زمانی که فرقه تروریستی رجوی بعد از عملیات ماجراجویانه فروغ (مرصاد) متحمل خسارت های جبران ناپذیر از لحاظ نیرو و امکانات شد و به بن بست رسید، برای حفظ نیروهایش( سازمان بدون نیروهایش در واقع وجود خارجی نخواهد داشت و وجود نیروهایش بیشتر برای فرقه رجوی به معنی جلب حمایت کشورهای غربی مثل آمریکا و […]
زمانی که فرقه تروریستی رجوی بعد از عملیات ماجراجویانه فروغ (مرصاد) متحمل خسارت های جبران ناپذیر از لحاظ نیرو و امکانات شد و به بن بست رسید، برای حفظ نیروهایش( سازمان بدون نیروهایش در واقع وجود خارجی نخواهد داشت و وجود نیروهایش بیشتر برای فرقه رجوی به معنی جلب حمایت کشورهای غربی مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و… و کشورهای عربی مثل عربستان واردن و….) به تاکتیک عجیب و اپورتونیستی برعلیه نیروهایش رو آورد که آن را انقلاب ایدئولوژیک یا دیگ و ف و ج و… نامگذاری کرد که در واقع می توان آن را انهدام ایدئولوژیک شخصیت و هویت اعضای سازمان نامگذاری کرد.
از سالهای 74 و75 که بحث انقلاب ایدئولوژیک وارد مراحل جدی شد، یکی از کسانی که همیشه زیر ذره بین بود من و دوستانم( قرارگاه اشرف و محور7) بودیم، چون ما به لحاظ تشکیلاتی ایدئولوژیک معتقد به اطاعت کورکورانه از سازمان نبودیم و این موضوع یک گناه نابخشودنی در سازمان است.
ابتدا در آن سالها فرمانده محور زهرا گرابیان و محمد رضا مرادی نسب( برادر رسول) و فردی با نام مستعار برادر منصور و عقیل عبدالهی و فاطمه همدانی در اغلب نشست ها من و چند نفر دیگر را سوژه قرار می دادند و تحت عناوین مختلف مثل محفل، لمپنیسم و… به ما گیر می دادند و البته بزرگترین گناه ما این بود که از اردوگاه آمده بودیم و جزو اسرای جنگی بودیم.
در سال 75 فشارها به اوج خود رسید و توسط فرمانده محور به نام معصومه ملک محمدی به نشست های معروف به حوض رفتیم، در بغداد( در محل اجلاس شورا) آنجا دیگر راه گریزی نبود و تمام استخوان های ما به صورت جسمی و روحی درهم شکسته شد، من در روزهای نشست در مقابل شخص مسعود رجوی و در حضور دهها نفر در آن جلسه مورد محاکمه قرار گرفتم، ولی از آنجا که ازعاقبت کار مثل شکنجه، ترور و یا احتمال توطئه و دیپورت به ایران به عنوان منافق می ترسیدم جا زدم و همه ی خواسته های آنها را قبول کردم و بدین ترتیب به اصطلاح از حوض در آمدم و جان سالم به در بردم.
ولی این اوضاع موقتی بود و بلافاصله بعد از بازگشت به اشرف در نشست های معروف به دیگ وارد شده و مورد حمله و کتک کاری و فحش و ناسزا قرار گرفتم و تقریباً هر شب این نشست ها در یگان جریان داشت و هادی نخجیری و امیر ایلغی حساسیت خاصی روی من داشتند( به عنوان فرماندهان یگان) تا اینکه به مرحله جدیدی از این نشست ها یا محاکمه و دادگاه ها رسیدم،( در سال79 قرارگاه باقرزاده). در این نشست ها من به عنوان یک سوژه اصلی زیر بمباران و تهدید و توهین و فحش و ناسزا قرار گرفتم، چون من در یکی از تناقضاتم در رابطه با زن، بی پروا اشاره کرده بودم که در رابطه با مریم رجوی احساس تحریک غرایض داشته و تمایل به همخوابگی با او را در درون خودم احساس کرده ام، گرچه این یک احساس طبیعی است که هر مردی می تواند در درون خود احساس کند و حد و مرزی ندارد، ولی سازمان ناصادق این را دیگر نمی تواند قبول کند و تاوان این احساس و بیان آن محاکمه، شکنجه و زندان است.(و البته من هم که دیگر از تحمل مناسبات جان به لبم رسیده بود برای آنکه تکلیفم را زودتر روشن کنند روی آن تاکید میکردم )
در نشست هایی توسط زهره قائمی، پرویز کریمیان( جهانگیر)، محمد رضا مرادی نسب( رسول)، ابوالفضل مرتضوی( مالک)، هادی نخجیری و سایرین مورد محاکمه قرار گرفتم، ولی این بار دیگر من کوتاه نیامدم و اعلام جدایی کردم.
بعد از این بود که به مدت یک ماه مرا از جمع جدا کردند. هر روز مرا مورد تهدید و توهین و فحش و ناسزا قرار می دادند و قصد ایجاد رعب و وحشت در من را داشتند، ولی من تسلیم نمی شدم و کوتاه نمی آمدم. جلسات متعددی برپا شد( در قرارگاه باقرزاده)، زیر چادرهای اجتماعی یا بنگالهای مخصوص نشست که نهایتاً در یک جمع، از قرارگاه10 با مسئولیت پرویز کریمیان( جهانگیر) مورد محاکمه و توهین و فحش و ناسزا قرار گرفتم.
تعداد آنها بسیار بود و من تنها بودم، حتی دوستانم را هم مجبور کرده بودند به من فحش بدهند و مرا بزنند و من هم جواب می دادم.
آنقدر مرا اذیت کردند که بعد از نشست من اقدام به خودکشی کردم و همان لحظه در کمال ناجوانمردی و بدون رسیدگی پزشکی من را مجبور کردند که اوراقی را امضاءِ کنم که جنبه اعتراف به جرم ناکرده داشت و در آن اوراق من مجبور بودم با دست خودم بنویسم که خائن هستم و مشکل اخلاقی داشته ام و به تشکیلات سازمان خیانت کرده ام و سازمان برعلیه من هیچگونه شکنجه و یا خشونتی اعمال نکرده است و من به سازمان ظلم کرده ام و انواع و اقسام جرم ها را برای خودم بتراشم و به مظلوم بودن سازمان اقرار کنم و من هم البته برای رهایی از آن جهنم هیچ راه دیگری نداشتم و از همه این موارد هم فیلم برداری میشد.
نهایتاً یکسال روانه ی انفرادی های سازمان شدم و درآنجا محبوس بودم و بعد هم به زندان مخوف ابوغریب منتقل شدم و آنجا هم به سفارش ایادی رجوی مورد اذیت و آزار قرار گرفتم.

