دیدار نزدیک از خانواده بسیار صمیمی و چشم انتظار علی قلیزاده

علی قلیزاده بریرانی 52 ساله فرزند محمد ولی ؛ زاده روستای بریران تولم شهر از استان گیلان در کسوت یک رزمنده بسیجی در تاریخ 10/2/1365 درمنطقه فکه به اسارت دشمن متجاوزبعثی درآمد وبه اردوگاه 10 رمادی هدایت شد وشماره 12597 به نام اودرصلیب سرخ به ثبت رسید.

آقای حجت قلیزاده کارمند بازنشسته شرکت نفت درخصوص وضعیت برادراسیرش علی قلیزاده میگوید:” قبل ازهرچیزبه شما وهمچنین به آقای رنجکش خوش آمد میگم که افتخاردادین وبه منزل خودتون تشریف آوردین.انشاءالله که اجرتون با خدا باشه وعوض زحمات خداپسندانه تان را بگیرید. اگه اجازه بدین خواستم بگم که علی آقای ما متعاقب سرنگونی شاه ملعون وتولد انقلاب ونظام نوپای مان با شوروحرارت انقلابی زیادی به عضویت بسیج محله مان درآمد وبا انگیزه تحسین برانگیزی ازدستاوردهای انقلاب پاسداری نمود وخیلی به امام ونظام اسلامی ومردمان خوب خودمان عشق می ورزید وعلاقه مند بود. هیچ وقت ازخاطرم نمیرود که یه روزی فکرکنم بهارسال 1362 بود که آمد نزدم وگفت خواستم موضوعی را با شما درجریان بگذارم ووقتی رضایت منو دید درادامه گفت میخوام برای جنگ علیه صهیونیسم غاصب به لبنان بروم وبه داد همنوعان مظلومم برسم و بنوعی ازمن میخواست که رضایت بابا را بدست بیارم که منهم چنین کردم وعلی آقای ما به دلخواه وانتخاب خود وآنهم عاشقانه درحالیکه درشرف 18 سالگی بود به لبنان رفت وبعداز6 ماه مجاهدت درآن سرزمین با داشتن آرزوی دیگربه وطن بازگشت. آرزویش چیزی نبود الا اینکه درلباس یک بسیجی فداکاروارد کارزارونبرد با دشمن متجاوزبعثی شود واینبارپدرم اندک نگران شد وازایشان خواست دستکم چندمدتی را به استراحت بپردازد تا دیگرفرزندش که من باشم دوران خدمتم تمام شود وآنگاه علی آقای ما به خدمت سربازی برود.  ولیکن عزیزوجگرگوشه ما گوشش به حرفای ما بدهکارنبود وزودی با کسب رضایت پدرومادروسایراعضای خانواده جانانه به میدان رزم علیه صدامیان شتافت ودربهار1365 درمنطقه فکه به اسارت دشمن بعثی درآمد.”

آقای حسین قلیزاده ازاعضای فعال ومرتبط با انجمن نجات گیلان وارد محفل گرم وصمیمی مان شدند وگفتند:” همچنانکه داداش حجت گفتند علی آقای ما دقیقا دوم خرداد 1365 به اسارت دشمن بعثی درآمدند ولی چیزی حدود 6 ماه طول کشید که ما ازاین ماجرا واسارت برادرمان خبردارشویم وتواین 6 ماه خیلی عذاب کشیدیم  ونگران بودیم چونکه دقیقا مشخص نبود که ایشون شهید شدند ویا اینکه مفقودالاثرهستند ویا اینکه به اسارت درآمدند تا اینکه مورخه سوم آبانماه همان سال یعنی 6 ماه بعد ازاسارتشون یک نامه ازصلیب سرخ رسید وخبردارشدیم که عزیزمان دراردوگاه 10 رمادی عراق بسرمیبرند وازآن تاریخ بمدت 3 سال تمام باهم درسطح نامه نگاری ارتباط  داشتیم.”

اینجا بود که پدرگرامی و رنجدیده مان طاقت نیاوردند وبا چشمانی اشکبارگفتند:” بدترازهمه زمانی بود که شنیدم فرزندم به عضویت سازمان رجوی درآمد. رجوی دیگر کدوم خری باشد. مطلق باورم نمیشد که فرزند بسیجی من بشود منافق ومردم وهمسایه با این چشم به خانواده ما نگاه کنند.  ببخشید آقای پوراحمد عزیزمن هول شدم حرف آخرم را اول گفتم. داستان بدین قراربود که بعداز6ماه چشم ا نتظاری ونگرانی ازبلاتکلیفی درآمدیم وخداراشکرمتوجه شدیم که فرزندم دراسارت صدام است وخوشبختانه بوسیله نامه ارتباط هم داشتیم وبه این خوش بودم که یه روزی خلاصه جنگ تمام میشود وعلی به اتفاق سایراسرا تبادل میشود وبرمیگردد پیشم. انتظارما بپایان رسید وبعدازتوافق وصلح ایران وعراق خودم با گوش خودم ازرادیواسامی اسرایی که قراربود تبادل شوند اسم علی را با ذکر شماره کارت صلیب شنیدم وآنوقت بود که تدارک دیدیم که به استقبال جگرگوشه ام بروم ومن ومادرش دیگرازخوشحالی توپوست خودمان نبودیم وروزوشب خدای را سپاسگوبودیم. ولی درمنتهای ناباوری هرچه انتظارکشیدیم نورچشمم نیامد که نیامد”(گریه شدید پدر)

