سلامی که شاید آخرین باشد

دختر خوبم سلام. معصومه ی پاکم سلامی که شاید آخرین باشد. در نامه ی قبلی عکسم را همراه با عکس خودت برایت فرستادم. امیدوارم که آنها را دیده باشی! معصومه جان بیش از ده بار با برادرت بهروز در بدترین و سخت ترین شرایط به اشرف و لیبرتی آمدم و پشت آن دیوارها ودرهای بسته بلند بلند صدایت کردم، با تو حرف زدم، ولی تو برای یک بار هم که شده جواب آن فریادها ونامه های مادرانه ی مرا ندادی. البته می دانم که به تو اجازه ندادن! حالا که فرسنگ ها وکیلومترها ازمن دور شدی ودر کشور آلبانی شهر تیرانا هستی من دیگر توان  آمدن به آنجا را ندارم. خیلی پیر و ناتوان شدم ولی همواره چشم به راه و منتظر برگشتن تو به خانه هستم معصومه جان 14 سال بخاطر عقیده و هدفی واهی مادرت را رها کردی! فکر نمی کنی حالا باید برگردی و مادری را که 18 سال برایت زحمت کشیده را یک بار دیگر ببینی. دخترم زمانی که پاکی و معصومیتت را دریک دست وجانت را دست دیگر گرفتی تا بتوانی به تشکیلاتی پوشالی ملحق شوی، حتی به تو اجازه نوشتن یک نامه ساده ویا یک تماس تلفنی به خانواده ات ومادرت که سالها برای تو زحمت کشیده را نمی دهند.

معصومه جان آیا به روح پاک پدرت و چشمان منتظر و چشم به راه من فکر کردی؟ معصومه جان من دیگر از خدا چیزی نمی خواهم. خبر دیدار روی تو وبرگشتن تو به خانه وهمه اینها بستگی به خودت دارد همانطور که خودت بهترازمن می دانی وضعیت فرقه رجوی روز به روز وخیم تر و رو به سقوط است. عزیزم، دلبندم، من وخانواده علیرغم میل باطنی به خاطر تو اخبارهای مربوط به این فرقه ضد انسانی را دنبال می کنیم وهرچند روزی چند نفری خودشان را نجات می دهند امیدوارم هرچه زودتر شما هم خودت را نجات دهی ما همگی برای دیدار ودر آغوش گرفتن تو لحظه شماری می کنیم. عزیزم معصومه جان مادرجان در این روزهای باقی مانده از عمرم تنها آرزویم دیدارتوست که مرا به آرامش برسانی.

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا