خاطره ای از عزیمت به اشرف با خانواده ها
ه هر حال ایدئولوژی و استراتژی چندین ساله از فریاد مادران هراسیده است، از روبرو شدن اعضاء با خانواده ها بیم دارد، و ظرفیت شنیدن کلمه عاطفه را ندارد ـ زیرا عدم وجود خودش را در وجود عاطفه در بین اعضاء و حتی در ذهن اعضایش می داند. زیبائی این حماسه در این است که با هر قضاوتی که از آن سو به خانواده ها روا می شود ـ اما خانواده ها ایستاده اند و فریاد می زنند ـ ملاقات ملاقات حق مسلم ماست/ سکوت عاطفه با تیر و سنگ و کمان نمی شه
رنجنامهی سفر به اشرف
سالهاست که عزیزانم پارههای جگرم را ندیدهام؛ پلکهایم از شدت گریهی سالها متورم و سوی چشمانم کم شده است؛ دلم در آرزوی در آغوش کشیدن احــمد و رضــای عزیزمT برادران کوچکترم پر میکشد و قلبم در التهاب میسوزد…پروردگارا! تا کِی رنج آوارگی و چشم انتظاری را قسمت ما نمودهای؟! این دهمین بار است که مادر غمدیده و رنج کشیدهام بهدنبال برادرانم در ده سال گذشته رنج سفر به این دیار نفرین شده را به جان خریده است و فرزندانش را به چشم ندیده..
الله اکبر از بی شرمی رجوی – گزارشی از محمود دشتستانی
خانواده ها با گریه و شیون و جیغ و فریاد حرفهایشان را میزدند که واقعا نمی توان در قالب کلمات توضیح داد و توصیف کرد. صحنه هائی بود که هر بیننده ای را منقلب میکرد. باید بود و دید و حس کرد تا فهمید. در همان فضای عاطفی و پر از گریه و شیون بودیم که ناگهان سنگی که از طرف یکی از نگهبانان پرتاب شده بود به کمر یک مادر 70 ساله برخورد کرد. ناگهان آه از نهادش بر آمد و بعد صدایش قطع شد.
بازهم سنگ اندازی رجوی
در خصوص انتقال مابقی اسرای پادگان اشرف، بعد از ماه ها کش مکش قرار بود که در روز 15 ژوئیه این کار صورت گیرد. در این روز یک تریلی بار به لیبرتی انتقال داده شد اما دیروز که 22 دستگاه اتوبوس برای انتقال نفرات مهیا شده و به اشرف رفته بود مسئولین فرقه بهانه آوردند که فعلا ماه رمضان نزدیک است و انتقال را به بعد از ماه مبارک موکول کردند.
خانواده ها چه میکنند؟
این مدت خانواده های جدیدی از استان های فارس، خراسان شمالی، ایلام، اردبیل، و کرمانشاه به جمع خانواده های متحصن پیوستند. آنان هر روز چشم به حصارهای بلند پادگان فرقه ای اشرف میدوزند و به این می اندیشند که چگونه است که عزیزان آنان که سالیان سال است نتوانسته اند کوچکترین رابطه ای با دنیای خارج داشته باشند در چند صد متری آنان زندگی میکنند اما امکان حتی یک تماس کوتاه یا رساندن یک نامه هم نیست؟
خانواده ها مصرانه خواهان ملاقات با فرزندانشان در کمپ موقت ترانزیت هستند
آنان ضمن اعتراض به کارشکنی رجوی دیکتاتور در انتقال همه افراد از اشرف به کمپ جدید از مسئولین حقوق بشری و بین المللی می خواهند تا با سرعت دادن به این نقل و انتقالات زمینه را برای یک ملاقات آزاد و بدون مراقب توسط مسئولین فرقه رجوی فراهم تا فرزندانشان از اسارتگاه جهنمی رجوی ها خارج تا بتوانند تصمیم جدیدی برای باقی مانده عمر و زندگی خود بگیرند.
مریم قجر، ضحاک مار بدوش است
او می گفت وقتی برادرم را مجددا به عراق بردند برایم زنگ زد، ولی نگذاشتند او زیاد صحبت کند و انگار تلفن را به زور از دستش می گیرند و آنرا قطع کردند و انگار وی را با ترفند به عراق بردند که هنوز در این آتشکده و جهنم گیر افتاده است. خانم سهرابی می گفت مریم ضحاک مار بدوش است که بچه های ما را بلعیده است.او همچون تمامی خانواده هایی که فرزندان شان در اشرف اسیر هستند می پرسید: رجوی ملعون خودش کجاست؟
گفتگو با یکی از خانواده های اعزامی به عراق در استان مرکزی
برای رهبری سازمان و سرانش ماندم چه واژه ای را بکار ببرم یک سری عناصر توجیح شده خود را در پادگان اشرف باقی گذاشته که خانواده ها را لت و پار کنند عناصری که پشت فضای سبز خودشان را مخفی می کنند به محض مشاهده خانواده ها از پشت فضای سبز ظاهر می شوند به خانواده ها و پدر و مادرها با بی رحمی و شقاوت تمام سنگ پرتاب می کنند و فحش می دهند
در قرارگاه اشرف قحطی عاطفه و احساسات است
درباره خانواده نباید فکر کرد چرا که راه میبرد به زندگی و تمایلات دنیوی، حالا که به ذهنها راه مییابد چه باید بکنیم، باید آن را بنویسیم و در نشستهای غسل هفتگی بخوانیم تا بفهمی که این کار زشتی است. این که به عواطف فکر کنی باعث میشود احساس و عاطفه تو به شهدای راه آزادی کم میشود، عاطفه و عشقت نسبت به رهبری کم میشود چرا که به مادرت فکر کردهای، بنابراین مادر حکم مزدور را دارد، مادر مزدور جمهوری اسلامی است که ذهن تو را از چارچوب مورد دلخواه اشرف و رهبری آن جدا میکند و به وادی دیگری میبرد.
نامه مادری دل شکسته به فرزندش مصطفی فروغی اسیر فرقه رجوی
امید وارم که حالت خوب باشد سالهاست خبری از تو ندارم این رسم روزگار است که حق مادری بایستی اینگونه جواب داده شود من همیشه به فکر تو هستم و همیشه تو را یاد می کنم. طی این سالها یک نامه از تو نداشتم که لااقل از احوال شما جویا شوم برادرت محمد رضا پیش من زندگی می کند آنهم نگران شماست در خانه ما جای شما خالی است بعضی وقتها با برادرت از خاطرات قدیم با یکدیگر صحبت می کنیم و تو را یاد می کنیم به چه دلیل تا به حال تماسی با من نداشتی و نامه ای برای من ارسال نکردی در کجای این دنیا قرار گرفته ای که یک ذره عاطفه در درون تو باقی نمانده
رجوی پدرم را دق مرگ کرد، خدا او را لعنت کند
خانم حیدرزاده (خواهر پرویز) می گفت « پدرم سه سال پیش آرزو به دل مُرد، رجوی پدرم را دق مرگ کرد. ما دست از تلاش نمی کشیم تا مادرمان، برادرم را ببیند، مادرمان مریض است و ما نگران هستیم».خانم حیدرزاده از ما درخواست داشت که حتما به ملاقات مادرش برویم چرا که او بدلیل بیماری نتوانست از ییلاق به شهر بیاید و می گفت او منتظر دیدار با شماست و می خواهد از زبان شما و خصوصا آقای شعبانی که اخیرا از جهنم اشرف فرار کرده درباره برادرمان حرفی بشنود.
رجوی فاجعه بشریت است
آقای ناصر حسینی مطلق، درون باغ مرکبات خود منتظر ما بود و وقتی به مقصد رسیدیم به استقبالمان آمد. چهره اش شباهت زیادی به برادر اسیرش کاظم داشت. اما حالا او کجا و کاظم کجا؟ یکی در حال کشت و آبادانی در یک منطقه سر سبز و خوش آب و هوا، با یک برنامه ریزی چند ساله و دیگری اسیر در یک بیابان بی آب و علف با سرنوشتی که توسط رجوی های ملعون رقم خورده و اجازه برنامه ریزی، برای چند ساعت خود را نیز ندارد.آقای حسینی بعد از شنیدن آنچه در مناسبات جهنمی فرقه بر اعضای اسیر می گذرد، گفت «ما خانواده ها از این چیزها که شما می گویید خبر نداشتیم و نمی دانیم درون اشرف چه میگذرد. رجوی فاجعه بشریت است، اگر حکومت را می گرفت بدتر از هیتلر می کرد »