مجاهدین خلق

آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه

آخرین گفتگوی سیاسی زنده یاد معصومه یگانه در مصاحبه با آقای مهدی خوشحال

کانون قلم، بیست و هشتم نوامبر 2006
توضیح سایت قلم:
متن زیر برگرفته از کتاب شقایق های زخمی نوشته آقای مهدی خوشحال از انتشارات کانون آوا می باشد. تقریباً یکسال قبل بود که این مصاحبه صورت گرفت. با اینکه زنده یاد معصومه یگانه در آن مقطع در شرایط خوب جسمی بسر نمی برد ولی با پیشنهادی که آقای مهدی خوشحال و یکی دیگر از دوستان به وی در مورد انجام این گفتگو دادند، وی با طیب خاطر آن را پذیرفت. زنده یاد معصومه یگانه فروتنانه روشن شدن ابعاد انحراف و خیانت در سازمان مجاهدین خلق را سهم کوچک اخلاقی و انسانی خود برای عدم تکرار این تجربه تلخ در جامعه ایران قلمداد کرد. از آنجا که این گفتگو نقطه نظرات سیاسی و اجتماعی معصومه یگانه را بیشتر نشان می دهد، سایت قلم در صدد تنظیم و اتنشار مجدد این گفتگو برآمده است تا یاد مجددی بر زنده یاد معصومه یگانه باشد. روحش شاد و یادش گرامی باد. لازم به یادآوری است که خوانندگان برای تهیه کتاب شقایق های زخمی می توانند با نشانی و تلفن های کانون آوا تماس بگیرند.
مهدی خوشحال:
ضمن تشکر از شما که در این گفت و گوی سیاسی و انسانی شرکت می کنید، به عنوان اولین سوال می خواستم بدانم به نظر شما وضعیت کودکان در داخل روابط سازمان مجاهدین، یک وضعیت عادی بود یا این که تحت شرایط جنگی و رادیکالیسم، به گونه ای غیرطبیعی و غیرنرمال بود، یعنی کودکان در آن جا یک زندگی عادی و طبیعی داشتند یا این که زندگی غیر طبیعی داشتند؟ نظر خانم یگانه[1] در این رابطه چیست؟
زنده یاد معصومه یگانه:
ـ همه ما می دانیم که در جریان جنگ خلیج فارس ، چه فجایع بزرگی برای کودکان اتفاق افتاد. من وقتی در سال 1364 وارد سازمان در عراق شدم، اولین چیزی که ذهنم را گرفته بود، چیزی که برایم وحشتناک بود و توجه ام را به خود جلب کرده بود ، وضعیت بچه هایی بود که جملگی در قسمت پذیرش سازمان به سر می بردند. از بچه های خیلی کوچک گرفته تا بچه های 10 و 12 ساله. بچه هایی که هیچ گونه امکاناتی نداشتند که بخواهند بازی کنند یا این که بتوانند به صورت معمولی روزشان را به شب برسانند. مادران شان نیز باید صبح زود برای صبحگاه بیدار می شدند و طبعاً بچه ها را هم بایست بیدار می کردند چون که همه یک جا می خوابیدند. بعد مادران که صبح ها ورزش صبحگاهی می کردند، بچه ها هم بایست پشت مادران شان می ایستادند و یک تکانی به خودشان می دادند ، در همان پایگاه مقدم که محل پذیرش ورود نیروهای جدید بود. این ها فشارهای روحی شدیدی برای بچه ها بود و این ها در حالی بود که در ابتدا ،سازمان به والدین گفته بود شما وقتی وارد سازمان می شوید، با بهترین امکانات مواجهه می شوید. در حالی که بعضی از مادران وقتی از ایران خارج می شدند، همسران شان به آن ها گفته بودند مثلاً به مشهد و یا به شهر دیگر خواهند رفت! بعداً همه سر از عراق در آوردند. از ان مادران بعضاً به خود انتقاد می کردند ، چون ما از ابتدا نمی دانستیم مقصدمان کجاست و سر از این جا در آوردیم، این بچه ها به گردن ما حق زیادی دارند.
– دو تا از بچه هایی که خودم شخصاً آن ها را دیده بودم، تقریباً یک تا دو سال شان بود. مادرهای شان هر روز ساعت 10 به نشست تشکیلاتی می رفتند. بعد این دو بچه همراه 15 تا 16 بچه دیگر که تازه وارد سازمان شده بودند، زیر دست مربی هایی به سر می بردند که آن مربی ها هیچ گونه آشنایی با تعلیم و تربیت و بچه داری نداشتند. بچه ها جملگی از سن و سال های مختلفی بودند. در حالی که مربی با همه آن ها تنظیم یک نواخت می کرد و همه را در یک اتاق خیلی کوچک نگهداری می کرد. از ان تعداد بعضاً بچه نوزاد هم وجود داشت. بچه ها از صبح تا شب مدام داد می زدند که حتی یکی از آن ها که امین نام داشت ، روانی شده بود؛ کودکی که یک روز از اتاق خارج شده و خود را در توالت قایم کرد و در توالت برس را برداشته و به دندانش مسواک زد. بعد هم چیزهایی که مختص خانم ها بود خورده بود. بعد مادرش وقتی از نشست تشکیلاتی برگشته بود، پس از این که بچه اولش را پیدا کرد ،رفت و همه جا را گشت و دید که امین در توالت نشسته و از گرسنگی دارد چیزهای توالت را می خورد. با توجه به این که این مسئله می بایست خیلی جدی گرفته می شد، ولی در ان پایگاه به شوخی گرفته شد و اعضا حین شوخی به هم می گفتند، بروید ببینید امین مسواک زده یا نه، گشنه اش شده یا نه، آن چیزی که امین در توالت خورده بود، حال نقل مجلس زنان شده بود. یعنی امین شده بود جک و لطیفه در آن پایگاه، چیزی که به شدت مرا رنج می داد. هر بار که خودم این گونه مسائل را در نشست ها مطرح می کردم، مسئول نشست می گفت، این قدر سنگ اندازی نکن، تو که رهبری سازمان نیستی، رهبری سازمان صاحب این بچه هاست و رهبری بایست این گونه مسایل را حل و فصل بکند، بنابراین تو احتیاج نیست که دل بسوزانی و دایه مهربان تر از مادر باشی.
