پدیده طلاق اجباری در تشکیلات مجاهدین خلق به نحو گستردهای از سوی منابع بین المللی و نهادهای حقوق بشری مستند شده است اما آنچه به عنوان شواهد دست اول در خاطرات اعضای پیشین این تشکیلات ثبت شده است، اطلاعات بسیار عمیق و تاثیر گذاری از کارکرد سیستماتیک دیکتاتوری فرقه مسعود رجوی بدست میدهد. سیاست طلاق […]
پدیده طلاق اجباری در تشکیلات مجاهدین خلق به نحو گستردهای از سوی منابع بین المللی و نهادهای حقوق بشری مستند شده است اما آنچه به عنوان شواهد دست اول در خاطرات اعضای پیشین این تشکیلات ثبت شده است، اطلاعات بسیار عمیق و تاثیر گذاری از کارکرد سیستماتیک دیکتاتوری فرقه مسعود رجوی بدست میدهد.
سیاست طلاق اجباری بخشی از نظام کنترل گری در ساختار ایدئولوژیک تشکیلات مجاهدین تحت حکمرانی مسعود رجوی است. در اواخر دهه 60 و سالهای آغازین دهه 70 دستور طلاق اجباری توسط مسعود رجوی صادر شد. این فرمان به عنوان اقدامی ضروری برای سرسپردگی کامل به هدف تشکیلات و حذف وابستگی های شخصی که موجب اختلال در مبارزه میشد، توجیه شد.
محمدحسین سبحانی از اعضای رده بالای تشکیلات بود که در آن روزها عضو “شورای مرکزی سازمان” بود و به سمت “معاونت هیئت اجرایی” ارتقا یافته بود. ( با استناد به نشریه مجاهد، شماره فوق العاده پاییز 1370) او در ابتدای سال 71 به دلیل طرح دیدگاه هایش و انتقادهایی پیرامون استراتژی مبارزه مسلحانه و حضور سازمان در عراق تحت برخورد تشکیلاتی قرار گرفت. نشستهای چندین ساعته با حضور مسعود رجوی و دیگر مسئولین او را از ایستادگی بر سر دیدگاه هایش باز نداشت و نتیجه این مقاومت، مجموعا 9 سال بازداشت، شکنجه و زندان انفرادی در زندانهای کمپ اشرف و ابوغریب عراق بود.
سبحانی که اکنون به عنوان پناهنده سیاسی کشور ساکن آلمان ست، در سال 1383 کتاب خاطرات خود از زندان مجاهدین را با عنوان “روزهای تاریک بغداد” منتشر کرد که در این مقال تنها به بخشی از خاطراتش پرداخته میشود که درباره طلاق اجباری از همسرش، افسانه طاهریان، است.
او در بخش معرفی کتاب مینویسد: “من حدود هشت سال در زندانهای انفرادی سازمان مجاهدین حبس بودم. در طول این مدت اجازه دیدار و ملاقات با همسرم افسانه طاهریان را نداشتم. همچنین نامه و عکسهای دخترم را در اختیار من نگذاشتند و از هرگونه ارتباط تلفنی و مکاتبه ای با دخترم که در جنگ اول خلیج به دانمارک فرستاده شده بود، محروم بودم.”
در مرور خاطراتش از شکنجه و زندان در کمپ اشرف، سبحانی گاه گاه به گذشته و زندگی خانوادگی اش نقبی میزند. در زمستان 1362 ، هنگامی که برای پیوستن به مجاهدین خلق در کردستان از سران تشکیلات دستور گرفت که از مرز ایران خارج شود، چند ماهی بیشتر از ازدواجش با افسانه طاهریان نگذشته بود. طاهریان که هفت ماهه سارا را باردار بود به اصرار زیاد سبحانی را همراهی کرد. “افسانه نمیپذیرفت. او نمیخواست تنها بماند و یا من را تنها بگذارد و اصرار داشت که همراه من به کردستان بیاید.”
پدر محمدحسین سبحانی که از این سفر بی بازگشت مطلع شده بود، با نگرانی آنها را بدرقه کرد و شال سبزی به افسانه هدیه کرد که بنا بر اعتقادات مذهبیاش محافظ او و جنینش باشد. سبحانی چنین مینویسد: او با اعتقادات پاک مذهبی که داشت به افسانه گفت: دخترم افسانه! این شال مال عزاداری امام حسینه، این را محکم به کمرت ببند که بچه تان توی مسیر سرما نخوره و امام حسین نگهدارتون باشه.”
زوج سبحانی-طاهریان و فرزند در راهشان مسیر سخت و صعب العبور کوهستانی کردستان را به عشق یکدیگر و با اعتماد به سازمان و هدفش، طی کردند که جزئیات آن مفصلا در بخشهای نخست کتاب آورده شده است. سبحانی به خاطر میآورد که در این مسیر سخت و سرد که چند خانواده دیگر نیز همراه آنها بودند، چند بار از صبوری و همراهی افسانه تشکر میکند و افسانه با روحیه قوی و شاداب به همراهی او ادامه میدهد.
“افسانه در مسیر دشت و کوههای کردستان خیلی اذیت شده بود. او با خنده از خاطرات و سختی های مسیر میگفت. او یاد شال سبز آقاجون افتاد و میگفت که شال آقاجون باعث میشده که کمرش محکمتر باشد و به بچه کمتر فشار بیاید.”
محمدحسین سبحانی در زندان همان سازمانی است که برای خدمت به آن سلامتی همسر و فرزندش را در مخاطرات بسیار قرار داد. او به خاطر دارد که در عراق با افسانه شال سبز اهدایی آقاجون را یادگاری نگه داشته بودند اما در ادامه مینویسد: “ولی فکر میکنم افسانه در بحث “طلاقهای اجباری” و به اصطلاح “انقلاب ایدئولوژیک” آن شال را به همراه دیگر خاطراتی که از من یا خانوده من داشت به سازمان تحویل داده بود.”
سبحانی به درستی تقصیری را متوجه همسر جدا افتادهاش نمیداند. چرا که او بالاجبار قوانین سازمان را تبعیت کرده بود. او در این باره مینویسد: “البته افسانه تقصیری نداشت. زیرا کلیه اعضا و مسئولین سازمان در بحثهای “انقلاب ایدئولوژیک” باید تمام خاطرات خود از همسرانشان را به فراموشی میسپردند. من هم حلقه و عکس و هر آنچه بوی افسانه میداد به سازمان داده بودم و این یکی از شروط پذیرفتن طلاق از طرف رهبر سازمان محسوب میشد.”
سبحانی فرایند کشته شدن عشق و علاقه میان خویش و همسرش همچون دیگر همسران در تشکیلات مجاهدین خلق را چنین شرح میدهد: “افسانه به خاطر تنها نگذاشتن من و عشق و عاطفهای که به یکدیگر داشتیم، به عراق آمده بود. من و عاطفه مثل تمامی اعضای سازمان عشق و عاطفه را در تضاد با مبارزه و فعالیت سیاسی نمیدیدیم. ولی کارکردهای یک فرقه ایدئولوژیک و مذهبی به مرور از ما انسانهایی ساخته بود که عشق و عاطفه را باید در درون خود میکشتیم. مادر بودن، پدر بودن، فرزند بودن، عاشق شدن و معشوق بودن، همه و همه به طور سیستماتیک در درون سازمان باید کشته میشد.”
به باور نویسنده کتاب “روزهای تاریک بغداد” در ساختارهای کنترلگر و دیکتاتوری عشق و عاطفه موقتا کشته میشود اما فرد به محض آنکه به جهان آزاد پا بگذارد همه احساسات کشته شده درونش زنده میشود. او در سلول انفرادی ذهنش آزادترین جای جهان است و در ادامه مینویسد: “احساس عشق و عاطفه ای که باعث شده بود افسانه من را تنها نگذارد و با شکم باردار کوههای کردستان را با قاطر یا پای پیاده طی کند، مرا در سلول راحت نمیگذاشت.”
سبحانی در زندان کمپ اشرف نگران این است که همسرش بی اطلاع از شرایط او در سلول انفرادی، با شگردهای تشکیلاتی به شرایطی برسد که به او “نه” بگوید و همین موجب فشار روانی بسیاری بر او شده بود. “نمیدانستم در شرایطی که افسانه به من نه بگوید چه کار باید بکنم؟ فکر به این “نه” فشار روحی بسیار سختی در داخل سلول روی من می آورد. من نمیتوانستم افسانهای که قلب من شده بود را از خودم جدا کنم و وی را در عراق تنها بگذارم. در این دو راهی بود که همیشه چشمهایم از اشک پر میشد.”
محمد حسین سبحانی پس از جدایی از تشکیلات و استقرار در آلمان موفق شد که دخترش سارا و خانواده متلاشی شده اش را تا حدودی بازیابی کند اما افسانه طاهریان در نظام شستشوی مغزی مجاهدین خلق باقی ماند. سبحانی به خاطر انتشار کتاب خاطراتش و دیگر افشاگریها و فعالیتهای حقوق بشریاش برای احقاق حق خود و خانوادهاش از سازمان مجاهدین خلق چنانکه انتظار میرفت از سوی این تشکیلات برچسب مزدوری و جاسوسی برای وزارت اطلاعات ایران را خورد.
با این وجود، در سال 1395 هنگامی که اعضای تشکیلات از عراق به آلبانی منتقل شدند، سبحانی در نامهای سرگشاده خطاب به همسرش ضمن ابراز علاقه و همدلی با او، به او وعده داد که در صورت تمایل به جدایی از مجاهدین خلق، از او حمایت خواهد کرد و برای زندگی او در دنیای آزاد از هیچ کمکی دریغ نخواهد کرد.
مزدا پارسی






























