زلزله های آبان و بیرون آمدن روح صدام و مسعود رجوی از تابوت

شعله های مرگ!
پاییز به نیمه نزدیک شده بود، غروب دل انگیز دجله که با روشنایی سحرانگیز چراغ های درخشان زرد درهم می آمیخت، با غرش عظیم یک انفجار در هم شکسته شد. شعله ای بزرگ که آتشفشان را تداعی می کرد از دل زمین به آسمان پرتاب شد. لحظاتی نه چندان طولانی، آسمان دجله آتشین بود و آنگاه خاموشی همه جا را در خود فرود برد، و تنها صدای فریاد آدمها بود که سکوت را می شکست.


کمتر از دوسال پیش از این انفجار، صدام حسین ارتش خود را به 4 قسمت مجزا و مستقل تقسیم کرده بود تا در صورت حمله آمریکا، هر بخش بدون نیاز به دستور بالا، به دفاع از خود بپردازد. این حرکت، مسعود رجوی را بر آن داشت که با یک تقلید کاریکاتوری، بخش نظامی خود را به همان شیوه تقسیم بندی کند. لذا مراکز 12 گانه مجاهدین که در سلسله عملیات های “راهگشایی سحر” به بن بست رسیده بود را ابتدا به 4 بخش، و آنگاه (بخاطر تضادهای تشکیلاتی) به 7 ارتش پوشالی تقسیم کرد (هرچند که این موضوع هم چندان طول نکشید و ناکارآمدی سازمانکار جدید در عمل به اثبات رسید و نهایتاً این ارتش های 7 گانه را به 3 محور فرماندهی تغییر شکل داد). بدین ترتیب، ارتش چهارم مسعود رجوی، ارتش هفتم نامیده شد و محل استقرار آن از نزدیکی شهر خالص به حدود 40 کیلومتری بصره منتقل گردید. این مقر، بخشی نسبتاً متروکه و مخروبه از یک قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در جنوب بود که در اختیار مجاهدین قرار گرفت و در راستای گسترش و آماده سازی، بخش زیادی از اعضای مجاهدین (به مدت طولانی که حداقل 6 ماه به طول انجامید) به بازسازی آن مشغول شدند. کارها در محیطی بسیار گرم و سوزان، غیربهداشتی، بدون امکانات رفاهی و استقراری انجام می گرفت که نتیجه آن بروز بیماری های مختلف و عجیب در بین افراد بود. اولین نمونه آن سرفه ی شدید توأم با صداهای عجیب بود و آنگاه نوعی بیماری پوستی که کل کف تا مچ پا را دچار خارش شدید و پوست اندازی می کرد و بعد هم بیماری اسهال و استفراغ که بسیاری را به خود مشغول کرده بود. با اینحال فضای موجود تشکیلاتی بسیار خشن و سرکوبگرانه بود و هرگونه اعتراض به این وضعیت، برخوردهای جدی را به دنبال داشت. سپیده ابراهیمی (عضو شورای رهبری –معاون حمیده شاهرخی) در آن ایام مسئولیت بازسازی قرارگاه را برعهده داشت.
در چنین شرایط سخت و رنج آور که مریم رجوی به نیروها وارد می کرد، قرارگاه با چندین پیمانکار عراقی به شکل نسبتاً مناسبی ساخته شد و آرامشی نسبی به مقر حاکم گردید. آرامشی که بیش از چندماه پایدار نماند و خیلی زود به رویا پیوست… پاییز 1378 مصادف با سفر رئیس جمهور وقت (محمد خاتمی) به اروپا بود که با تظاهرات اعتراضی هواداران مجاهدین همراه شد. رجوی درصدد بود که به هرقیمت آنرا تحت الشعاع قرار دهد و نگذارد رابطه ایران و اروپا بهم نزدیک شود. پایان سفر خاتمی، فرصتی برای رجوی بود که این اقدامات اعتراضی را به عنوان پیروزی روی آنتن ببرد و آنرا برای دلگرمی مجاهدین در بوق و کرنا کند. در بحبوحه این جشن های صوری، “انفجار بزرگ” به وقوع پیوست و مهمترین قرارگاه استراتژیک مسعود رجوی (بعد از اشرف) با خاک یکسان شد.
غروب سه شنبه 11 آبان 1378، درست در آستانه سالگرد تسخیر سفارت آمریکا در تهران (که مسعود رجوی از آن به عنوان “شور ضدامپریالیستی” یاد می کرد و با نامه نگاری به آیت الله خمینی، خواهان تشدید مبارزه با آمریکا و در خدمت گرفتن میلیشیای مجاهدین و تبدیل سفارت آمریکا به موزه جنایت آمریکا می شد)، کامیون بزرگی در کنار دیوار غربی قرارگاه حبیب شطی منفجر گردید که بخش مهمی از این مقر را با خاک یکسان کرد… چند ماه پیش از آن (18 تیر 1378)، مسعود رجوی متوهمانه و پی در پی برای مردم و دانشجویان تهرانی پیام می فرستاد و آنان را به شورش و آشوب هرچه گسترده تر دعوت می کرد و به اعضای مجاهدین می گفت اگر 20 تیم عملیاتی در داخل داشتیم که دانشجویان را سازماندهی کنند و نیروی انتظامی و سپاه را در خیابان ها مورد حمله قرار دهند، در عرض 4 هفته ارتش آزادیبخش به سمت ایران حرکت می کرد!… و حالا این ارتش مسعود رجوی بود که در خاک عراق بزرگترین ضربه نظامی را از جایی که تصورش نمی کرد دریافت کرده بود…
کمتر از 3 ماه از عمل جراحی دیسک کمر من می گذشت، دقایقی قبل از انفجار، به آرامی در محوطه قرارگاه که رو به خاموشی می رفت به دویدن و ورزش مشغول بودم. مسیر من از نقطه ای بود که چند دقیقه بعد کامیون انفجاری منهدم گردید اما در آخرین دور مردد شدم که کار را ادامه دهم یا به آسایشگاه بازگردم که تصمیم به اتمام ورزش گرفتم و به سمت آسایشگاه بازگشتم. در همین لحظه، نور شدیدی به آسمان برخاست و بعد صدایی عظیم قرارگاه را لرزاند و خاموشی همه جا را فراگرفت و همزمان تمامی شیشه ها به داخل آسایشگاه پاشیده شدند و کمدهای انفرادی براثر موج انفجار بر زمین افتادند. کف آسایشگاه پر از شیشه بود و من به آرامی و کورمال کورمال به سمت درب آسایشگاه رفتم. عیسی (معاون آموزش قرارگاه) که به دلیل کمردرد روی تخت استراحت می کرد مرا صدا زد تا برای خروج از آسایشگاه کمکش کنم. موج انفجار و پرتاب شیشه ها به وی آسیب سطحی وارد کرده بود . او را به خارج آسایشگاه رسانیدم و بعد از پوشیدن کفش با تعجب دیدم هنوز از آسمان اشیاء مختلفی در حال فرود آمدن هستند که در میان آنها شعله هایی از آتش نیز دیده می شد که ناشی از سوختن برخی اشیاء بود. شدت انفجار، تکه پاره های دیوار پنلی سالن غذاخوری را به حدی به هوا برده بود که تا دو دقیقه بعد هنوز در حال فرود آمدن بودند. دیگر هیچ چیزی جز صدای فریاد و ناله مجروحین و کسانی که برای یافتن مفقودین و مصدومین می دویدند به گوش نمی رسید. صدا فقط از درون قرارگاه ما نبود. پادگان فرماندهی نیروهای عراقی نیز غرق غوغا بود و دیوار بین این دو مقر دیگر وجود خارجی نداشت. سربازان عراقی مشغول ناله و فریاد بودند. در قرارگاه حبیب وضع بسیار بدتر بود. 5 تن از مجاهدین کشته و بیش از 50 نفر زخمی بودند.

نابرابری در جامعه بی طبقه توحیدی!
