گروه تروریستی “سازمان مجاهدین خلق”، که از سوی ملت تیزهوش ایران به “منافقین” شهرت یافته است و ننگ همدوشی با خصم خارجی در تجاوز به میهن برای همیشه بر تارکش نقش بسته، در ادامه دشمنیهای تاریخی خود با مردم ایران، در چند ماه سپریشده از جنگ تحمیلی دوازدهروزه همه استعداد نیرویی خود را بسیج کرده […]
گروه تروریستی “سازمان مجاهدین خلق”، که از سوی ملت تیزهوش ایران به “منافقین” شهرت یافته است و ننگ همدوشی با خصم خارجی در تجاوز به میهن برای همیشه بر تارکش نقش بسته، در ادامه دشمنیهای تاریخی خود با مردم ایران، در چند ماه سپریشده از جنگ تحمیلی دوازدهروزه همه استعداد نیرویی خود را بسیج کرده تا به پشتوانه دلارهای خارجی، سیاست بهراهانداختن اعتراضات خیابانی با تحریک تودههای ناراضی و سپس رادیکالکردن این اعتراضات و انحراف آن به سمت شورش و بلوا را با هدف زمینهسازی برای حمله نظامی گسترده خارجی به خاک کشورمان محقق کند. هرچند، این رویکرد برای کسانی که بهطور جدی تحولات سیاسی معاصر ایران را دنبال میکنند، امری بدیع و غریب نیست، بلکه تنها فصل جدیدی از یک راهبرد قدیمی و شکستخورده است: “ویتنامیسازی ایران”.
این استراتژی که آن را مجاهدین خلق در چند دهه سپریشده از انقلاب با هدف بحرانی و ناامنکردن وضعیت داخلی بهمنظور زمینهچینی برای مداخله مستقیم خارجی پی میگرفتند، امروز در قالبی مدرنتر و مرموزتر بازتولید شده است. هسته مرکزی این راهبرد همواره یک چیز بوده: ایجاد بحران و ناامنی در داخل کشور بهحدی که مداخله یک قدرت خارجی را “ضروری” یا “اجتنابناپذیر” جلوه دهد. تفاوت امروز در ابزارهاست؛ مجاهدین خلق دریافتهاند که در عصر حاضر، پیشنیاز هر مداخله بیرونی، تخریب انسجام ملی از درون است. بنابراین، محور عملیات خود را از جنگ سخت به جنگ شناختی، و از درگیری مستقیم به گسستسازی اجتماعی منتقل کردهاند. تلاش برای رادیکالسازی اعتراضات و تحریک به شورش، گام نخست در این نقشه نوین برای آمادهسازی “خاک” ایران—یعنی وحدت مردمش—پیش از هر تهاجم احتمالی آینده است.
در بررسی اقدامات مجاهدین خلق در راستای ویتنامیسازی ایران میتوان به مواردی همچون رادیکالسازی فضای سیاسی کشور پساز انقلاب به اسم مقابله با “سازشکاری” و “محافظهکاری”؛ ترور رهبران فکری و معماران نظام اندیشهای جمهوری مانند شهید بهشتی؛ ازمیانبرداشتن مسئولین اجرایی طراز اول کشور از جمله شهیدان رجایی و باهنر؛ بهراهانداختن جنگهای چریکی و شهری علیه دولت مستقر؛ ترور هزاران شهروند بیگناه بهدلیل حمایت از نظام اسلامی؛ نفوذ گسترده در نهادهای امنیتی؛ خرابکاری در جنگ تحمیلی هشتساله با ایفای نقش ستون پنجم دشمن؛ ایفای نقش ارتش خصوصی صدام در جریان جنگ هشتساله و اجرای عملیات نظامی علیه مواضع و نیروهای ایرانی با پشتیبانی ارتش بعث؛ بهراهانداختن پروپاگاندا علیه فرماندهان نظامی و مسئولین کشور در جریان جنگ هشتساله با هدف خالیکردن جبههها و قطع پشتیبانی مردمی؛ جاسوسی و تخلیه تلفنی برای کمک به سرویسهای جاسوسی بیگانه؛ و بهراهانداختن کمپینهای حقوقبشری علیه نظام سیاسی ایران در عرصه بینالملل اشاره کرد.
در تبیین چرایی دشمنیِ عمیق و کینهتوزی بیپایان مجاهدین خلق با مردم ایران، دانشمندان علوم سیاسی فرضیههایی را مطرح کردهاند. اولین، و به زعم نگارنده این سطور پیشپاافتادهترین، علت این امر را شکلگیری نزاع قدرت پساز پیروزی انقلاب اسلامی عنوان کردهاند که به زعم آنها ذاتیِ همه انقلابهاست. طرفداران این فرضیه معتقدند چنانچه مسعود رجوی، رهبر وقت گروه مجاهدین خلق، از سوی مقامات جمهوری اسلامی برای شرکت در اولین دوره انتخابات ریاستجمهوری منع نمیشد و به اصطلاحْ مجاهدین سهم خود را از قدرت دریافت میکردند، شاهد این حجم از خشونتورزی توسط این گروه نبودیم. بزرگترین ایراد این فرضیه غفلت از ماهیت حقیقی سازمانهای ایدئولوژیک مانند مجاهدین خلق و تفاوت بنیادی آنها با سایر گروههاست که تروریسم برایشان صرفاً استراتژی و ابزار است نه “نظام معناساز”.
در توضیح، باید گفت گروه مجاهدین خلق، برخلاف گروههای صرفاً عملگرا، از یک هستیشناسی خشونتآمیز برخوردار است. در جهانبینی ایدئولوژیک مجاهدین خلق، حقیقتْ متاعی است منحصراً متعلق به آنها و هرکس بیرون از دایره این “حقیقت” قرار بگیرد، نه در جایگاه رقیب سیاسی، که به مثابه عنصری فاسد و محکوم به نابودی تعریف میشود. بنابراین، خشونتِ مجاهدین خلق علیه نظام، مخالفان و حتی مردم عادی هرگز یک تاکتیک مقطعی نبود، بلکه زبانِ طبیعی و منطقِ ذاتی این دستگاه فکری به شمار میرفت. آنها نه به دنبال تصاحب کرسیهای قدرت که مشتاق تخریب هر ساختاری بودند که با آرمانشهر موهومشان همخوانی نداشت. در چنین پارادایمی، مذاکره، مدارا و مشارکت در یک نظام سیاسیِ کثرتگرا، اساساً خروج از دین و خیانت به آرمان تلقی میشد. ازینروی، حتی بهفرضِ به رسمیتشناخته شدن توسط سیستم، باز هم خشونت آنها متوقف نمیشد؛ چراکه از دید آنها دشمن اصلیْ خودِ واقعیت جامعه ایران با ساختار فرهنگیِ عمیق، پیچیده و تقلیلناپذیرش بود که آرمانشهر موهوم آنها را پس میزد.
ساختار فرهنگی جامعه ایران، تار و پودی است که از لایههای گوناگون و درهمتنیدهای بافته شده است؛ لایههایی که هریک ریشه در اعماق تاریخ این سرزمین دارند. در عمیقترین سطح، سنت تشیعِ اصیل نه تنها در جایگاه نظام اعتقادی، بلکه به مثابه یک کلانروایت زنده و چندبعدی عمل میکند که در چهار جریان اصلی تجلی مییابد: فقه در جایگاه خِرد عملیِ تنظیمکننده مناسبات فرد و جامعه؛ عرفان به مثابه جستجوی درونی برای وصول به حقیقت؛ فلسفه در نقش عقلانیت استدلالیِ دفاعکننده از مبانی کلامی؛ و شعائر به منزله تجلی عینی و آیینیِ باورها و عواطف دینی، در چارچوب فقه و سنت، که هویت جمعی و حافظه تاریخی امت را استمرار میبخشد. در این منظومه، مفاهیمی چون شهادت و عدالت، هرگز به شعارهای تکبعدی تقلیل نمییابند. شهادت، اوج یک “سلوک عارفانه” و فداکاری در راه معشوق حقیقی است که ریشه در اخلاق دارد، و عدالت، آرمانی اجتماعی است که تنها از مسیر “اجتهاد پویا” و با درنظرگرفتن مصالح پیچیده جامعه در یک فرآیند تدریجی و خردمندانه دستیافتنی است. این تشیعْ سیال، انعطافپذیر و در گفتوگوی دائم با واقعیاتِ متغیر است.