در همان بخش پذیرش سازمان، مادری بود که در ایران همسرش به او گفته بود که ما به مشهد می رویم. این زن دو تا بچه داشت که یکی 6 و دیگری 7 ساله بودند. این مادر شب و روز در اتاقش به سر می برد و دوست نداشت از اتاق بیرون بیاید. دائماً شکوه و شکایت می کرد که شوهرم می خواست مرا به مشهد ببرد، ولی نمی دانم چرا سر از این جا درآوردم. او می گفت، چون بدون شوهرم نمی توانستم در ایران زندگی بکنم. او وقتی می خواست بچه هایش را بخواباند ،هنگام خواب، برای بچه ها با لهجه شمالی لالایی می خواند. از رنج ها و شکنجه های خودش برای بچه ها به صورت فولکوریک می خواند. مسئولین سازمان پشت در گوش می ایستادند. چون آن زن شمالی بود و با لهجه شمالی میخواند، مابقی وی را مسخره می کردند که این ببینید این زن دارد دردهایش را برای بچه هایش بازگو میکند. مادر سرآخر از بچه ها می پرسید، آره یا نه؟ اسم ان زن بهاره و اسم فرزند پگاه بود. پگاه که داشت خوابش می برد، اصلاً نمی فهمید منظور مادرش چیست، مثلاً وقتی میگفت، نه. مادرش با عصبانیت روی بچه داد می زد و یک مشت محکم به صورت بچه میزد که مثلاً تو گفتی نه، یعنی این که بابات خواهد مرد! چون من دارم فال می گیرم که بابات زنده می ماند یا نه؟ و تو در جوابم گفتی ، نه. بعد بچه با گریه و زاری دوباره می گفت آره ،آره، آره!
بچه ها باید صبح زود از خواب بیدار می شدند. مثلاً بچه ای که صبح زود از خواب بیدار می شد اشتها برای خوردن صبحانه نداشت. صبحانه صبح زود تمام می شد. بچه ها تا ساعت 10 صبح حق خوردن چیزی را نداشتند. مادرها وقتی به این وضعیت اعتراض می کردند، مسئولین میگفتند، این جا که هتل نیست، به بچه های تان یاد بدهید که با شما بیدار شوند و با شما ساعت 10 صبح میوه و چای صرف کنند. تا این که بچه ها سیستم غذایی و معده شان به هم ریخت. از شهر دکتری را به قرارگاه آوردند، دکتر گفت که بچه ها معده شان ترشح کرده که این ها به خاطر وضعیت به هم ریخته غذایی شان است.
مهدی خوشحال:
این وضعیتی که شما در ارتباط با بچه ها تعریف میکنید که مادران وقت و فرصت کافی برای بچه های شان نداشتند، حال با وجود این که شما یک مادر هستید و در کشور هلند زندگی می کنید ، میران انرژی و عشقی که برای بچه های تان صرف می کنید، آیا در عراق ودر سازمان، چنین فرصت و علاقه ای در شما یا در مادران دیگر جهت رسیدگی به بچه های تان وجود داشت و می توانستید احساسات تان را نسبت به بچه های تان ابراز دارید، یااین که همه چیز به بهانه کار طاقت فرسا و جنگ و غیره، ناچار بودید نسبت به بچه های تان بی توجه و بی علاقه باشید؟
معصومه یگانه:
راستش آن موقع من هنوز بچه نداشتم. الان بچه بزرگم 14 ساله است. و تازه می فهمم که بچه داری چی است. ولی آن هنگام تنبیهاتی نسبت به من روا داشته بودند که چرا تو از بقیه حرف می زنی. یکی از دلایلی که من مدت ها در بخش های کاری انفرادی کار می کردم ،همین موارد بود که از حقوق دیگران دفاع می کردم. واقعاً این مسئله برایم دردناک بود، مادران با توجه به عواطف و هدف شان، مصر بودند تا بتوانند عشق و محب نثار بچه های شان بکنند ،ولی فرصتی برای شان باقی نبود.
مادران باید صبح زود از خواب بیدار می شدند. ابتدا ورزش و صبحگاه بعد هم می رفتند به آشپزخانه تا ساعت 10 برای کا رکردن. بعد بعضی از مادران که می خواستند بچه های شان را از مهدکودک بگیرند و شیر بدهند ،مسئولین به این مادران می گفتند که شما بچه ای هستید، ولی بچه های تان این مسئله را حل کرده اند. بچه های تان مامانی نیستند، ولی شما هنوز بچه ای هستید. ضرب المثلی در قرارگاه حاکم بود ، هر وقت که مادری سراغ بچه اش را می گرفت، به او می گفتند که شما هنوز بچه ای هستید، عوض این که بچه هایتان مامانی باشند. چون آن بچه ها این مسئله را زودتر از شما حل کر ده اند، ولی شما هنوز نتوانستید مسئله بچه را حل کنید. بنابراین این شما هستید که هنوز بچه ای باقی مانده اید. یعنی این مسئله را طوری از همان ابتدا به این مادران سرکوفت می زدند و تحقیرشان می کردند که آن مادران جرئت نکنند نسبت به بچه های شان محبت مادری و عاطفه ابراز کنند، یا این که قصد شیر دادن بچه هایشان را داشته باشند. در این رابطه یکی از مادران سینه اش از شیر زیاد باد کرده بود. آن وقت که من با کارگران سودانی کار می کردم ، سودانی ها به آن زن می خندیدند که چرا از پوتین اش آب می ریزد؟ چرا لباس هایش خیس است؟ این مادر شیرش آن قدر زیاد شده بود که هر وقت می خواست برود مهد کودک و بچه اش را شیر بدهد، نمی گذاشتند. بعد به مسئولین گفته بود، من باید عمل جراحی بشوم چون یکی از سینه هایم مدام درد دارد. متقابلاً مسئولین به او گفتند، برو خجالت بکش، برو مسئولین دیگر را بین که آن ها هیچ وقت به بچه های شان شیر ندادند. این خانمی که از او یاد بردم اسمش فهیمه بود. فهیمه گریه می کرد و می گفت که آن ها ممکن است اساساً شیر نداشته باشند که به بچه شان بدهند. ولی من از فرط شیر مریض شده ام، بچه ام نیز بدون شیر مریض خواهد شد. بچه ام شدیداً مریض است و تاکنون یاد نگرفته که از سینه ام شیر بخورد. یعنی مادر وقت نداشت به بچه اش شیر بدهد. بعد زمانی که خودم بچه دار شدم، وقتی به این مسئله فکر می کردم، هنوز که هنوز است و حتی 14 سال است که از سازمان بیرون آمده ام، برایم مثل کابوس است. واقعاً من فکر می کردم که خیلی در مورد این مسئله می دانم، ولی الان می بینم نه ، من واقعاً مادر نبودم، فرق نمیکند، برای پدرها هم پدر بودن مشکل بود. وقتی به عمق مسئله پی می برم که چقدر برای یک مادر دردآور است و هم چنین برای یک پدر، پدرها نیز ستم مضاعف تحمل می کردند، از یک طرف دوری از فرزندان و همسران شان و از طرف دیگر فشارهای روحی که سازمان برایش ان ایجاد می کرد که شما در این جا هیچ حقی ندارید و باید یاد بگیرید، همان طور که همسران تان یاد گرفتند و همه مسائل را حل کردند!