آقای اسماعیل فلاح رنجکش عضوجداشده ازسازمان تروریستی فرقه رجوی که درجریان امربودند ضمن توضیح مبسوطی گفتند” خدا رجوی را لعنت کند ازغم و اندوه پدر و سایر اعضای خانواده بزرگوار منهم خیلی ناراحت شدم. رجوی خیلی به خانواده ها ظلم کرد و غصه شان داد. الان بیشتر می فهمم که خانواده خودم خاصه پدرومادرم چقدرغصه خوردند. پدرم که دق کرد و مادرم هم پیر و مریض شد. باز شکرخدا که توانستم با زحمات آقای پوراحمد ولطف ومحبت مسولین نظام پس ازجدایی ازرجوی به کشورم برگردم ونزد خانواده ام باشم. آرزومیکنم که روزی عزیزشما بتواند درآینده ای نردیک نزد شما برگردد وناراحتی دورودرازشمارا تمام کند ومن مطمئن هستم با توجه به شناختی که دارم علی حتما این کاررا میکند ونزد شما برمیگردد.”

آقای رنجکش درادامه افزودند:” پدرعزیزمان که داشتند ازوقایع وقت اسارت علی تعریف میکردند وبه تبادل اسرا هم اشاره کردند خاطراتم ازآن اردوگاه برام تازه شد چرا که من وعلی هردوباهم درعملیات فکه به اسارت دشمن درآمدیم ودراردوگاه 10 رمادی هم  سه سال تمام باهم بودیم. ازقضا من وعلی برغم تبلیغات وسیع رجویها دراردوگاه مرگ صدام  برای عضوگیری اسرا خیلی مقاومت داشتیم که مرعوب تبلیغات مسموم رجویها به سرگردگی مهدی ابریشم چی نشویم. دراثرشکنجه زیاد وضربات کابل من پای راستم کامل فلج شده بود وراه رفتن برایم کامل مشکل بود کمااینکه الان هم مشکل دارم وسرسفره ناهارراحت نبودم که چارزانوبنشینم وحتما باید سرپا باشم ویا روی مبل وصندلی بنشینم. لذا من ازبابت فرارازمشکلات وزندان وشکنجه اردوگاه وانبوه مسایل مبتلابه وحشتناک اردوگاه صدام برا ی رفتن به اشرف ونزد مجاهدین اسم نویسی کردم ولیکن علی کماکان مقاومت کرد وبا تقبل سختیهای اردوگاه به خواسته رجوی تن نداد واسمش درلیست صلیب سرخ برای تبادل اسرا به ایران به ثبت رسید. من دقیقا 30 خرداد 1368 به اشرف رفتم وچند ماه بعد دیدم که علی هم به اشرف آمده وبرایم گفت که بعداز پیوستن اجباری شما به مجاهدین ؛ به ما هم خیلی فشارآوردند وتحت شکنجه قراردادند ومجبورمان کردند که برای یک دوره سه ماهه به اشرف برویم وازآنجا درکادرتبادل اسرا بواسطه صلیب سرخ به ایران بازخواهیم گشت که متاسفانه دروغی بیش نبود وکلک خوردیم وسالیان ازعمروجوانی مان را ناخواسته به بطالت گذراندیم.”

خانواده دردمند ورنجدیده ازظلم وجور رجوی به مجرد سرنگونی حکومت دیکتاتورصدام حسین ازبرای نجات جگرگوشه شان درسال 1383 راهی عراق ناامن شدند وتوانستند ساعاتی با عزیزشان ملاقات داشته باشند که آقای حسین قلیزاده دراین خصوص فرمودند” بابا خیلی مریض احوال بود وتاب وتوان تحمل مسافرت به عراق را نداشت لذا من به اتفاق مامان وخواهربزرگم مرضیه به اتفاق شماری دیگرازخانواده های چشم انتظاربه دیدارعزیزانمان راهی عراق واشرف شدیم. ازسختیها وجنگ وجدال با سران تشکیلات رجوی جهت گرفتن ملاقات با عزیزانمان گه بگذریم خلاصه توانستیم علی را در هاله ای ازکنترل گماشته های رجوی ببینیم. باورمیکنید درلحظه من علی را نشناختم با آن قیافه وشکل وشمایلی که داشت. علی آقای ما ریش داشت ودرلباس بسیجی…خلاصه پذیرشش خیلی برایم سخت بود ولی با دیدن مناسبات بسته وکنترل شده آنان طی همان یک روزمیتوانستم برادرم را درک کنم وعجالتا صبرداشته باشم. مادرم که حال مناسبی نداشت ودایم علی توبغلش بود ومیگریست وعلی هم دلداریش میداد که اصلا نگران نباشد وتاکید داشت که همه چیزامروزتمام شده است وپشت سرتان خواهم آمد. این جمله علی خیلی آرامم میکرد وخوشحال بودم که خلاصه درپس سالیان درد و رنج وچشم انتظاری گم شده مان را پیدا کردیم.”

خواهران مهربان ودرعین حال دلشکسته این خانواده بزرگواربرای نجات برادرنازنینشان ازهیچ کوشش وتلاشی فروگذارنکردند وبارها وبارها با پذیرش مشکلات وسختیهای راه به عراق ناامن واسارتگاه مضمحل شده اشرف طی طریق کردند شاید که بتوانند عزیزشان را درآغوش بفشارند ولیکن هرباربا ممانعت رجویها به آرزویشان نرسیدند وبی آنکه ولو صدای علی را بشنوند با چشمانی اشکباربه خانه هایشان بازمی گشتند.

رجوی جنایتکاردراعمال فشارعلیه این خانواده شریف وزحمتکش شالیکارگیلک ؛ ناجوانمردانه برگ آخرراهم روکرد وعضواسیرعلی قلیزاده را به صفحه تلویزیون خود آورد تا لاطائلات دیکته شده رجویها را علیه خانواده خود تکرارکند شاید که بتواند ازاین رهگذاربا مستاصل کردن اعضای خانواده مقاوم قلیزاده کماکان علی قلیزاده را دراسارتش نگهدارد.

  نامه فی البداهه خانم زهرا قلیزاده به نمایندگی ازسایراعضای خانواده محترم قلیزاده
بنام خدا علی جان سلام برادرخوبم ماهمه خوبیم جزدوری وغربت توکه سالهاست ما را رنج میدهد ازخداوند متعال سلامتی تو را خواستاریم. راستی یه خبر برایت دارم روز پنچشنبه مورخه 1395/7/29 مهمان داشتیم وان دومهمان عزیز دوستانت بودند. اقای اسماعیل رنجکش به همراه پوراحمد به همراه همسرش ناهار خونه ما دعوت داشتند برادروخواهرانت به همراه بچه هایشان همه جمع بودندومثل همیشه سرسفره جای توبرادرعزیزم خالی بود نبودی که ازدوستانت پذیرایی کنی داداشی.ان شاالله بیایی وخودت بتوانی ازدوستانت پذیرایی کنی داداشی.پدرت برای دوستانت ازگذشته ات گفت ازسفرکه به لبنان وسوریه داشتی البوم عکسهایت راکه به امانت به مادرت سپرده بودی نشانشان داد واز نامه هایی که چه در دوران جنگ و اسارتت نوشته بودی دوستت اسماعیل رنجکش هم ازتوگفت وازفضا و شرایط خفقانی چه درپادگان اشرف ولیبرتی باان مواجه بودی تعریف کرد خیلی  ناراحت شدیم  وبرای تو و دوستانت دعا می کنیم هرچه زودتر از دست ان فرقه ضاله رهایی پیدا کنی.برادرم حالا که دران کشورهستی وشرایط برای ازادیت وامدن به ایران مهیاست تردیدنکن وتصمیمت را هرچه زودتربگیر وخودت راازدست ان قوم ضاله نجات بده ومثل دوستانت زندگی دوباره ای راشروع کن نگران چیزی نباش چراکه ماهستیم مایعنی علی جان خانواده ات فراموش نکردی توپدرودوبرادربنام حسین وحجت داری وشش خواهرمرضیه شهربانو بتول فاطمه کفایت زهرا نگران نباش ماهمه بی صبرانه منتظر تو هستیم به امید روزی که رودرروی هم بنشینیم باهم حرف بزنیم وبدون غصه بخندیم داداشی گلم علی جان.خداحافظ به امید دیدار

نمونه فعالیت خانواده دردمند وچشم انتظارقلیزاده برای رهایی علی قلیزاده ازاسارت رجویها

–              نامه تکان دهنده زهرا قلیزاده به عضواسیررجوی درآلبانی

–              نامه خانم زهرا قلیزاده به نخست وزیرآلبانی وبه برادراسیرش

–              پیام خانواده قلیزاده به فرزند اسیرشان دراشرف

–              آمدنت یعنی دوباره متولد شدن

–              دوری تو بسیارآزارمان میدهد

–              حضورمجدد رضا رجب زاده درجمع خانواده های چشم انتظارگیلک – قسمت سوم

–              منصورشعبانی درجمع خانواده های چشم انتظارگیلک – جلسه سوم قسمت دوم

به امید رهایی وبازگشت علی قلیزاده و تمام اعضای گرفتاردراقتابوس رجوی به دنیای آزاد خاصه وطن وکانون پرمهرخانواده

پوراحمد

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا