وقتی تکرار، جای واقعیت را نمی‌گیرد

از ۳۰ خرداد امسال تا امروز، سازمان مجاهدین خلق بارها و بارها همان چند سخنرانی تکراریِ برخی نمایندگان درجه دو و سه را بازپخش می‌کند؛ گویی با چرخاندن یک فیلم قدیمی، می‌توان شکست یک نمایش بزرگ را از حافظه‌ها پاک کرد. به نظر می‌رسد این اصرار، بیش از هر چیز تلاشی برای تسکین حسرتی باشد […]

از ۳۰ خرداد امسال تا امروز، سازمان مجاهدین خلق بارها و بارها همان چند سخنرانی تکراریِ برخی نمایندگان درجه دو و سه را بازپخش می‌کند؛ گویی با چرخاندن یک فیلم قدیمی، می‌توان شکست یک نمایش بزرگ را از حافظه‌ها پاک کرد.

به نظر می‌رسد این اصرار، بیش از هر چیز تلاشی برای تسکین حسرتی باشد که پس از لغو گردهمایی مورد ادعایشان بر دل مریم رجوی مانده است؛ همان نمایشی که قرار بود به گفته خودشان، با حضور صدها هزار نفر برگزار شود، اما هرگز رنگ واقعیت به خود نگرفت.
پلیس فرانسه با جلوگیری از برگزاری آن برنامه، تمام رشته‌های تبلیغاتی‌شان را پنبه کرد و بساط آن شوی پر زرق‌ و برق را پیش از آغاز برچید. آنچه باقی ماند، چند سخنرانی کم‌رمق از چند چهره اجاره‌ای بود که آمدند، متن‌های از پیش آماده را خواندند، دستمزدشان را گرفتند و هر کدام به دنبال کار و زندگی خود رفتند.

اما ظاهراً اتاق تبلیغات سازمان هنوز باور نکرده که شکست را نمی‌توان با دکمه پخش مجدد جبران کرد. هر روز همان تصاویر، همان حرف‌ها و همان چهره‌ها دوباره روی آنتن می‌روند؛ انگار تصور می‌کنند اگر یک دروغ را صد بار تکرار کنند، بالاخره حقیقت از خجالت کنار می‌رود!

واقعیت اما سرسخت‌تر از آن است که با تدوین و بازپخش تغییر کند. تکرار، واقعیت نمی‌سازد؛ فقط میزان درماندگیِ سازندگان آن را آشکارتر می‌کند.

بی‌تردید روزی که حساب و کتاب هزینه‌های سرسام‌آور این پروژه تبلیغاتی روی میز گذاشته شد، روشن شد که این همه خرج، این همه هیاهو و این همه جار و جنجال، نه یک پیروزی، بلکه نمونه‌ای از یک شکست پرهزینه بوده است.

تبلیغات پرخرج، اگر پشتوانه مردمی نداشته باشد، فقط دود است؛ دودی که خیلی زود کنار می‌رود و واقعیت را آشکار می‌کند.

پایان این ماجرا، آن‌گونه که می‌خواستند باشکوه نبود؛ بلکه کم‌فروغ‌ترین فرجام برای نمایشی بود که از ابتدا بر پایه اغراق، خودنمایی و توهم بنا شده بود.

واقعیت را نمی‌توان با بلندگوی تبلیغات دفن کرد؛ همان‌طور که شکست را نمی‌توان با دکمه بازپخش به پیروزی تبدیل کرد.

حمید آتابای