وقتی که در سال ۶۸ با یکی ازدوستانم در کراچی پاکستان به سازمان مجاهدین خلق پیوستیم دو هفته ما را در یک خانه نزد تعدادی دیگر از هواداران سازمان نگه داشتند تا آنها ما را چک کنند تا بفهمند که از طرف دولت ایران ما را به آنجا نفرستاده باشند. وقتی آنها ما را تأیید […]
وقتی که در سال ۶۸ با یکی ازدوستانم در کراچی پاکستان به سازمان مجاهدین خلق پیوستیم دو هفته ما را در یک خانه نزد تعدادی دیگر از هواداران سازمان نگه داشتند تا آنها ما را چک کنند تا بفهمند که از طرف دولت ایران ما را به آنجا نفرستاده باشند.
وقتی آنها ما را تأیید کردند، ما را به یک پایگاه بردند که در آنجا شرایط خیلی سخت بود وهمه قوانین یک ارتش را داشت. ما دو نفر که از همه جدیدتر بودیم به مدت یک ماه درآن پایگاه ماندیم. نمیگذاشتند ما بیرون برویم ومیگفتند هرچه نیاز دارید، بنویسید مسئول خرید برایتان تهیه میکند.
من و دوستم از این شرایط خسته شده بودیم و میخواستیم خودمان بیرون برویم و از این مناسبات سخت و یکنواخت کمی دور شویم.
یک روز به دوستم گفتم بیا برویم به مسئول پایگاه بگوییم که می خواهیم برویم. دوتایی رفتیم پیش مسئول پایگاه. وقتی گفتیم ما میخواهیم برویم اول کمی عصبانی شد و گفت چرا چه مشکلی دارید؟ من گفتم شما نمیگذارید بیرون برویم. کلی توضیح داد تا ما را توجیه کند ولی وقتی دید ما کوتاه نمی آییم و تصمیم خود را گرفتهایم، گفت ما اینجا کمی سخت میگیریم ولی از فردا که مسئول خرید خواست برای خرید مایحتاج بیرون برود، شما هم میتوانید همراه او بروید. من گفتم ما میخواهیم تنها برویم. گفت شما راه را بلد نیستید و در شهر گم میشوید، فعلا با یک مسئول بروید تا خیابان ها را یاد بگیرید من به او گفتم اگر پایگاه در عراق هم اینجوری باشد، ما نمیخواهیم به آنجا برویم. گفت نه آنجا آزاد هستید و اگر هم نخواستید بمانید، بعد از ۳ ماه آموزش دیدن به هر کشوری خواستید شما را میفرستند.
به مدت یک ماه من به همراه یک نفر که مراقب من گذاشته بودند برای خرید نان به شهر کراچی میرفتم و دوستم هم به همراه یک نفر دیگر برای خرید سیگار میرفت.
بعد از یک ماه که ما خیابانها را یاد گرفتیم، من پیش مسئول پایگاه رفتم و از او خواستم که دیگرخودمان برای خرید بیرون برویم. او گفت چند روز دیگر آن نفراتی که همراهشان برای خرید بیرون میروید به یک پایگاه دیگر منتقل میشوند و ما جای آنها را برای خرید کردن میگیریم. من هم قبول کردم و چند روز دیگر با آن دو نفر برای خرید بیرون رفتیم.
تا اینکه یک شب ما را صدا زدند و گفتند آماده شوید و وسایل خود را جمع کنید که به یک پایگاه جدید می روید. ما آماده شدیم و در تاریکی شب با خودرو همه را به یک پایگاه دیگر بردند به طوری که ما نفهمیدیم کجا رفتیم. وقتی به آن پایگاه رسیدیم شب را استراحت کردیم. روز بعد ۱۲ تا گذرنامه آوردند و به هر نفر یک گذرنامه دادند و گفتند این اسامی که روی گذرنامهها هست را تمرین کنید و از حالا اسم شما همین است که روی گذرنامه هاست.
من از مسئول پایگاه پرسیدم جریان چیست؟ گفت باید جدا از اسم خودتان اسامی نفرات دیگری هم که همراه شما هستند را یاد بگیرید چون با هم به عراق میروید. وقتی در جمع برای یاد گیری اسامی دیگران نشستیم، همه آن نفرات به من و دوستم گفتند ما پنج ماه اینجا بودیم تا رفتنمان مورد تأیید قرار گرفت ولی شما دو ماه و نیم بیشتر طول نکشید باید خوشحال باشید که اینقدر زود دارید همراه ما میآیید. آن موقع من از حرفهای آنها چیزی نفهمیدم و شروع کردیم به تمرین اسامی روی گذرنامهها.
بعد از دو روز ما را با خودرو به یک فرودگاه بردند و همراه یک مسئول با گذرنامههای جعلی از گیت فرودگاه رد کردند و سوار هواپیما شدیم و از کراچی به عراق رفتیم. وقتی به عراق رسیدیم، یک مسئول سازمان با دو عراقی ما را از نفرات دیگر جدا کردند و به یک اتاق بردند و بعد از نیم ساعت از آنجا ما را سوار ۲ لندکروز کردند و به یک قلعه در کرکوک بردند. در آنجا به مدت ۲ هفته فشرده به ما رزم انفردی و رزم گروهی آموزش دادند و بعد ما را با همان لندکروزها به قرارگاه اشرف بردند و درچند لشکر تقسیم کردند که من به لشکر ۱۵ منتقل شدم.
فرمانده ام هاشم هاشمی بود و فرمانده لشکر منوچهر بود. وقتی به فرمانده منوچهرگفتم مسئول پایگاه کراچی گفته بعد از آموزش اگر نخواستید در عراق بمانید شما را به هر کشوری خواستید میفرستند، او عصبانی شد و گفت از این خبرها نیست و مسئول پایگاه چنین حرفی به کسی نمیزند. اینجا ارتش است و خانه خاله نیست که هر وقت دوست داشتی بیایی و هر وقت خواستی بروی. اینجا باید بجنگی فکر رفتن به خارج را از سرت بیرون کن.
من تازه فهمیدم که چرا زود ما را از کراچی به عراق فرستادند. مسئول آن پایگاه از ترس اینکه ما منصرف و جدا شویم ما را زودتر، همراه نفراتی که چند ماه در نوبت بودند به عراق فرستاد.
محمود آسمان پناه