کسانی بودند که به هر حال می خواستند شوهران شان را ببینند. آن ها را می آوردند کنار دفتر مسئولین که یک اطاق کوچکی بود ، واقعاً عذر می خواهم که این مسئله را باید باز بکنم که هر چند ماهی یک بار با همسران شان یک دیدار کوچکی داشته باشند و بچه های شان نیز اشتیاق داشتند که پدرشان را ببینند و به دوستان شان نشان بدهند که مثلاً بابای ما آمده، ما می خواهیم بابامون را ببینیم. اما در واقع این باباها آمده بودند که یک ساعتی پیش همسران شان باشند ،دیداری کنند و بروند. این واقعاً یکی از حیوانی ترین شیوه های شان بود و سازمان برای این که زن ها و شوهرها مسئله زناشویی شان را حل کنند ، ولی بچه ها گیر می دادند و نمی گذاشتند و می گفتند، ما بابامون رومی خواهیم و ما دیدیم که بابا رفته تو اون اتاق. نادره یکی از مادران می گفت، من نمی خواهم ، من می خواهم بچه هایم بیایند توی اتاق، تو همین اتاقی که همسرم است می خواهم بچه هایم هم این جا با شد، من نمی توانم با شوهرم این طوری حرف بزنم ، من شوهرم را فقط برای این طور چیزها نمی خواهم ، من می خواهم ببینم چه بلایی سرش آمده است.
یعنی این مسئله برای من یک چیز عادی شده بود. از همان زمان فهمیدم که من برای چی این همه سال ها در زندان به سر بردم من می خواستم آزادی و دموکراسی برای مملکتم به ارمغان ببرم ولی این هایی که الان دارم این جا می بینم چی است که می خواهم برای مردمم ببرم، این که فقط تعداد معدودی این جا هستند و به این شکل حیوانی با آن ها رفتار می شود ، آیا فردا این ها می توانند یک جامعه ای را آزاد کنند و حق مردم را بگیرند و حق زنان را به آن ها بدهند؟ همان جا، یعنی در درون سازمان فهمیدم دچار اشتباه بزرگی شده ام.
مهدی خوشحال:
چون ما الان داریم در مورد حقوق کودکان صحبت می کنیم ، انشاءالله در آینده فرصتی پیش می آید درمورد وضعیت زنان هم صحبت کنیم.
زنده یاد معصومه یگانه موسوی:
کاملاً درست است. ولی این دو تا را نمی توانیم از هم تفکیک کنیم. زجری که والدین به خاطر بچه ها می کشند و متقابلاً بچه ها زجری که به خاطر والدین شان می کشند. درست است که هر کدام واقعاً احتیاج به وقت و فرصت جداگانه دارد و ساعت ها می شود رویش صحبت کرد. کسی که مدعی بود که می خواهد حق زنان و کودکان را بگیرد، درواقع دروغی بیش نبود. شما چیزی که می گویید، کاملاً به شما حق میدهم. ولی می خواهم ببینم آیا مادری که کوچک ترین چیزی که می خواهد در رابطه با بچه اش که عشق و عاطفه اش است، تقاضا کند که به بچه اش بدهد، آیا این حق را که سازمان ادعایش را می کند میتواند به جامعه بدهد؟ یعنی وقتی از حق کوچک یک بچه ،حق شیر دادن یک مادر به بچه اش نمی تواند بگذرد، چه طور می خواهد حق مردم را به آنان بدهد؟ الان که ما داریم می بینیم، اساساً نمی تواند و برای همگان ثابت شده است که اساساً نمی تواند. ولی با این حال ما باید بگوییم چه شده است؟ من این ها را دارم می گویم ،نه این که سهمی به خواهم و به خواهم به ایران برگردم، نه. سازمان در کلیتش تمام شده است. چیزی که من دارم می گویم ،فقط بدین خاطر است که واقعاً خاطرات دردناکش برای من باقی مانده است. الان فکر میکنم با گفتن این ها، دردی رااز خودم دور می کنم، و اگر زنده ماندم، می توانم به یک آرامش وجدانی برسم.
