین این تشکیلات، همین زنان بیش از همه تحت فشار شست وشوی مغزی و سلب هویت هستند. عصیان کنونی زنان حمله به همین نقاب دروغین است. وقتی یک کادر زن در نشست های عمومی، تناقضات رفتاری فرماندهان را زیر سوال می برد او نه فقط علیه یک دستور بلکه علیه تمامیت استبداد ذهنی رجوی قیام کرده است.
چرا این عصیان، پایان یک دوران است؟
آنچه در آلبانی می گذرد، صرفا درگیری های تشکیلاتی نیست این فروپاشی روانی تشکیلات رجوی است. چرا؟
شکست تابوها: زنانی که دهه ها حق پرسش نداشتند حالا ناگفته ها را فریاد می زنند.
سیستمی که بر اطاعت کورکورانه بنا شده با کوچکترین سوالی از سوی کادرهای وفادار سابق دچار لرزه می شود.
تماس با دنیای مدرن و تکنولوژی های ارتباطی، حباب اطلاعاتی رجوی را ترکانده است.
رفتار خشونت آمیز و سرکوب گرانه کنونی مسئولان سازمان با زنان منتقد، نه نشانه قدرت که اعتراف رسمی به اضمحلال ایدئولوژیک آن هاست. تشکیلات رجوی برای بقا به زن بی هویت نیاز دارد اما زنی که طعم حقیقت و هویت مستقل را چشیده است دیگر به زندان رجوی باز نخواهد گشت.
این عصیان زنگ خطری برای تمام حامیان سیاسی این سازمان است که هنوز با تکیه بر توهمات گذشته به این فرقه مشروعیت می بخشند. زمان آن رسیده است که جهان آزاد صدای این زنان را به عنوان سندی بر جنایت سازمان یافته علیه زنان به رسمیت بشناسد. این پایان یک نمایش سیاه است دورانی که زن قربانی استراتژی رجوی بود به پایان رسیده است.
آرش رضایی