کمی در محوطه چرخیدم، دکتر صالح و دو نفر دیگر از امدادگران مشغول مداوای مجروحین و تلاش برای زنده کردن کشته ها بودند. سرتاسر خیابان ها پر از خورده بلوک های سیمانی بود و تلفات انسانی هم بیشتر ناشی از اصابت سنگریزه و یا خورده شیشه به آنان بود. ضعف جدی قرارگاه تازه آشکار شده بود که چیزی جز بی دفاع ماندن آن ساختمان های زیبا در برابر موج انفجار و ترکش نبود. در این دوران “سپیده ابراهیمی” به بخش دیگری منتقل شده بود و “بهشته” به جای او ریاست ستاد قرارگاه را بر دوش داشت اما وی نیز به دلیل اصابت شیشه به چشمانش جزو مجروحین بود. آخرین بار بود که از بهشته خبر می گرفتم و پس از این روز دیگر هیچگاه دیده نشد. گفته شد برای درمان به فرانسه منتقل شده است. دو مجاهد دیگر هم از ناحیه چشم مجروح شده بودند که یکی از آنها تنها 19 سال داشت اما هیچکدام به خارج عراق جهت مداوا منتقل نشدند و هرکدام یک چشم خود را از دست دادند تا سناریوی برپایی جامعه بی طبقه توحیدی توسط مسعود رجوی به کمال رسیده باشد.
اپراتور حمیده شاهرخی (افسانه- فرمانده قرارگاه) بودم، خودم را به اتاق اپراتوری رساندم. افسانه در مقر نبود و برای نشست با مسعود رجوی در قرارگاه اشرف مستقر بود، لذا “سارا گرابیان” به جای “افسانه و بهشته” فرماندهی قرارگاه را برعهده داشت. اما سارا تجربه چندانی در امور نظامی و تشکیلاتی نداشت و بسیار هول شده بود و مدام پیامهایی باز و برآمده از استیصال به من می داد که از طریق بیسیم برای افسانه رله کنم که تا حد امکان تلاش می کردم او را هشدار دهم که اینکار در این شرایط مناسب نیست و خطرات خود را دارد اما مهار امور از کف وی خارج شده بود. ابتدا هیچکس نمی دانست چه اتفاقی افتاده و همه بر این تصور بودند که موشک اسکاد به قرارگاه خورده است اما بعد از یکساعت مشخص شد که یک کامیون انفجاری وارد پادگان عراقی ها شده و در کنار دیوار مجاهدین خود را منهدم کرده است. یک سرباز عراقی کشته و 20 تن مجروح شده بودند. ظاهراً راننده کامیون یک سرباز عراقی بود که نادانسته آنرا به آن محل از قبل شناسایی شده منتقل و بعد شخص دیگری از دور آنرا منفجر کرده بود. موتور کامیون از شدت انفجار به صدمتر دورتر از محل انفجار پرتاب شده بود.
به دلیل وضعیت بحرانی و غیرقابل کنترل، حمیده شاهرخی حین حرکت به سمت بصره، از قرارگاه های نزدیک (موزرمی و همایون) واقع در العماره درخواست کمک کرد که ساعاتی بعد 50 نفر مسلح با چندین جیب لندکروز برای حفاظت از قرارگاه حبیب به محل اعزام شدند. صدای آمبولانس ها نشان از رسیدن امدادگر از بیمارستان بصره داشت. یأس و اندوه وجود همه را فرا گرفته بود و همه رویاهای ما برای رسیدن به آرامش، بعد از ماهها تلاش و خستگی، برباد رفته بود. فکر کردن به اینکه چه حوادثی در پیش است، ذهنمان را آشفته می کرد. بخصوص برای من که بتازگی از عمل دیسک کمر رهایی یافته بودم و دوران نقاهت را می گذراندم. چند شب بعد از این جریان، دو نفر دست به فرار زدند که خیلی زود در بین راه توسط استخبارات عراق دستگیر شدند و شرایط تشکیلاتی-امنیتی ما بیش از همیشه دچار آشفتگی شد. از آن پس اولویت مسئولین قرارگاه، مراقبت از نیروها برای جلوگیری از فرارشان بود نه رسیدگی به مقر و مجروحین. به همین خاطر، دو روز بعد گفته شد فوراً تمامی لوازم خود را جمع آوری کنید که به سمت قرارگاه اشرف حرکت می کنیم!… دلهره بزرگی به من دست داده بود چون می دانستم که رفتن به اشرف، آغاز روزهای سخت دیگری است که پایان آن مشخص نیست.