مهدی خوشحال:
همان طور که شما الان می گویید، بین این دو تا، مادر و کودک، سرنوشت شان از هم تفکیک پذیر نیست. من در این رابطه یک سئوال می خواهم بکنم. شما مثلاً به عنوان یک مادر که در سازمان مجاهدین به هر حال این شانس را داشتید که بچه به دنیا بیاورید، می خواهم بدانم آیا در آن جا با توجه به تعریفی که از وضعیت مادر می کنید که نمی توانست نزد شوهرش برود و بچه اش را شیر بدهد، سرنوشت بچه ای که از مادر متولد می شد چی است و آیا این هایی که از وضعیت مادر تعریف می کنید، یک مادر با چه جرئتی می توانست آبستن شود و بعد کودکش را به دنیا بیاورد؟ به هر حال شما تجربه ای که در سازمان دارید ،آیا حرفی برای گفتن دارید یا نه؟
زنده یاد معصومه یگانه:
سئوال خیلی جالب و به موقعی بود. یعنی من می خواهم از خودم بگویم. واقعاً آن قدر ستم و چیزهایی که در دوران پذیرش و ورود به سازمان دیده بودم، خودم را فراموش کردم. یکی از چیزهایی که واقعاً فاجعه بود، این بود که بفهمند تو باردار هستی. پس از این که ازدواج اجباری را به تو تحمیل میکردند، سپس به صورت شرم آوری به تو می گفتند، باید بدانی که ما تو را شوهر ندادیم که بخواهی این جا زاد و ولد کنی. مثل حیوان برخورد می کردند. هر شب باید می آمدی و گزارش می دادی که وضعیت ات در چه حالی است. احیاناً به صورت اتفاقی و فحاشی واقع می شدی که مثلاً حواست کجا بود، نمی دانستی که چنین چیزی ما این جا نداریم؟
من نمی دانستم که چنین وضعیتی دارم، یعنی باردار هستم. یک روز مرا صدا زدند که همان موقع یکی از نفرات بالای سازمان هم باردار بود. آن زن خیلی راحت می رفت سریخچال و هر مواد غذایی که برای تغذیه اش لازم بود، بر می داشت و می خورد. وضعیت من طوری بود که سرگیجه های خیلی بدی گرفته بودم. در همان وضعیت، مرا بردند در قسمت ارکان تا در آشپزخانه اش کار کنم. آن جا اطرافش را دیوار کشیده بودند و محیط خسته کننده ای داشت و کارش هم خیلی سنگین بود. سازمان به طور سیستماتیک، کاری میکرد، وقتی زنی باردار باشد حتی الامکان بچه اش سقط شود و بمیرد. یادم می آید، نوع غذاهای آشپرخانه که بقیه مادران باردار نباشد. آن جا صبح تا شب باید روی پای مان می ایستادیم. یعنی ما باید برای همه نفرات قرارگاه، در آشپزخانه 900، غذا درست می کردیم. بعد با توجه به وضعیت من که پایم شکسته بود و گچ گرفته شده بود، تمام مدت باید آن جا می ایستادم تا کار آشپزخانه را راه بیندازم. روزی در اثر فشار کار، بی هوش شدم. دکتر قرارگاه آمد و گفت، این نمی تواند کار کند چون سرگیجه دارد. خلاصه رفتم یکی از اطاق هایی که زنان باردار بودند. شرایطی که ما داشتیم، شرایط غذایی، شرایط کاری، شرایط روحی وحشتناکی که هر روز مورد تمسخر مسئولی قرار می گرفتیم، به سختی می توان بیان کرد. یکی از مسئولینی که برای تحقیر و سرزنش مان می آمد، لیلا سعادت نام داشت. بعداً یکی از مسئولان بالا به نام کاک اسد، که هیئت اجرایی بود و خودش دارای یک بچه یک ساله بود و از قضا خانمش دوران بارداری راحتی را گذرانده بود، حتی رفته بود بیمارستان و ماه ها استراحت کرده بود که مبادا به طور اتفاقی، سقط جنین بکند. او را گذشته بودند مسئول ما و او هر دفعه که نزد ما می آمد، سر ما داد می زد که خجالت بکشید، فلان فلان شده ها، خجالت نمی کشید، آمدید این جا، تو این دوران خطیر و…؛ چون جنگ خلیج فارس هم شروع شده بود او دوباره تکرار می کرد ،دارید حق رهبری را می خورید وبا شکم های گنده تان بازی می کنید؟ ما که به غذایی ویتامین دار و شیر و گوشت احتیاج داشتیم، او به ما نهیب می زد ، شما دارید شیره جان برادر را می خورید! خلاصه این که دکتر گفته بود ، ما باید ویتامین و گوشت و شیر و غیره بخوریم. اما ین خانم که خودش هم باردار بود ،به ما فحش و فضیحت می داد.
یک روز ما را بردند زیر زمین که از حمله هوایی هواپیماهای متحدین در امان باشیم. در واقع آن جا جای سلاح ها بود. زمین را کنده بودند. یک سوراخی بود که ما را کرده بودند آن جا همراه تعدادی از زن های خیلی پیر، در واقع زن هایی که باردارند، می دانند که در چنین مواقعی ،به هر حال یک سری مسایل بهداشتی باید رعایت بشود. ولی هر روز دو نفر مسئول می آمدند و به ما تشر می زدند، رهبری نشسته زیر توپ و تفنگ و جانش در خطر است. ولی شما این جا راحت نشسته اید و هیچ گلوله ای هم به شما اصابت نمی کند، تازه ادعا هم دارید که ما باید دستشویی برویم و چه و چه ،همان جا دستشویی بکنید، دیگه. آن وقت زمانی بود که ما خیلی گرم مان بود. در آن درجه حرارت بالای عراق که بعضی خانم ها در آن هوای گرم، بیماری پوستی گرفته بودند.
بعد ا زآن ما را بردند جای دیگر و مادرها را هم بردند درون سنگر دیگر. ما هیچ گونه حقی نداشتیم که روزانه برای دستشویی یا برای کارهایی که واقعاً ضروری بود، از سنگر خارج شویم. حتی 20 روز 20 روز نمی توانستیم حمام برویم و یا اگر فرصت حمام رفتن بود، آب سرد بود و غذایی که احتیاج داشتیم، می آوردند از آن بالا نان و خرما را در سنگرها پرت می کردند و می گفتند که رهبری را شکر کنید که این غذا دست تان می رسد، خجالت نمی کشید؟ این زمان، زمان باردار شدن شما بود؟ لیلی سعادت نژاد می گفت، خجالت نمی کشید ، پتیاره ها، که حالا ادعا می کنید باید کباب وگوشت وشیر بخوریم؟ ما می گفتیم، حداقل شیر به ما برسد. میگفتند، رهبری شیر ندارد، رهبری غذا ندارد، شما ادعا می کنید و میخواهید حق رهبری را بخورید؟ بعداً که ما را بردند در یک سلول دیگر، در واقع سلول باید بگویم و نه خانه ،که هیچ گونه نوری به ما نمی رسید. ساعت 9 شب می آمدند، با پوتین سربازی و با اسلحه به در می کوبیدند که در اثر آن ها بعضی از خانم ها دچار خونریزی شده بودند. خیلی شرایط بدی بود. با توجه به این که هر از آگاهی آژیر قرمز کشیده می شد و ترس و وحشت مان افزود می شد، شبانه سه تا چهاربار باید ماسک ضد گاز استفاده می کردیم. خلاصه چهار تا مادر باید می پریدیم تو سنگرهایی که برای مان کوچک بود. چون هر کدام ما 7 تا 8 ماه باردار بودیم. مسئولین در این رابطه میگفتند، بروید گورتان را گم کنید. ما حتی نمی دانستیم که چی شده ،فقط می دانستیم که جنگ است. آن ها فقط می خواستند شبانه ما را یک جوری شکنجه بدهند. در واقع این کار را هم می کردند. یعنی هنوز که هنوز است و پس از گذشت 14 سال، پسرم در یک وضعیت روحی وخیمی به سر می برد. فشارهایی که از آن زمان گرفته است. پسرم را که نزد دکتر می برم ،می گویند ما نمی دانیم چی شده، فقط می دانیم که یک ضربه ای به این طفل وارد شده است، بعداً که برای دکتر توضیح دادم که این ها نتیجه فشارهایی بوده که طی دوران بارداری به سرم آمده است، او قبول کرد و تذکر داد که ما باید خیلی سعی کنیم تا بتوانیم بچه های مان را نرمال بار بیاوریم.