در تقابلی روشن، “تشیع ایدئولوژیک” مجاهدین خلق قرار دارد که درصدد بود این پیکره زنده را به یک ساختار فکریِ بسته، تک صدا و ابزاری تقلیل دهد. آنها از فقه گریز داشتند؛ زیرا احکام عملی را مانع “انقلاب دائمی” میدیدند. با عرفان و فلسفه دشمنی میورزیدند؛ زیرا این ساحتهای درونی و عقلانی را منحرفکننده از “مبارزه طبقاتی” میدانستند. حتی شعائر را به آیینهایی مکانیکی برای بسیج سیاسی فروکاستند. در این دستگاه، شهادت به یک تاکتیک نظامی در نبرد طبقاتی و جنگ مسلحانه بدل شد، و عدالت به شعاری انقلابی برای توجیه حذف فیزیکی “مستکبرین”. این نگاه، الهیاتی سیاسی اما بیریشه آفرید که در آن خشونت زبان ضروریِ این تقلیلِ ویرانگر بود. ازینروی، مجاهدین خلق نه صرفاً با یک حکومت، که با تمامیت یک تمدن دینی زنده در ستیز بودند که نمیخواست به فرمولهای سادهانگارانه آنها فروکاسته شود.
در مقام پل ارتباطی، ادبیات فارسی قرار دارد که با محوریت عرفان در جایگاه لایه واسط و معناسازِ این ساختار فرهنگی، بنمایههای اعتقادی را به زیست اجتماعی پیوند میدهد. این ادبیات، صرفاً هنر کلام نیست، بلکه زیستجهان معنوی ایرانی را با همه پیچیدگیهایش روایت میکند. از مولانا با عشقِ فراتر از شریعت و مرز، تا حافظ با طنز ظریف و پرسشگریِ رندانه، و سعدی با حکمت عملیِ مداراجو، یک کلیدواژه مشترک وجود دارد: نفیِ هرگونه یکسونگری و جزمیت. عرفان در ادبیات فارسی، انسان را به سفر درونی و “خودشناسی” فرامیخواند، نه پیروی کورکورانه از یک مرشد ایدئولوژیک. اینجا، “دشمن” نفس اماره است، نه یک طبقه یا نظام سیاسی بیرونی. این جهانبینی، اساساً با منطق دوقطبیِ خوب/بدِ ایدئولوژیهای انقلابی در تضاد است. شعر فارسی، با استعاره، نماد و ایهام، از هرگونه خوانش تکمعنایی و تحمیلی سر باز میزند و بدینگونه در نقطه مقابل زبان شفاف، خطی و فرماندهِ ایدئولوژی مجاهدین خلق قرار میگیرد.
در برابر این دریای ذیبطون، ایدئولوژی مجاهدین خلق فاقد ظرفیت لازم برای فهم پیچیدگیهای آن بود. برای ذهنیتی که جهان را به “ما” و “آنها”، “انقلابیون” و “مرتجعین” تقسیم میکرد، هیچ ظرفیتی برای درک ابهام عرفانی و کنایات حافظ یا عشق فراقطبی مولانا وجود نداشت. این ادبیات، از نظر آنها، یا “انحراف” از مبارزه طبقاتی بود، یا باید بهنفع شعارهای مستقیم انقلابی مصادره و تحریف میشد. آنها نمیتوانستند درک کنند که مقاومت فرهنگی یک جامعه، میتواند در قالب غزلیات عاشقانه یا رباعیات پرسشگر نیز تبلور یابد. بنابراین، خصومت آنها با این لایه فرهنگی، ریشه در ترس از سیّالیتی داشت که هرگونه مرزِ سفت و سخت ایدئولوژیک را درهم مینوردید. وقتی جامعهای در حافظه تاریخی خود، “بشنو از نی چون حکایت میکند” را نهادینه کرده باشد، به آسانی فریادهای “میکُشم میکُشم” را در جایگاه حقیقت مطلق نمیپذیرد. این شکاف عمیقِ زیباشناختی و معرفتشناختی، یکی از رازهای ناکامی مجاهدین خلق در ورود به قلوب ایرانیان بود.
در آخرین لایه ساختار فرهنگی ایران، نهاد خانواده و تجربه عشق قرار دارد. این دو، بزرگترین تهدیدها برای انقیاد مطلق در هر گروه تروریستی ایدئولوژیک هستند؛ زیرا وفاداریهای شخصی را به رقیبی سرسخت برای اطاعت از سازمان تبدیل میکنند: عشق فردی، رقیب عشق به آرمان میشود و پیوندهای خانوادگی، رقیب اطاعت بیچونوچرا از رهبری. گروه مجاهدین خلق، بهشیوهای نظاممند به تخریب این سنگرها پرداخت. با طلاق اجباری و جداکردن اعضا از خانوادههایشان، درپی ازبینبردن رقیب اصلی وفاداری بودند. آنها عشق انسانی را به “عشق به خلق” و سپس به “عشق به رهبر”تحریف کردند؛ فرآیندی بیمارگونه که در آن، احساسات شخصی مصادره و به سوخت دستگاه ایدئولوژیک تبدیل میشد. در این نظام، افراد به سرمایههای انسانیِ فاقد اراده تحول یافتند که وجودشان ابزاری در خدمت ماشین ایدئولوژیک سازمان بود.
بنابراین، فرضیه نزاعِ قدرت در تحلیل خشونت مجاهدین خلق، دچار یک خطای مبنایی است: اشتباه گرفتن “ایدئولوژی” با “منفعت”. خشونتِ بیامان این سازمان ریشه در شکست پروژه فکری آنها داشت، نه در ناکامی سیاسیشان. آنها با یک پروژه تقلیلگرایانه وارد میدان شدند که میخواست کل پیچیدگی و عمق ساختار فرهنگی ایران را در قالب چند فرمول ساده “تضاد اصلی” و “انقلاب کامل” فشرده و تحلیل کند. هنگامی که این واقعیت زنده، سیال و تقلیلناپذیر در برابر الگوهای خشک ذهنی آنها مقاومت کرد، پاسخ ایدئولوژی ناتوان، چیزی جز تلاش برای نفی فیزیکی همان واقعیت نبود. بنابراین، خشونت آنها یک انتخاب تاکتیکی نبود، بلکه تنها زبان ممکن برای ایدئولوژیای شکستخورده بود که در مواجهه با حیات پیچیده یک تمدن، جز تخریب آن را نمیدانست.
پس از تبیین چرایی دشمنیِ عمیق مجاهدین خلق با ملت ایران، جا دارد راهبردهایی که این گروه از بدو انقلاب تاکنون در پیش گرفته تا کینهتوزیاش را به منصه ظهور بنشاند بررسی کنیم. ازجمله این راهبردها میتوان به ویتنامیکردن ایران با هدف کشاندن پای قدرتهای خارجی بهویژه ایالات متحده به داخل برای درگیری نظامی؛ حذف فیزیکی رهبران نظام با هدف بیآیندهکردن جمهوری اسلامی؛ ترور مردم عادی با هدف حذف پایگاه اجتماعی نظام؛ همزیستی با دشمن متجاوز با هدف تضعیف توان دفاعی کشور بهمنظور تسریع در سقوط مرکزیت سیاسی؛ ایجاد فشار سیاسی در سطح بینالملل و اهریمنسازی از دولت ایران با هدف ایزولهکردن ایران در سطح جهانی و مشروعیتزدایی از حاکمیت؛ و بهراهانداختن جنگ شناختی در فضای مجازی با استفاده از ارتش سایبری و مزرعه ترول با هدف تولید و گسترش گسستهای اجتماعی اشاره کرد.
رویکرد جدید مجاهدین خلق، که بهویژه از جنگ دوازدهروزه تاکنون با جدیت بیشتری آن را در پیش گرفتهاند، را میتوان ادامه منطقی و نسخه به روزرسانیشده همان استراتژی کلان “ویتنامیکردن ایران” دانست که در سالهای اولیه انقلاب در سر میپروراندند. در آن دوره، هسته مرکزی کینهتوزی آنها، ایجاد شرایطی پیچیده و چندوجهی از طریق تحریک مداخله مستقیم یک ابرقدرت بود تا نظام نوپای جمهوری اسلامی را در گردابی از جنگ طولانی و نامتقارن فروبرد؛ جنگی که مدیریت آن ـ به زعم آنها ـ تنها از عهده “انقلابیون حرفهای” و “سازمانهای پیشتاز و پیشاهنگ انقلاب” یعنی خودشان برمیآمد. شکست آن طرح و به ویژه درس روشن جنگ دوازدهروزه اخیر ـ که در آن، پشتیبانی جانانه ملت از نظام، حلقات پیوندخورده طراحی دشمن برای فروپاشی را پاره کرد ـ آب سردی بر پندارهای کهنه آنها بود. اکنون و با درکی واپسگرایانه از این واقعیت، مجاهدین خلق مسیر علّی خود را وارونه ساختهاند.
دیگر نه مداخله خارجی مقدمه بحرانسازی است، که بحرانسازی داخلی، مقدّمهسازی برای مداخله خارجی است. آنها دریافتند تا روزی که پیوند ارگانیک ملت و حاکمیت برقرار است، هر تهاجم بیرونی محکوم به شکست است. ازینروی، همه توان خود را بر یک هدف واسطه متمرکز کردهاند: تولید و تعمیق گسستهای اجتماعی و فروپاشی انسجام ملی. جنگ شناختی تمامعیار در فضای مجازی با ارتش سایبری و مزرعه ترول، تحریک و رادیکالسازی اعتراضات، و دامنزدن به هرگونه خط گسل قومی، مذهبی و نسلی، همه و همه در راستای همان منطق ویتنامیسازی، اما با تکیه بر سلاحی نوین است. آنها میخواهند پیش از هر حمله خارجی، “خاک” ایران را ـ که همانا “وحدت مردم” است ـ برای پذیرش آن بستر آماده کنند و با ایجاد تصویر یک ایرانِ در آستانه انفجار داخلی، مشروعیت و بهانه لازم را برای گستاخی متجاوزین آینده فراهم آورند.
بنابراین، اقدامات خصمانه کنونی این گروه، نه انحرافی از مسیر تاریخی آن، بلکه تکاملی ابزاری در خدمت همان آرمان براندازانه ثابت است. اگر دیروز با ترور شخصیتها و مردم عادی در پی آن بودند که نظام را از پایگاه اجتماعی اصیل خود محروم و آن را، به زعم خویش، بیآینده کنند، امروز با ترور شخصیت نظام و تضعیف هویت جمعی، در پی بریدن مردم از یکدیگر و از آیندهی مشترک خود هستند. این، ویتنامیسازی از نوعی مرموزتر و خطرناکتر است که دشمنی خود را این بار نه در میدان رزم، که در میدان ادراک و با سلاح روایتهای فریبنده به پیش میبرد. درک این تداوم استراتژیک و شناخت ظاهر نوین دشمنی قدیمی، اولین و ضروریترین گام برای خنثیسازی آن و حفاظت از آن وحدت گرانبهایی است که تنها سنگر نفوذناپذیر میهن است.
- نویسنده : بنیاد هابیلیان