قرار بود تنها 20 نفر برای رسیدگی به امور قرارگاه در حبیب باقی بمانند، به دلیل مشکلات جسمی، درخواست دادم که یکی از آن افراد باشم چون تردد به قرارگاه اشرف حداقل 12 ساعت طول می کشید و برایم بسیار دشوار و آسیب آور بود. فاطمه طهوری (خواهر زرین-افسر اول عملیات قرارگاه) با خواسته من موافقت کرد اما درست لحظه حرکت ستون، گفته شد فوراً با بقیه به قرارگاه اشرف بروم. ظاهراً فرماندهان دیگر و یا حمیده شاهرخی با آن موافقت نکرده بودند. فرار آن دو نفر، ترس زیادی در دل فرماندهی قرارگاه انداخته بود و می خواستند هرچه زودتر قرارگاه تخلیه شود که راه فرار نیروها بسته باشد، به نظر می رسید نسبت به من هم تردید داشتند هرچند که با وجود عمل سنگینی که روی من انجام گرفته بود اساساً امکان نداشت دست به فرار بزنم، و مهمتر اینکه با وجود همه آزار و اذیت هایی که به من طی آن سالها روا داشته بودند، همچنان به تشکیلات وفادار و پایبند بودم اما خشونت و سنگدلی (برآمده از اثرات “انقلاب ایدئولوژیک مریم” در وجود شورای رهبری مدارهای اول و دوم)، بصیرت و توان تشخیص را از آنان سلب کرده بود. مباحث “انقلاب مریم” که قرار بود “رهایی” را برای مجاهدین به ارمغان آورد، چاپلوسی و تملق را در مناسبات رواج داده بود. هرکس بیشتر چرب زبانی می کرد و حرفهای زیبا بر زبان می آورد و تحت عنوان “دفاع از رهبری” به دیگران می پرید، برنده نشست ها بود. کاری که از من و بسیاری دیگر برنمی آمد و از نظر آنان با انقلاب سازگار نبودیم. برای رهبری فرقه، درد و رنج کشیدن و یا حتی از دور خارج شدن یک مجاهد هیچ اهمیتی نداشت و در حالیکه سران سازمان مثل “مریم قجرعضدانلو، مهدی ابریشمچی، بهشته” برای هر گونه عمل جراحی به فرانسه می رفتند و در آنجا از بهترین شرایط رفاهی برخوردار می شدند، بدنه سازمان از هیچگونه امکانات رفاهی قبل و بعد عمل برخوردار نبودند. شرح تبعیض ها و شکنجه های روا شده بر ما در این دوران خود مبحثی دیگر است.

امپریالیسم و دگردیسی نوین!
در بیستمین سالگرد آن دوران خوفناک، مجاهدین به رهبری مریم همچنان پروسه دگردیسی ضدانقلابی خود را با سرعتی مافوق تصور طی می کنند و در سراشیب انحطاط اخلاقی و سیاسی، به خیانت مشغول هستند. نگاهی به سایت ها و رسانه های مجاهدین نشانگر این واقعیت است که رهبریت مجاهدین در مسیر تکمیل و پیمایش این دگردیسی، ماهیت 13 آبان را هم متناسب با سیاست “امپریالیسم محوری” خود تغییر داده اند و به هیچوجه سخنی از تسخیر سفارت آمریکا بر زبان نمی آورند چون در کنار آن باید به شعارهای ضدامپریالیستی پیشین خود نیز اشاره داشته باشند. چگونه می توان از روز 13 آبان به عنوان روز قطع دست امپریالیسم در ایران یاد کرد و نقش خود را در آن ندید و بعد باز هم در آمریکا جولان داد و در میان صدها لابی جنگ افروز دم از دمکراسی و حقوق بشر زد؟
تشکلی که تمام امید خود را در همسویی و همکاری اطلاعاتی-امنیتی با نهادهای امپریالیستی می بیند تا “گوشه چشمی” به آنان داشته باشند، قادر نیست گذشته خود را به رخ بکشد و به آن افتخار کند. لذا تنها به کشتار دانش آموزان در 13 آبان 1357 توسط مزدوران شاه بسنده می کند و در می گذرد. انگار نه انگار که ارتش همان شاه با اتکا به کسانی دست به کشتار می زد که ایران را جزیره ثبات می نامیدند و بنیانگذاران سازمان مجاهدین نیز شاه را نه یک فرد مستقل که دست نشانده امپریالیسم در منطقه می خواندند. اما با آنهمه شعارهای ضدامپریالیستی سابق، در این روزها تنها چیزی که مجاهدین تبلیغ می کنند، فعالیت کانون های شورشی! به مناسبت 13 آبان و فراخوان به براندازی نظامی است که با همه نقد و ضعف ها، محور مقاومت در برابر با زیاده خواهی امپریالیسم در منطقه شده است.