جدا از این، آن وقت برای زن هایی که باردار بودند و باید شیر مصرف می کردند، راحت نبود که شیر تهیه کنیم. غذایی که حتی در شرایط جنگی باید مصرف می کردیم در دسترس ما نبود. در صورتی که ما می دیدیم که غذای اضافه شان را بعد ازظهرها از لشگرها می آوردند. ما هنوز نبریده بودیم. ما هنوز طرف سازمان بودیم که با ما این گونه رفتار می کردند.
مهدی خوشحال:
می خواستم بدانم ان دوران بریدگی که خیلی هم برای بریده ها دوران شکننده ای بود، آیا طی آن دوران بچه تان با شما بود؟ البته اگر خاطرتان آزرده نمی شود و اگر می توانید آن سال هایی را که از دست سازمان فرار کردید و پسرتان در حین فرار زخمی شده بود، از حیث روحی چه فشارهایی بر شما وارد شد، می توانید آن دوران را شرح بدهید؟ من حتی این هایی که بعد از سال ها دارم تعریف می کنم و آن ضربات روحی که از جانب سازمان بر من وارد شده است، گفتن این ها برایم سخت است و یک ضربه روحی دوباره بر من است. منظورم این است که اگر می توانید، چون که صحبت های تان از عجایب و از شنیدنی هاست، چون که این ها تا به حال هیچ جایی گفته و شنیده نشده است، منظورم این است حالا درمورد بچه خودتان اگر چیزی دارید تعریف کنید؟
زنده یاد معصومه یگانه
– چیزی که دارم می گویم حق تک تک مادرانی است که باید گفته می شد که چه جنایت هایی انجام گر فته است. همان زمان، بچه های همین رهبری، بچه های همین مسئولین بالا، در بهترین شرایط و مکان ها به سر می بردند ،در دست اقوام و خانواده شان در خارج از کشور به سر می بردند. آن موقع هنگام جنگ آن ها را خیلی راحت به جای امن انتقال می دادند. ولی مادران دیگر و کسانی که رده های تشکیلاتی پایین تری داشتند، شکنجه های روحی بود که به آن ها وارد می شد. بدین سبب مادران می گفتند که ما توبه کردیم، ما حاضریم بچه های مان را به هر جایی که سازمان خواست بفرستیم. در نتیجه، بلاهایی بود که سازمان بر سر بچه ها می آورد. اساساً مادران احساس عذاب وجدان میکردند که بگویند ما دوستداریم بچه های مان را نگه داریم. یعنی به مادران این طور تفهیم کرده بودند، این تویی که می خواهی بچه ات را به کشتن بدهی، تو می بینی که بچه ات زیر بمباران است، چرا به خواست سازمان تن نمی دهی؟ بچه ها را در سنگرهایی جا داده بودند که ما مادران نیز درون آن سنگرها بودیم. 20 تا بچه را کرده بودند در یک اتاقی که جای 3 الی 4 نفر بود. بعد همان غذایی که مثل دهی و پنجی بود آن را هم نمی دادند و به جایش خرما را می انداختند درون اتاق ها و بعد می گفتند که مادران بیایند هفته ای یک بار بچه های شان را ببینند. مادرها که می رفتند این شرایط را می دیدند، دچار فشار و عذاب روحی می شدند. از آن طرف، رهبری می گفت، حالا انتخاب کنید. می خواهد بچه های تان را به خارج بفرستید ، یا این که می خواهید بچه های تان را این جا زیر بمباران نگهدارید. بعداً همین رهبری در نشست عمومی گفته بود، ما به امریکا گفتیم که یک گلوله هم در قرارگاه شلیک نکنند.
بنابراین این فشارها را آورده بودند که به مادرها بگویند، این شمایید که دارید بچه های تان را زجر و شکنجه می دهید. شمایید که می خواهید بچه های تان این جا بمانند و بمیرند. یعنی من از وضعیت خودم دوست دارم جداگانه بگویم. چون آن موقع من باردار بودم که این وضعیت و ناهنجاری ها را می دیدم. حالا نمی دانم که شما چقدر وقت دارید.ولی می خواهم بگویم آن قدر که این مادران تحت شرایط فشار بودند و تحت شکنجه روحی قرار داشتند حتی حاضر بودند بچه ها را فراموش کنند. مادرانی هم گفتند، ما می خواهیم با بچه هامان به خارج برویم و بعد دوباره برگردیم. ولی سازمان می گفت نه، ما این خرج را برای شما نمی کنیم ،این بریدگی است. در این وضعیت مادر نمی توانست حتی تصمیم بگیرد که چه کار بکند. مادر می گفت که چرا من باید بچه بی گناهم را بگذارم تنها برود.
برگردم به وضعیت خودم. دورانی که من باید وضع حمل می کردم. از قبل بس که درد شدید گرفته بودم، چون به هر حال اولین بچه ام بود ، نمی توانستم و هیچ آشنایی نداشتم که به چه صورتی باید انجام بگیرد. دو ساعت قبل به آن ها گفته بودم که من درد دارم.. یکی از مسئولین در جوابم گفت، درد داری که خوب داری، به جهنم که درد داری ،چه کار کنیم که درد داری ،وقتی بچه ات به دنیا بیاید خودت دردت هم تمام می شود دیگه. گفتم که من از نفرات شما هستم. سال ها در سازمان بودم. همه چیزم را در این راه گذاشتم. تمام هست و نیستم را در این راه گذاشتم.
