من برای قدرت وارد مجاهدین خلق نشدم. من برای شهرت وارد نشدم. وارد شدم چون باور داشتم. کورکورانه باور داشتم که اگر به هدف بزرگتری خدمت می کردم، فداکاری من آزادی مردمم را به ارمغان می آورد. اما هیچ وقت کسی به من نگفت که قیمتش نابود شدن من به عنوان یک انسان خواهد بود. […]
من برای قدرت وارد مجاهدین خلق نشدم. من برای شهرت وارد نشدم. وارد شدم چون باور داشتم. کورکورانه باور داشتم که اگر به هدف بزرگتری خدمت می کردم، فداکاری من آزادی مردمم را به ارمغان می آورد. اما هیچ وقت کسی به من نگفت که قیمتش نابود شدن من به عنوان یک انسان خواهد بود.
درون آن سازمان حتی زندگی من دیگر به من تعلق نداشت. هر فکر، هر احساس، هر خاطره شخصی را باید رها میکردم. به ما یاد دادند که هر روز خودمان را متهم کنیم، حتی وقتی که هیچ کاری نکرده بودیم به گناه اعتراف کنیم. شرم تبدیل به ابزار کنترل شد. ترس تبدیل به قانون شد.
لازم نبود دستبند داشته باشیم. ذهن ما در قویترین زندان بود. جدا از خانواده ها، از والدین منتظر تماس، از مادرانی که نمیدانستند زنده ایم یا نه. عشق را دشمن اعلام کردند و اشتیاق را خیانت نامیدند.
من دیدم که آدمها کم کم محو میشوند. مردانی که صدایشان را از دست دادند. زنانی که نور چشمانشان را از دست دادند. هیچکس جرات نداشت بپرسد چرا. سوالها با مجازات مواجه میشدند. سکوت پاداش میگرفت.
من هم برای مدت طولانی سکوت کردم نه به خاطر اینکه موافقشان بودم ، بلکه به خاطر اینکه ترسیده بودم. ترس از انزوا، از حقارت، از ناپدید شدن انسان. هر شب به سنگینی این خیال میخوابیدم: مگر از اینجا زنده بیرون خواهم آمد؟
ترک کردن مجاهدین سخت ترین عمل زندگیم بود. نه به خاطر اینکه نمیخواستم بروم، بلکه به خاطر اینکه متقاعدم کرده بودند که بدون آنها من هیچکس نیستم. زمان برد تا بفهمم هویت من مال کسی نبود.
امروز حرف می زنم چون می دانم بسته بودن، شکسته بودن، خاموش بودن یعنی چه. از کسانی صحبت کنید که هنوز آن جا هستند، کسانی که هنوز در ترس زندگی می کنند، کسانی که هنوز فکر می کنند رنج آنها یک “وظیفه ایدئولوژیک” است.
هیچ سازمانی حق ندارد روح شما را بگیرد و این را آرمان خود بنامد. هیچ رهبری بالاتر از زندگی انسان نیست. من شاهد هستم و ندای من این است: دیگر سکوت نکنید!
با احترام علی هاجری

