سال ۱۳۷۹، در دوران جوانی، در شهر هندیجان مشغول کار و زندگی بودم. راستش را بخواهید، رؤیای رفتن به خارج از کشور را در سر داشتم. روزگار به همین منوال میگذشت تا اینکه روزی یکی از دوستانم که آن زمان نمیدانستم با سازمان مجاهدین ارتباط دارد و متأسفانه در سال ۱۳۹۸ نیز در لیبرتی کشته […]
سال ۱۳۷۹، در دوران جوانی، در شهر هندیجان مشغول کار و زندگی بودم. راستش را بخواهید، رؤیای رفتن به خارج از کشور را در سر داشتم. روزگار به همین منوال میگذشت تا اینکه روزی یکی از دوستانم که آن زمان نمیدانستم با سازمان مجاهدین ارتباط دارد و متأسفانه در سال ۱۳۹۸ نیز در لیبرتی کشته شد، نزد من آمد. (به دلیل ملاحظاتی از ذکر نام او خودداری میکنم.)
در جریان صحبتهایمان، از رؤیای مهاجرت و رفتن به خارج از کشور برایش گفتم. مدتی گذشت تا اینکه دوباره به سراغم آمد و گفت: میتوانم کاری کنم که به خارج از کشور بروی! وقتی از او پرسیدم چگونه، پاسخ داد: گروهی به نام مجاهدین خلق در عراق هستند که اگر نزد آنها بروی، پس از مدتی تو را به خارج از کشور میفرستند. من در آن زمان حقیقتاً هیچ شناختی از سازمان مجاهدین خلق نداشتم. اما چون رؤیای رفتن به خارج از کشور را در سر میپروراندم، چندان درباره این گروه سؤال نکردم و خیلی زود به پیشنهاد دوستم پاسخ مثبت دادم و آمادگی خود را برای رفتن اعلام کردم.
چیزی نگذشت که دوستم به سراغم آمد و گفت باید همین امشب حرکت کنیم. به این ترتیب، در سال ۱۳۷۹، به اتفاق یک نفر دیگر از طریق اروندرود راهی عراق شدیم. پس از ورود به خاک عراق، نیروهای عراقی ما را دستگیر کردند. به آنها گفتیم که برای پیوستن به مجاهدین خلق آمدهایم. پس از دو روز بازداشت، ما را به مسئولان سازمان تحویل دادند و آنها نیز ما را به قرارگاه اشرف، به قسمت پذیرش منتقل کردند.
حدود دو ماه از حضورم در قسمت پذیرش گذشته بود که کمکم متوجه شدم ظاهراً خبری از فرستادن ما به اروپا نیست! به همین دلیل، نزد مسئولم بنام سعید نقاش رفتم و موضوع را پیگیری کردم. او ابتدا با نگاهی معنادار، پاسخی سربالا داد و با لحنی کنایهآمیز گفت: “انگار حالت خوب نیست! فعلاً برو، بعداً با تو صحبت میکنم.”
خلاصه، مدتی گذشت و بهجای آنکه خبری از رفتن به اروپا باشد، کلاسهای آموزش ایدئولوژیک و نظامی برایمان برگزار کردند. من هم هیچ رغبتی به شرکت در این کلاسها نداشتم، زیرا اساساً برای چنین کاری به عراق نیامده بودم.
پس از مدتی دوباره موضوع را از مسئولم پیگیری کردم؛ اما این بار پاسخی شنیدم که واقعاً شوکهام کرد. او گفت: “اول تو را به نشست جمعی میبریم تا نفرات حسابی حالت را بگیرند و بعد تو را تحویل مسئولان عراقی میدهیم که آنها هم به جرم ورود غیرقانونی به عراق، تو را به زندان ابوغریب میفرستند!”
با شنیدن این حرفها واقعاً نمیدانستم چه باید بکنم. احساس میکردم در بنبستی گرفتار شدهام که راه خروجی ندارم. ناچار به سکوت شدم؛ بهخصوص اینکه همان روز، صحنه برخورد مسئولین درنشست جمعی با فردی به نام فرخ (نام مستعار) که برای جدایی پافشاری کرده بود را دیده بودم و همین موضوع ترس مرا چندین برابر کرد. دیدن صحنه برخورد با فرخ در نشست جمعی، شرایط روحی بسیار سختی از اینکه متوجه شده بودم فریب خوردهام بوجود آورده بود. شبها از شدت عصبانیت خوابم نمیبرد. با این حال، راهی برای رهایی نمیدیدم و چارهای جز تحمل و انتظار برای پیدا شدن فرصتی مناسب برای جدایی نداشتم.
زمان بهسختی می گذشت تا اینکه سرانجام صدام سقوط کرد و وضعیت عراق دستخوش تغییرات اساسی شد. به دنبال این تحولات، شرایط داخل تشکیلات مجاهدین نیز تغییر کرد. با حضور ارتش آمریکا در عراق، مسئولان مجاهدین دیگر نمیتوانستند مانند دوران صدام، همان سختگیریها و محدودیتهای گذشته را اعمال کنند.
نیروهای آمریکایی در مجاورت قرارگاه اشرف، کمپی به نام “تیف” ایجاد کرده بودند. با به وجود آمدن این شرایط جدید، بسیاری از افرادی که منتظر چنین فرصتی بودند، یا از کمپ اشرف فرارکردند و خیلی ها هم بدون ترس رسما اعلام جدایی کرده و خود را به تیف رساندند و من هم یکی از همان افراد بودم که با اعلام جدایی از مجاهدین ، به کمپ تیف منتقل شدم.
در آنجا حدود دو سال منتظر ماندم تا سرانجام امکان بازگشت به ایران برایم فراهم شد. در نهایت، پس از نزدیک به دو سال انتظار، با وجود اینکه میتوانستم بیشتر بمانم تا شاید به همان اروپایی بروم که روزی رؤیای رسیدن به آن مرا وارد تشکیلات مجاهدین کرده بود، اما این بار هوشیارتر شده بودم چون با خودم فکر کردم که دیگر بس است، بهتر است به جای دنبال کردن رؤیایی که یک بار مرا به چنین سرنوشتی گرفتار کرده بود، به خویشتن خویش بازگردم. این بازگشت تنها بازگشت به ایران نبود بلکه بازگشت به آزادی، خانواده و هویتی بود که سالها از من گرفته بودند .
پس از بازگشت به ایران، راهی زادگاهم، هندیجان شدم و به آغوش خانوادهام بازگشتم. آن روزها لذت حضور در وطن و در کنار خانواده برایم شیرینتر از هر زمان دیگری بود. خوشبختانه پس ازبازگشت به ایران تشکیل خانواده دادم و مشغول کار و زندگی شدم. اما با این حال هنوز هم پس از گذشت سالها از رهاییام از تشکیلات مجاهدین، دو احساس متفاوت در وجودم زنده است.
احساس نخست، شادی و رضایت از رهایی است. و احساس دوم، حسرت و تأسف ازسالهایی است که از بودن در کنار خانواده ، حق انتخاب آزادانه زندگی و ارتباط با دنیای بیرون محروم بودم و این دو احساس، همواره با من بوده و هست.
به هرحال امیدوارم کسانی که به هر دلیل هنوز در تشکیلات مجاهدین گرفتار هستند، بتوانند روزی از آن شرایط رها شوند، آزادی و حق انتخاب خود را دوباره به دست آورند و در هر کشور و مکانی که خودشان دوست دارند، زندگی تازهای را برای خود آغاز کنند.
محمد عبادی