من همیشه حرفم را می زدم. می گفتم، این چه برخورد غیرانسانی است که با من و سایر مادران دارید. مشکل شما چی است که این کارها را می کنید؟ من می خواهم فقط بچه ام را به دنیا بیاورم. به هر حال باید بچه ام را به دنیا بیاورم. بعد ان مسئولی که مورد خطابم بود چنان درب اتاقم را بست که شیشه در اسکان شکسته شد. بعد شب ما را صدا زدند که برگردید داخل سنگرها که خیلی عذر می خواهم ،بچه ام داشت به دنیا می آمد. وقتی چنین حالتی پیش آمد ،مرا بردند بیمارستان یکی از آن شهرهای اطراف قرارگاه ، به بیمارستانی که هیچ گونه امکاناتی نداشت. خلاصه بچه ام می توانست طبیعی به دنیا بیاید ،ولی چون در آن بیمارستان برق و آب و امکانات دیگر وجود نداشت ، شب دیدم بچه ام دارد می میرد، فردای آن شب بچه ام را با سزارین به دنیا آوردم. در آن هنگام، مثلاً یکی از مسئولین بالای امداد همراهم بود که احیاناً اگر من درد داشته باشم با من همدردی کند و دستم را بگیرد و باصطلاح با من برخورد انسانی بکند. ولی او در مقابل درد و ناله ام گفت، این چه وقت بچه آوردن است ،من تعجب میکنم حالا چه وقت بچه آوردن است؟
حتی عادی ترین افراد جامعه می دانند که برای مادران، لحظات زایمان لحظات دردناکی است. با آن که آن لحظات می توانست لحظات باشکوهی نیز باشد ، زمانی که مادر می خواهد بچه اش را به دنیا بیاورد. ولی چنین لحظاتی برای من شکنجه هایی بود که طی دوران زندان های رژیم جمهوری اسلامی، ممکن بود به سرم آمده باشد.شرایط زندان در ایران این قدر سخت نبود که این شکنجه هایی که در سازمان به سرم می آمد. مثلاً در زندان رژیم می دانستیم که زندان برای آزادی مردم است و می دانستیم که بالاخره صدایمان به جایی می رسد. ولی آمدیم درسازمان چکار؟ بعداً کسی با ما این کار را می کرد که تمام هست و نیست مان ، تمام خانواده و تمام دار و ندارمان را برایش گذاشته بودیم. این ها بود که داشت مرا شکنجه می داد.یعنی تا لحظه مرگم این خاطرات تلخ با من است. اگر چه می دانم حالا کارشان تمام شده است، ولی باز هم خاطرات آن روزها برایم دردناک است.
مهدی خوشحال:
یکی از بچه های تان زمانی که از سازمان جدا شدید در حین فرار از مرز عراق ، زخمی شد. اگر می خواهید می توانید به این مورد بپردازید، اگر هم دوست ندارید برویم سر موضوعی دیگر.
زنده یاد معصومه یگانه:
به هر حال من در انقلاب ایدئولوژیک شرکت نکرده بودم و همیشه مسئله ام این بود که آن را قبول نداشتم. می گفتند که تو دستگاه داری. حالا جدا از آن بدبختی هایی که طی آن دوران تحمل کرده ام بماند، چون امروز باید درمورد بچه ها بگویم. وقتی گفتم که می خواهم بروم، می خواهم از این سازمان بیرون بروم، خلاصه ،این تنها داستان تلخ من نیست بلکه داستان همه بچه هایی بود که شروع کرده بودند به رها شدن از سازمان ،و دیدم دردهایی در آن نهفته است که آدم درد خودش رااز یاد می برد. ولی من طی این سال ایی که در هلند زندگی می کنم، تحت شرایط فشارهایی که قبلاً در سازمان به سرم آمده الان در شرایطی حرف می زنم که بیماری سرطان دارم و از حیث جسمی و روحی ،در شرایطی نیستم که بتوانم همه آن دردهایی را که بر من و خانواده ام رفته است به یاد بیاورم.
ولی خلاصه می گویم. من وقتی در زندان دبس بودم. محسن رضایی سرپرست آن زندان بود. من به او گفتم ، بچه ام سه ماهه است فکر نمی کنید بچه ام بمیرد؟ محسن رضایی جواب داد، ما شما را به همین خاطر به دبس آوردیم، مرگ برای شما سعادت است ،اگر بچه ات مرد، ترسی نداشته باش، ما دوست نداریم شما یکباره بمیرید، ما دوست داریم شما لحظه به لحظه بمیرید، ما کاری نمی کنیم که شما یک باره بمیرید و راحت شوید ، چون به قول خودتان شما کسانی هستید که در فاز سیاسی مسئله مرگ را حل کردید، برای شما این سعادت است، ما کاری می کنیم که شما لحظه به لحظه بمیرید.
وقتی ما را به زندان دبس فرستادند و آن جا زندانی کردند، دقیقاً همان چیزی که محسن رضایی گفته بود، تکرار شد. آن جا، نه آبی بود، نه پوشکی بود، نه غذایی بود، نه پولی و نه چیزهای دیگر. تمام تلاش مان را کردیم نجات یابیم ولی نشد. از طرفی دیگر، اطراف مان دشت و صحرا بود، جنگ بود و نیروهای ایران و دشمنان دیگر سازمان از هر طرف ما را محاصره کرده بودند.
سر آخر دیدیم، تهدیدات زیادی از هر طرف ما را احاطه کرده اند، زمانی که ما در اردوگاه رمادی در تبعید به سر می بردیم ، گفتم که این بچه هیچ گناهی نکرده است ،به خاطر همان، با هر فلاکتی که شده بود ، آن وقت همسرم با بقیه بچه هایی که آن جا بودند و کاری دست و پا کرده بودند ، بالاخره سعی کردیم با سیگار فروشی و نخودفروشی و یا تخمه روشی و این جور چیزها، پولی جمع کنیم. این زمانی بود که حتی برای بچه ها غذا نداشتیم. به هر حال سعی کردیم پولی جمع کنیم تا از آن کشور فرار کنیم. چون UN کمیساریای عالی پناهندگان ،که ما به آن پناه برده بودیم، هیچ گونه قدرتی نداشتند و تحت نظر صدام حسین بودند، تصمیم گرفتیم از آن جا یعنی تبعید گاه رمادی، به یک کشور دیگری فرار کنیم تا بچه ام را نجات دهیم. آن هنگام بچه ام 7 الی 8 ماهه بود که ما به سمت عربستان صعودی فرار کردیم. ساعت یک شب بود که ماشین مادر معرض رگبار گلوله های RPG قرار گرفت و بچه ام ابتدا زخمی و سپس بیهوش شد. از آن جا دوباره به کربلا رفتیم. مجاهدین نمی خواستند بچه ام درمان شود. مردم ما را مسخره می کردند. می گفتند تو هنوز جوانی و باز هم می توانی بچه بیاوری، چرا این قدر نگرانی و می ترسی.
در واقع جنایتی که سازمان با مردم کرد و مردم شیعه در عراق کرده بود و مردم دیده بودند که این ها چقدر وابسته به صدام حسین اند، بدین سبب ما را خائن می دانستند و حاضر نبودند به ما کمک کنند. در واقع هیچ انرژی و اعصاب نداشتم که برای شان توضیح بدهم. با زبان بی زبانی و مقدار کمی که زبان عربی بلد بودم، سعی کردم به مردم بفهمانم که من از مجاهدین خلق جدا شدم و من نیز مثل شما از این ها متنفرم، فقط به خاطر جنایاتی که سازمان مرتکب شده و همکاری هایی که با صدام حسین کرده است. تا این که بالاخره زیر پای دکتر عراقی افتادم و او راضی شد که به بچه ما کمک کند. در واقع هیچ امکانی نبود. نه دارویی بود و نه پانسمانی. عذر می خواهم، چون الان پسرم البرز دارد به طرف من می آید، راضی نیستم تراژدی زندگی اش را بشنود.
– من که حالم گرفته شد وقتی این ها را تعریف می کنید. به عنوان حسن ختام این گفت و گو، در بخشی از این سلسله گفت و گوها با خانمی به نام بتول ملکی گفت و گوم ی کردم و او اظهاراتش برایم جالب بود. چون به هر حال ما الان جدا و بیرون از سازمان زندگی می کنیم و تصورات و توهماتی که 10 الی 15 سال قبل داشتیم، نسبت به جهان و جامعه و حتی نسبت به خودمان، به حقوق بشر و حتی به حقوق کودک، الان فرق می کند. خانم ملکی معتقد بود که من در داخل سازمان به این نتیجه رسیدم که حتی به خود سازمان اذعان داشتم که من حاضرم به خاطر بچه ام از سازمان جدا شوم که هیچ ،حتی حاضرم از همسرم نیز جدا بشوم. چون بالاخره سازمان در طی آن انقلاب ایدئولوژیک و بحث های مذهبی که راه انداخته بود و از احساسات مذهبی مردان به ویژه زنان استفاده می کرد و می گفت که زینب در جنگ عاشورا از همسرش عبدالله ، جدا شده چرا شما چنین کاری را نکنید؟ که البته می خواست با این خرافه ها جدایی های درون سازمانی را توجیه کند، جدایی زن از مرد و جدایی مادر از فرزند را توجیه بکند. میخواستم بگویم که بعضی از پدران و مادران در سرفصلی به خاطر سازمان از فرزندان شان جدا شدند. بعضاً توجیهاتی که از زبان رهبران سازمان و به نام همان انقلابات ایدئولوژیک، قبول می کردند و ناچار می شدند به خاطر فشار و مبارزه، از بچه های شان جدا شوند، بعضاً هم همان طور که خانم ملکی گفت، که من برعکس، به خاطر بچه ام حاضر شدم از سازمان جدا بشوم. می خواستم ببینم با توجه به تغییراتی که امروزه در ما به وجود آمد، کدام شق درست است، کدام شق انسانی و سیاسی است. آیا آن مرد یا زنی که به خاطر سازمان از فرزندش جدا شده درست است، یا آن خانمی که خودش اذعان می کند که من به خاطر بچه ام از سازمان جدا شدم، درست است. الان به نظر شما کدام درست است؟
– الان در شرایط آزادی به سر می بریم و می توانیم آزادانه نظراتمان را ابراز داریم. در آن جا هم که یک دیکتاتوری شدید حاکم بود، من همیشه حرفم را می زدم،. ببینید هر انسانی حق این را دارد، حتی خسته شده باشد، برود و زندگی اش را بکند. هر جا که دلش می خواهد برود. حتی زندگی شخصی اش را به هر شکلی که دوست دارد شکل بدهد.این آزادی و انتخاب حق هر انسانی است. بنابراین هیچ چیز را آدم نباید تحت الشعاع چیز دیگری قرار دهد. سازمان به قول معروف نمی توانست هیچ کدام از آن ها را تحمل کند. اساساً در سازمان ابراز احساس داشتن و گفتن و انتخاب کردن، ممنوع بود. در اصل، هیچ کس نمی تواند برای کسی دیگر تعیین تکلیف کند که باید بمیری، زنده باشی ،طلاق بدهی، بچه ات را داشته باشی و یا این که نداشته باشی. این کاملاً روشن است. کسی که می گوید من نمی خواهم بمانم، کسی که می گوید می خواهم بچه بیاورم. این حق حیاتی هر انسانی است. بنابراین جوابش کاملاً روشن است.
مثلاً یادم می آید، خواهرم در تشکیلات باردار بود. دکتر گفت که تو خونریزی داری و باید هر روز و به مدت سه ماه استراحت بکنی. ولی مسئولین این کار را نکردند. چکار کردند؟ درست خواهرم باید می رفت پشت سر کارگران سودانی کار می کرد. بعد یک روز بیهوش شد و او را بردند داخل بنگال گذاشتند. بعد از مدتی بولدوزر آمد و بنگال را از جا بلند کرد. خواهرم گفت، اگر بیدار نمی شدم و خودم را بیرون پرتاب نمی کردم، خودم با بچه ام مرده بودیم. خلاصه همان بچه بعداً به دنیا آمد. بچه وقتی یک سالش بود، می آمد و در توالت می نشست. بچه آن قدر مریض بود که روزها در توالت می نشست و غذایش را همان جا می خورد. جواب شما مشخص است. در سازمان هیچ ارزش انسانی نبود که ما بگوییم فرد باید برای بچه اش می رفت یا می ماند. سازمان کارش فقط جنایت بود. سازمان ضد مردم بود. سازمان به جز منافع رهبر خود هیچ چیز دیگر را نمی دید، حال نمی شود راجع به این گونه مسایل انسانی و سیاسی صحبت کرد که فرد باید رو چه چیز یک و دو می کرد. انتخابی نمانده بود برای اعضا. این کوچک ترین حق هر انسانی است که بخواهد نفس بکشد. وقتی این حق را از شما می گیرند، دیگر چه چیز باقی می ماند. سازمان در ماهیتش نبود که به اعضایش حق انتخاب بدهد. نمی دانم به سئوال تان پاسخ دادم یا نه؟
مهدی خوشحال:
شاید سئوالم را بدجوری مطرح کردم. منظورم این بود که از حرف های یکی از خانم های هم درد شما این استنباط را کردم. خواستم بدانم آیا آن پدر یا مادری که به خاطر سازمان از فرزندش جدا می شود و یا این که آن پدر و مادری که به خاطر فرزندش از سازمان جدا می شود، فرق این دو را خلاصه بگویید و مثلاً در این رابطه می شود به کسی مارک و اتهام وارد کرد که مثلاً شما به خاطر بچه تان که چیز بی ارزشی است، از چیز بزرگ و با ارزشی جدا شدید؟
زنده یاد معصومه یگانه :
من فکر کنم ان پدران و مادرانی که این کار را کردند، ته خط چون جرئت نداشتند که بگویند ما شما را قبول نداریم، شما جنایت کارید، شما دیکتاتورید؛ چون این جسارت نبود باید مسئله را طور دیگری مطرح می کردند. درست است که کسی می خواست به خاطر بچه اش از سازمان جدا بشود، ولی با این وجود جرئت مطرح کردن این را نداشت.