“رغد صدام” و ظهور روح صدام حسین و مسعود رجوی از تابوت!
در دل هیاهو و آشوب های عراق، مسعود رجوی نیز از تابوت 15 ساله خود سربرآورده و به همین مناسبت برای مردم عراق پیام می فرستد و برای تحریم هایی که از سوی امپریالیسم به مردم ایران تحمیل می شود، ابراز شادمانی می کند! و مریم رجوی همسو با آمریکایی ها، ایران را متهم به دخالت در منطقه می کند، آنهم در حالی که خودش با کمک تروریست های سوری و مزدوران عراقی اش بیشترین دخالت را در امور این دو کشور داشته است. آشکار است که این توطئه ها بخصوص در داخل عراق با هماهنگی مشترک بعثی ها، سعودی و آمریکا صورت گرفته و دعوت شدن رغد صدام (دختر صدام حسین) به عربستان دال بر این واقعیت است.
می دانیم که “رغد” همکاری نزدیکی با داعش داشت و بسیاری از فرماندهان داعش را همان بازماندگان حزب بعث صدام تشکیل می دادند، به همین خاطر هنگام اشغال موصل توسط داعش، مریم رجوی آنان را عشایر دلیر عراق خواند و آشکارا ابراز شادمانی کرد. ورود مسعود و مریم رجوی به این توطئه، یادآور دعوت “رغد صدام حسین” از “مریم رجوی” برای شرکت در یک میهمانی قبل از سقوط صدام است. نزدیکی این دو زن جنایتکار قدمتی طولانی دارد و طینت شیطانی، نقطه مشترک آنان است. بوی آشوب ها، مسعود رجوی را از درون تابوت وادار به صدور پیام نموده است اما همانطور که بوی کباب های “نشست ورشو – انتقال ناو و بمب افکن به خلیج فارس – تشکیل ائتلاف شکست خورده عربی علیه ایران” خیلی زود محو شد و نشان داد که بوی سوختگی سیاست های پوسیده دشمنان ایران است، این کباب هم نخواهد توانست برای زوج رجوی نوشدارو باشد. مسعود رجوی سال هاست برای مردم ایران مرده است و مریم نیز مدتهاست با سیلی صورت مرگ آلود خود را سرخ نگه می دارد.


در این دست و پا زدن های حقیرانه که رهبری مجاهدین در آن گرفتار آمده باید به مرحوم مسعود رجوی و رئیس جمهور مادام العمر وی (مریم قجرعضدانلو) یادآوری کنم: روزگاری شما به ما (میلیشیای مجاهد) یاد می دادید که آیت الله بهشتی را عامل سیا در ایران بخوانیم و با آیت الله خمینی به این دلیل که می خواهد دوباره پای آمریکا را به ایران باز کند، بجنگیم!… اما امروز می توان دید که همه چیز در نقطه دیگری قرار گرفته و آنکس که با تمام توان می خواهد ایران را به امپریالیسم تقدیم کند نه جمهوری اسلامی، بلکه شما رهبران سازمان مجاهدین خلق هستید که از افتخار به “ترور مستشاران آمریکایی”، به افتخار “نوکری بی چون و چرای امپریالیسم” نائل آمده اید و متوهمانه از چند دوجین لابی آمریکایی خود دعوت می کنید تا در میدان آزادی تهران جشن پیروزی بگیرند و سخنرانی کنند!…
بی تردید این روزهای پرآشوب نیز با هوشیاری ملت های منطقه به آرامش خواهد رسید اما مردم ایران، عراق، سوریه و لبنان هرگز خائنین به کشورشان را فراموش نخواهند کرد.
حامد صرافپور

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.