قطب شدن در مناسبات ممنوع است – قسمت اول

در مورد انقلاب درونی سازمان، من و سایر دوستانم، مطالب زیادی نوشتیم، همچنین مطالب سایر دوستان را خواندم، اما امروز می خواهم از دریچه ای نو و برای اولین بار از یک زاویه دیگر وارد این موضوع شوم : همیشه بیاد داشته باشیم در مسیر زندگی، انسان هایی در مسیرمان قرار می گیرند که ردپایی […]

در مورد انقلاب درونی سازمان، من و سایر دوستانم، مطالب زیادی نوشتیم، همچنین مطالب سایر دوستان را خواندم، اما امروز می خواهم از دریچه ای نو و برای اولین بار از یک زاویه دیگر وارد این موضوع شوم :

همیشه بیاد داشته باشیم در مسیر زندگی، انسان هایی در مسیرمان قرار می گیرند که ردپایی از آنها همیشه در مسیر زندگی مان ، ماندگار می شود. من در همان ماههای اول پیوستنم به سازمان در پادگان اشرف، افتخار داشتم با بزرگ مردی آشنا شوم به نام عباس محمد رحیمی با نام مستعار ” سپهر” ، که در ادامه بیشتر از وی خواهم گفت. در نشست های نوارهای اجباری انقلاب ایدئولوژیک، من خیلی متناقض شده بودم از اینمهه فشار و دیکتاتوری تشکیلات، از روز اول پیوستن داوطلبانه ام به سازمان، تمام مسئولین می گفتند ، شما انقلاب کرده نیستید، اگر انقلاب کنید ، دنیا برایتان رنگ دیگری خواهد شد، همه چیز عوض خواهد شد، چنین و چنان خواهد شد! من هم با دیده ی شک ، اما با اتکا به سخنان مسئولین سازمان به ویژه نبی مجتهد زاده ، خودم را چنان محو نوارهای انقلاب درونی سازمان کرده بودم که بیا و ببین، از تمام صحبت های مسعود رجوی و همسر سومش مریم، نت برداری کرده و دوباره و سه باره آنها را مطالعه می کردم، اما من آن راز و سر درونی که مسئولین پذیرش می گفتند را در این صحبت ها نمی دیدم.

من هر چقدر بیشتر در عمق مطالب ورود می کردم ، کمتر آن شکفتگی را در خود می دیدم. برعکس من روز به روز افسرده تر می شدم، درون گرا تر می شدم، به درون قبر سیاهی فرو می رفتم ، خاطرنشان کنم که هنوز چهره ی اصلی سازمان را ندیده بودم و همه چیز گل و بلبل بود.

قطع با دنیای بیرون، قطع با خانواده ، قطع رابطه با مادر و برادران و خواهرم، قطع از رسانه ها و اخبار ، قطع از دوستان سابق، از همه مهمتر اجبار تشکیلات برای قطع کامل از خاطرات گذشته و …از جمله دستاوردهای من از بدو ورودم به سازمان بود.

من در اوج جوانی در 28 سالگی ، دچار سرخوردگی و افسردگی شدید شده بودم، همه چیز برایم سیاه شده بود، حتی حق نداشتیم از چهار دیواری پذیرش که خیلی هم کوچک بود و رفته رفته هم بر اثر فشارهای تشکیلات، کوچکتر می نمود، بیرون برویم.

عباس محمد رحیمی

عباس محمد رحیمی

در بین اینهمه فشار و فضای بسته ، تنها امید من به زندگی ، تنها دریچه روشنائی به زیبائی های زندگی ، برای من “سپهر” بود، عباس محمد رحیمی معروف به سپهر (سپهر نام پسر او بود) ، همیشه هم صحبت من بود، او اهل سراب و آذری زبان بود، سنش تقریبا با کمی اختلاف هم سن پدر من بود. اغلب، هم صحبت من سپهر بود. همدم تنهائی های من سپهر بود. او سیبیل های نسبتا کلفتی داشت و به قول معروف خیلی هم داش مشدی بود، در بدترین شرایط من در آن روز ها، یهویی از آنتراکت که به کلاس نوارهای خسته کننده انقلاب بر می گشتیم، می زد زیر آواز و با رقص وارد می شد و می گفت مسعود ( اسم مستعار من به عشق مسعود رجوی ، مسعود بود! )، ول کن منو نگاه کن، شاد باش، همه چیز درست می شود، نگران نباش ، همه چیز خوب خواهد شد! من آخرین خنده های دوران اسارت طولانی ام در سازمان را تجربه می کردم، من در منجلابی بزرگ افتاده بودم و راه خروجی نبود، سفید و سیاهی نبود تا من با یکدیگر مقایسه اش کنم و انتخابی داشته باشم، همه چیز دستورات خشک تشکیلات بود، اما در این میان ، در این شوره زار ، گلی شکفته شده بود، تکدانه ، اسم این گل زیبا سپهر بود، او مرا به دنیای عادی پیوند می زد و برای دقایقی من هم می شکفتم. او دوست، سرمشق و مراد من بود، من و حتی دیگر بچه ها، سپهر برایمان الگو بود، برایمان نمونه بود، مثل کلید حل یک جدول مشکل بود.

اما خیلی زودتر از ما سپهر ، رهبری وقت سازمان و خود سازمان را شناخت و رو در روی اجبارات برده ساز و بنده ساز این سازمان جهنمی ایستاد، او یک تنه مقابل این دیکتاتوری قد علم کرد و مخالفت های خود را با مسئولین پذیرش و خط و خطوط سازمان علنا شروع کرد.
به او گفتند : سپهر تو در سازمان ” قطب ” شدی و تشکیلات هرگز قطب را نمی پذیرد، من نمی دانستم قطب چیست؟ اما هرچه بود برای ما بد نبود و اینگونه بود که بنا به گفته مسئولین آنجا، سپهر تبدیل به یک غده ی سرطانی در پذیرش شده بود، همه را از هم صحبتی با او منع می کردند، سعی می کردند او را ایزوله کنند، می گفتند سپهر محفل می زند، او شعبه وزارت اطلاعات شده است. او سیب گندیده ای است که هم صحبتی با او ، همه را به گند می کشد! سپهر اینگونه بود که در ظاهر ایزوله و به نوعی از جمع جدا گشت. خیلی وقتها او را به خلوت می بردند و برایش خط و نشان می کشیدند، مسئولین برایش نشست های تکی می گذاشتند و تهدید و تطمیع اش می کردند که سرخم کند. برایش نشست های موسوم به دیگ و دیگچه می گذاشتند تا به قول معروف او را از دهن خمینی ، بیرون بکشند! این نشست ها را برای کسانی می گذاشتند که همیشه و همواره مسئله روی میز مسئولین بودند، این نشست ها یکی از غیر انسانی ترین جلسات در تشکیلات مجاهدین محسوب می شد، که در آن تمام حرمت های انسانی ، اخلاقی و شخصیتی فرد تلاش می شد که از بین برده شود و شرایط را طوری می چیدند که فرد تحت شدید ترین فشارهای روحی و روانی و حتی جسمی قرار گیرد، کتک زدن، انواع فحش و حرف های رکیک ، گرفتن حتی یقه ی سوژه و ضرب و شتم نیز دراین زمره قرار داشت، این گونه نشست ها حتی محکم ترین افراد را تا مدتها از تعادل روحی و روانی خارج می کرد.

ادامه دارد . . .

محمدرضا مبین