در نهایت طوری ما را شستشوی مغزی کرده بودند، طوری ما را Manipulierien کرده بودند که ما بگوییم نه بابا اشتباه ماست، ما بریده ایم. ولی در واقع این طور نبود و آن ها خودشان اولین بریدگان از مردم بودند.
مهدی خوشحال:
تشکر می کنم از این که وقت تان را برای این گفت و گو گذاشتید و عذر می خواهم از این که وضعیت روحی تان به هم ریخت.
زنده یاد معصومه یگانه :
خواهش می کنم.
——————
[1] معصومه یگانه اهل رشت، در خانواده ای ضد سلطنتی متولد شد. او زمانی که نوجوانی بیش نبود، با طوفان انقلاب ایران مواجه شد و با فضای بازی که در آن ایام ایجاد شده بود، به مطالعه کتاب های دکتر شریعتی و زندگی نامه رهبران مجاهدین خلق پرداخت و به هواداری از مجاهدین مشغول شد. او زمانی که میلیشیای مجاهدین و از فعالین سیاسی بود، بدین جرم از مدرسه اخراج شد و در فاز نظامی مجاهدین که از سال 1360 آغاز شده بود ،به مبارزات غیرقانونی علیه نظام جمهوری اسلامی پرداخت. معصومه یگانه، تنها عضو خانواده اش نبود که علیه حکومت مرکزی مشغول مبارزه بود، بلکه اکثر اعضای خانواده اش مواضع ضد حکومتی داشته و هوادار مجاهدین خلق بودند به گونه ای که مادر معصومه یگانه در شهر رشت ، به مادر رضایی ها شهرت داشت!
معصومه یگانه در اثر فعالیت های غیرقانونی، در شهریور سال 1360 دستگیر شد و به زندان افتاد، سپس در اواخر سال 1363 از زندان جمهوری اسلامی آزاد شد. او بعد از شش ماه آوارگی و زندگی مخفی در شهرهای رشت و تهران، سرانجام به سازمانش وصل شد و بنا به دستور تشکیلات در سال 1364، وارد کشور عراق و پایگاه نظامی مجاهدین شد.
او در سازمان ازدواج تشکیلاتی کرد و تا سال 1370 که مصادف با ایام جنگ خلیج فارس و طلاق های اجباری در سازمان بود، مشغول به فعالیت بود تا اینکه در این سال همراه با همسر و فرزندش از سازمان اعلام رهایی کرد که در اثر آن ، ابتدا چهار ماه را در زندان سازمان به نام دبس، گذراند و سپس به همراه خانواده اش به شهر رمادی در عراق، تبعید شدند. معصومه یگانه هم خودش و هم خانواده اش ، در طی فعالیت های سیاسی و نظامی در کنار مجاهدین خلق، دچار تلفات و ضایعات جبران ناپذیر و عبرت انگیزی شدند. طاهره یکی از خواهران معصومه پس از تحمل هفت سال زندان در زندان ر‍ژ‍یم جمهوری اسلامی حلق آویز شد و به دنبال آن، پدرش بعد از گذشت دو هفته از اعدام دخترش سکته کرد و رخت از این جهان بر بست. میر حسین یکی از برادران معصومه، در سال 1363، زمانیکه بیمار بود و تب چهل درجه را تحمل می کرد بنابه فرمان مجاهدین ، به جنگ با جمهوری اسلامی در مرز ایران و عراق رفت و کشته شد. مادر معصومه ، در اثر شنیدن خبر و احوال فرزندانش ، به بیماری فراموشی و افسردگی شدید مبتلا شد همسر معصومه در جنگ های بی سرانجام مجاهدین مجروح شد و نوزادش نیز در سال 1370 در هنگام فرار به همراه والدینش از خاک عراق، تیر خورد و زخمی شد. میر حسن یکی دیگر از برادران معصومه در اثر نارضایتی در سازمان مورد کینه و غضب رهبران سازمان واقع شد و با پاپوشی که برایش ساختند، او را ابتدا به ده سال زندان در زندان مخوف ابوغریب محکوم کردند و بعد از آزادی دست از سر تقصیراتش برنداشتند تا اینکه با ایجاد توطئه ای دیگر میرحسن را به طرز وحشیانه ای سر به نیست کردند.
یکی از خواهران معصومه یگانه نیز عضو ناراضی و جداشده از مجاهدین خلق هست که در کشور سوئد زندگی می کند ولی خودش پس از سال ها تحمل رنج و محنت بیهوده ، از همسرش جدا شده و هم اکنون با دو فرزندش در کشور هلند زندگی می کند با وجود این، باز هم بدشانسی معصومه یگانه را رها نکرد و او که سال های سختی مبارزه و خیانت و جدایی و غربت تحمل کرده بود، به بیماری مهلک سرطان مبتلا شده و هم اکنون با مرگ دست و ژنجه نرم می کند. با این حال معصومه مصمم است که اگر عفریت مرگ به او فرصا بدهد ، خاطرات سراسر غم انگیز و عبرت انگیزش را در آینده ای نه چندان دور برای آگاهی و عبرت تاریخ به چاپ برساند.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا