واکنش رجوی ها به دادخواهی خانواده محمدزاده

دروغ در ذات رجوی هاست

بدنبال نامه خانواده سید ولی محمدزاده که در فرقه تروریستی رجوی گرفتار است، به مجامع بین المللی برای دادخواهی و کمک، سران فرقه به دست و پا افتاده و مقاله ای را از قول وی در سایت های خود درج نمودند. در این مقاله که یک واکنش شیادانه از سوی رجوی ها به دادخواهی خانواده ها و بطور خاص خانواده محمدزاده می باشد، سران فرقه طبق معمول و بر اساس ماهیت خود، به کذب و دروغ متوسل شدند تا شاید ماله ای بر صورت سیاه و سیرت دیوگونه خود بکشند و به خیال خود برده داری نوین در قرن بیست و یکم را بپوشانند.

در بخشی از این مقاله با فرافکنی چنین نوشته شده است: ” انجمن گیلان، به خانواده‌ام مراجعه کرده و به‌دروغ گفته‌اند که من در سال ۱۳۶۶ در جنگ ایران و عراق به اسارت نیروهای ارتش عراق درآمده‌ام و دولت وقت عراق مرا به‌اجبار به سازمان مجاهدین تحویل داده است!… جهت اطلاع هموطنانم بویژه همشهری‌های گیلانی‌ام، … هفتم فروردین سال ۱۳۶۷ مصادف بود با عملیات آفتاب [عنوان عملیات فرقه تروریستی رجوی در نوار مرزی جنوب ایران] در منطقه فکه. شب عملیات با تصور اینکه ارتش عراق حمله کرده است، با یکی دیگر از سربازان یک موقعیت مناسبی را پیدا کردیم و در آنجا مخفی شدیم که آسیب جانی نبینیم. زمانی که آتشباری شروع شد، در موقعیت و پناهگاه مطمئنی بودیم ولی وقتی پیشروی نیروها شروع شد و به نزدیکی مواضع ما رسیدند، به‌یک‌باره با افرادی مواجه شدم که فارسی هم صحبت می‌کنند و آستین سفید دارند، کمی دقت کردم دیدم زنان و مردانی ایرانی هستند.”

خانواده سید ولی محمدزاده
خانواده سید ولی محمدزاده

حالا ببینیم دروغگو کیست؟

– آیا همین توضیحات خود گویای این نیست که عملیات به خواست و به دستور صدام و برای منافع او از داخل خاک کشور متجاوز عراق به خاک ایران صورت گرفته است؟ مگر در این جملات یادآوری نشده که از سمت کشور عراق به سمت کشور ایران حمله شده و در نتیجه سربازان و مرزبانان تصور می کردند که حمله از سوی نیروهای عراقی است؟ مگر بدون اجازه صدام می شد نیروی نظامی در عراق داشت و از آنجا عملیات نظامی انجام داد؟

– آتشباری که در این مقاله به آن اشاره شده است توسط کدام نیرو و از چه منطقه ای انجام شده است؟ آیا غیر از این است که حتی اگر خود فرقه هم چند توپ داشت باز چنین آتشباری ای بدون آتشبار عراقی امکان نداشت؟ مگر توپ ها و خمپاره هایی که در اختیار فرقه گذاشته شده بود با اجازه صدام و به دستور او در اختیار مجاهدین قرار نگرفته بود؟ آیا بدون اطلاع فرماندهان صدام می شد در نوار مرزی توپخانه مستقر کرد؟

– مگر افرادی که اسیر شدند بعد از اسارت به خاک عراق منتقل نشدند؟ آیا مجاهدین خلق بدون اجازه صدام و فرماندهان او امکان اینکار را داشتند؟

* در قسمت دیگری از این مقاله به مناسبات فرقه رجوی پرداخته شده و چنین آمده است: ” از سر کنجکاوی روی مناسبات اعضاء مجاهدین متمرکز شده بودم که ببینم چگونه با یکدیگر تنظیم می‌کنند، شاهد بودم که همه یکدست و یکرنگ از امکانات مساوی برخوردار هستند، بالا و پائین ندارند، همه‌ چیز بر اساس احترام متقابل بود “.

آیا امکانات رجوی ها و سران فرقه با اعضاء یکی بود. مگر اعضای فرقه اجازه داشتند و دارند چیزی برای خودشان داشته باشند که بتوان آنها را سنجید؟

اما در مورد احترام متقابل، آیا رجوی ها و سران فرقه احترامی برای کسی باقی گذاشتند؟ آیا آنها به مردان «نرینه وحشی» و به زنان «مادینه» نمی گفتند؟ آیا این نشانه احترام است که هر شب اعضاء می بایست در نشست های عملیات جاری فحش بخورند؟ آیا این نشانه احترام است که همه مجبور بودند هر جمعه گزارشی در مورد افکار جنسی که باید به خودشان منتسب می کردند را در نشست های موسوم به «غسل هفتگی» در بین جمع بخوانند ؟

آیا احترام این است که ده ها سال اجازه دسترسی به وسایل ارتباط جمعی را نداشته باشی و نتوانی با خانواده ات تماس بگیری یا نامه ای بنویسی ؟

آیا این نشانه احترام است که اعضاء اجازه دسترسی به وسایل ارتباطی حتی ساده ترین آن یعنی رادیو را نداشتند.
آیا در این مناسبات چنانچه دو عضو با هم چندبار در حین صحبت دیده می شدند متهم به داشتن محفل و متهم به عضویت در سپاه پاسداران نمی شدند و متعاقب آن این افراد را به محاکمه نمی کشیدند؟

آیا این نشانه احترام است که رجوی «خروج ممنوع» اعلام نمود؟ و اگر کسی می گفت می خواهم از فرقه جدا شوم را به بدترین بلاها می کشاندند؟

آیا احترام این است که در نشست به فرد سوژه هر توهینی گفته شده و بر روی او تف بریزند؟
آیا این نشانه احترام است که مریم رجوی می گفت به فرماندهان تان دستور دادم آنقدر از شما کار بکشند که شب مثل جنازه بیفتید تا نتوانید فکر کنید چرا که افکار شما ضد انقلابی است؟

و از کسی که این مقاله را نوشته سوال می کنم اگر راست می گویی بیا و با مدرک نشان بده در بیش از سه دهه گذشته که سید ولی محمدزاده در فرقه رجوی بوده است چند بار با خانواده اش تماس گرفته ؟ چند نامه برایشان فرستاده یا از آنها دریافت کرده است؟ چند بار با فرزندان و همسرش و دیگر اعضای خانواده اش در این مدت ملاقات داشته است؟

* دروغ دیگر این مقاله درباره خانواده هاست جایی که نویسنده نوشته است : “روزگاری بود که رژیم اتوبوس، اتوبوس، مزدوران خودش را در قالب خانواده به اشرف و لیبرتی می‌آورد و با تبلیغات دروغین قصد عوام‌فریبی داشت.

واقعاً رجوی ها کذّاب هستند. آیا این همه مادر، پدر، خواهر، برادر، همسر و فرزندی که برای ملاقات آمدند، خانواده های اعضای فرقه نبودند؟ ای ننگ بر شما که در روز روشن منکر وجود خورشید و نور می شوید.

این نشانه ننگ و فلاکت شماست که اتوبوس، اتوبوس خانواده های اعضای فرقه برای ملاقات می آمدند اما رجوی ها اجازه ندادند آنها با فرزندان شان ملاقات کنند.

گیریم رجوی ها با این دروغ ها چند نفر را هم فریفتند، اما مگر با وجود آن همه پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده که به قول خودتان اتوبوس، اتوبوس به اشرف می رفتند و حقیقت را به چشم شان دیدند و سنگدلی رجوی ها را با گوشت و پوست خود لمس کردند می توان حقیقت را پوشاند؟ دیگر دوران صدام و قرارگاه های جهنمی که از درون و بیرون کنترل می شدند گذشته است. در این سالیان هزاران نفر از فرقه جدا شده و علیه مناسبت آن افشاگری کرده اند و خانواده هایی که برای ملاقات به عراق رفتند نیز حقایقی که به چشم دیدند را گفته و نوشته اند.

به کوری چشم رجوی ها بسیاری از خانواده ها تاکنون فرزندان شان را از چنگال آنها نجات داده و بقیه نیز برای نجات فرزندان شان به تلاش بی وقفه ادامه می دهند. همان خانواده هایی که رجوی ها از یک سو منکر وجود آنها می شدند و از سوی دیگر به اعضاء دستور می دادند که آنها را «الدنگ» خوانده و بدترین توهین ها را نثارشان کرده و با سنگ و آهن های تیز شده زخم ها بر بدن شان بگذارند و برای جلوگیری از تاثیرگذاری محبت شان، مانع از دیدار فرزندان با آنها می شدند. اما دیر نیست روزی که با همت همین خانواده ها فرقه پوسیده رجوی با مناسبات جهنمی اش برای همیشه به زباله دان تاریخ رفته و اعضای گرفتار در آن از این جهنم خلاص شوند.
صالحی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا